اسپنتان

اجنبی

سارا با اندوه گفت"با هزار امید و آرزو آن خانه را ساختیم.اما الان از ترس نمی خواهم در آن زندگی کنم؟هنوز خانه ی مادرشوهرم هستم و در همان یک اتاق زندگی می کنم."گفتم"چطور؟"گفت"مادربزرگم خانه ی قدیمی اش را به من و شوهرم که هر دو نوه هایش هستیم بخشید.آن را دوباره از نو ساختیم.چند روز پیش یکی از همسایه های مادربزرگم به خانه مان آمده بود.می گفت:بیشتر همسایه ها خانه هایشان را به مردمی که از آنسوی مرز آمده اند کرایه داده اند یا فروخته اند.یک شب که شوهرم در خانه نبود.من و مادرم با دو فرزند کوچکم تنها بودیم.مادر نماز عشا می خواند و من جلوی تلویزیون نیمه خواب بودم.در همان هپروت حس کردم که بوی عرق مرد غریبه می آید.بیگانه ها بوی خاص خود را دارند.چشم هایم را که باز کردم دیدم که مردی قد بلند با موهای سیاه و نامرتب بالای سرم ایستاده است.کم مانده بود سکته کنم.جیغ بلندی کشیدم و مادرم را صدا کردم.مادر نمازش را نیمه کاره رها کرد و به طرفم دوید.مرد هم ترسید و فرار کرد.مادرم به دنبالش دوید. مرد غریبه از دیوار بالا رفت و داخل کوچه پرید.از آن موقع است که روزهایی که شوهرم به خانه ی زن دیگرش می رود.من و بچه ها هم به خانه ی پدری می رویم که امنیت بیشتری دارد.از وقتی همسایه مادربزرگ این ماجرا را تعریف کرده دیگر نمی خواهم به آن خانه بروم.می دانم آخر مجبور می شویم آن را بفروشیم.زندگی در جایی که بیشتر مردمش پنج گوری و غریبه هستند.ترسناک و سخت است.عیب از صاحبخانه ها هم هست.چرا خانه هایشان را به غریبه ها اجاره می دهند؟"نمی دانستم در پاسخ سارا چه بگویم و چگونه او را امیدوار کنم؟دیری نگذشت که موبایلش زنگ خورد.بعد از سخن کوتاهی که بین او و کسی که آن طرف خط بود رد و بدل شد.سارا از جا بلند شد.گفتم"کجا؟"لبخند زد و گفت"خواهرم بود.می خواست به خانه مان بیاید."سارا دست داد و خداحافظی کرد و رفت...

ادامه نوشته
Espantan چهارشنبه سی ام تیر ۱۳۹۵ 3:12

آلوئه ورا

برایم یک گیاه جدید آورده است تا آن را در گلدان یا باغچه بکارم.آلوئه ورا همان که روز به روز برایش خواص داشته و نداشته ی زیاد رو می کنند.یک روز در ظرف آب خیس خورده است.از شکل زشت برگهای درازش خوشم نمی آید.امروز دوباره پرسید که آن را کاشته ام یا نه؟گفتم"نه!ولی قرار است آن را بکارم.به دنبال وسیله ای می گشتم تا آن را در خاک بکارم.پیدا نکردم با کف گیر و پیچ گوشتی آن را در خاک جای دادم.مثل دختربچه ها با آب پاش به رویش آب ریختم.کارم که تمام شد به آن نگاه کردم.برایم حس خاص گیاهان گوشتخوار سرزمین کارتونها را تداعی کرد.می خواستم آن را از زمین در بیاورم و در کوچه پرتاب کنم اما پشیمان شدم.هنوز هم فکرم درگیر آن گیاه است.جاندار بودنش برایم مهم نیست.فقط نمیخواهم هر روز درون آن گلدان سفید برایم لبخند بزند.ترجیح می دهم به جایش یک گل کاغذی ببینم یا یک بوته ی ریحان یا هر چیز دیگری به غیر از آن زبان دراز.

Espantan سه شنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۵ 2:13

گناه

با وجود پادرد برای آنکه دل عروسها را راضی کنم با برادرزاده ام شروع به ظرف شستن می کنم.زن داداش احساس خرسندی می کند.روی صندلی لم می دهد و با عروس دیگر شروع به حرف زدن می کند.نمی دانم کی و چرا این همه حسادت و عقده را در دلش جا داده.حال انگار افکارش برایم لخت شده است.به اصرار بیش از حد برادرم به خانه اش آمده ام و گیر عروسها افتاده ام.برادرزاده ام می گوید"عمه چادر سیاهت را بردار!"قبول نمی کنم.چیزی یا کسی از درون مانعم می شود.با آنکه نامحرمی نیست ولی احساس می کنم چادر طرح اندامم را از چشم نامحرمها پوشانده است.با خود می گویم"پدربزرگها و مادربزرگها احمق که نبوده اند که دختران را حتی در خانه وادار به پوشیدن چادر کرده اند."برادرزاده ام چادرم را از سر برمی دارد.زن داداش می خندد و می گوید"وای فلانی چرا موهایت را کوتاه کرده ای؟پدرم گفته:هر زنی که مویش را از شانه و بالاتر کوتاه کند.گناه بزرگی مرتکب شده است."و سکوت می کند.حس می کنم اندازه ی مویم را حدس می زند.می خواهد بفهمد چند درصد مرتکب جرم شده ام.من نگران گناهم نیستم.بیشتر نگران هستم که آن دو زن چشمم نزنند.یکی اندام ریز و دیگری درشت اندام است.من متوسط آن دو هستم.زمانی به خرافات اعتقاد نداشتم اما بارها چشم زخم دیگران را تجربه کرده ام.ظرفها را زود اسکاچ می کشم و به دست برادرزاده می سپارم تا آب بکشد.تند چادرم را بر سر می کنم و با خود می گویم"چرا من در مرکز نگاه خیلی از آدمهای اطرافم هستم در حالیکه آنها اهمیت زیادی برایم ندارند و کمتر درگیر زندگی شان هستم؟"زن داداش می گوید"برادرت برایم صندل گرفته بود.کمی زرق و برقش زیاد بود.نخاستم و دادم که عوضش کند.حالا که صندل تو را دیده که مثل همان صندل زرق و برق داری ست که عوض کرده بر سرم چقدر غر زد."لبخند می زنم و می گویم"خوب هر کس سلیقه ای دارد."به بهانه ای از آشپزخانه بیرون می روم و آنها را با افکار شان تنها می گذارم.

Espantan دوشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۵ 3:12

سیاه و قرمز

هر بار که او را دیده بودم شلوار سیاه پوشیده بود و نیمی از گردی صورتش زیر چادرش پنهان بود.اما این بار فرق داشت.لباس قرمز پوشیده بود و لبخند می زد.در ذهن به دنبال دلیل این تغییر بودم.امروز دلیلش را پیدا کردم.دخترعمه گفت"امروز به خانه ی همسایه رفته بودم.شوهرش از خارج آمده است."گفتم"کدام همسایه؟"خندید و گفت"شوهر گلجان آمده است."لبخند زدم.دلیل تفاوت دیروزها و امروز گلجان را کشف کرده بودم.آراستگی گلجان سر هر دو سال که شوهرش از خارج می آید اتفاق می افتد.انگار در روزهایی که شوهرش نیست او حق برازندگی ندارد.این رسمی ست که عرف برایش بریده و شاید او از ترس حرف مردم آن را پذیرفته است.شاید یک روز گلجان حسرت روزهایی که لباس رنگینش را کنار گذاشته و نپوشیده بخورد.شاید هم این حجاب سیاه را درجه ای از دینداری بداند و احساس رضایت کند.

Espantan یکشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۵ 2:43

شبکه کودک

اشک از چشمانش جاری می شود و با گریه می گوید"حالا چطور جم جونیور نگاه کنم؟و شمار کارتونهایی را که بابت جمع شدن ماهواره از صفحه ی تلویزیون پاک می شود یاد می کند."باورم نمی شود که خذف ماهواره برایش چنین دردناک باشد.دلداریش می دهم و می گویم"شبکه کودک و نوجوان هم کارتون های قشنگ دارد."باز با گریه می گوید"باب اسفنجی که ندارد؟"نمی توانم آرامش کنم و می گذارم برای شبکه های از دست رفته اشک بریزد.حالش که بهتر می شود می گویم"این همه سی دی کامپیوتر ی داری که پر از کارتون است.آنها را نگاه کن."و او باز اشک می ریزد.ماهواره هایی که جمع شده اند.کودکان و بزرگان زیادی را بهانه گیر خواهند کرد.جای شکرش باقی ست که انسان زود با محیط سازگار می شود.

Espantan شنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۵ 3:11

دگردیسی

خود را غلیظ آرایش کرده است.رژگونه ای که زده از دور خودنمایی می کند.پدرش انگار تازه متوجه شده باشد در حضور من رو به دخترش می گوید"تو چرا خودت را مثل میمونها کرده ای؟"از اینکه شاهد مکالمه ی آنها هستم احساس نارضایتی می کنم.نگاهی به چهره ی دختر می اندازم.به روی پدرش لبخند می زند و خیره نگاهش می کند.پدرش ناراحت رو به من می گوید"نگاهش کن.تو بگو که این چه قیافه ای ست که برای خودش درست کرده است؟"من نمی خواهم قاضی بین دختر و پدر باشم.زنها نمی توانند درست قضاوت کنند.دوباره به چهره ی دختر نگاه می کنم.قشنگ شده است.ولی خود را پررنگ رنگ کرده است.سکوت می کنم.دختر بلند می شود.به طرف آینه ی بزرگی که روی دیوار هال نصب شده می رود.نگاهی به چهره اش می اندازد و دوباره سرجایش می نشیند.چایش را جرعه جرعه می خورد.آن را نیمه کاره رها می کند و با موبایلش خود را سرگرم می کند.سینی و استکانها را جمع می کنم.با خود می گویم"چرا دانشگاه رفتن او را این همه متحول کرده است؟"یاد روزی دیگر می افتم.رو به من و مادرش گفت"کم کم چادر را هم کنار می گذارم.با این چادر مثل مادر شهیدان می مانم."من گفتم"چون لاغر هستی و اندامت زیاد جلب توجه نمی کند.فکر نکنم ایراد زیادی داشته باشد."حال با خود می گویم"از مرز چادر که بگذرد ،حتما موهایش از مرز مقنعه هم خواهد گذشت.نمی دانم پدرش چگونه می تواند این دگردیسی را بپذیرد؟

Espantan شنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۵ 3:10

اسارت

خانه ی قدیمی اش را رها کرده است.مثل من،مادر و همه ی آنهایی که مدرن شده اند و ترجیح داده اند به دور خود دیوار آجری بچینند تا دیواری که از خشت و گل باشد.فرش و بالش و پشتی و کمد و گلدان و...همانهایی هستند که به خانه ی گلی رنگ و لعاب داده بودند.زن همسایه همان زن قبل ترها است و فقط کمی جاافتاده تر شده است.اخلاق و رفتارش مثل گذشته ها است اما انگار چیزی کم شده است.در ذهنم به دنبال همان چیز جا افتاده هستم و پیدایش نمی کنم.زرهاتون گویی حرف ذهنم را خوانده باشد متاسف می گوید"می دانی فلانی!وقتی تنها می شوم با خود می گویم:خانه ات را رها کردی و آمدی در این خانه نشسته ای.لازم نیست که در حیاط ظرف بشویی و حیاط به آن بزرگی را جارو بزنی.همسایه های جدید آدمهای خوبی هستند.سرویس بهداشتی و آشپزخانه و پذیرایی کنار هم و دم دست هستند و...پس چرا خوشحال نیستی و حسرت میخوری؟"نمی دانستم در جوابش چه حرفی بزنم؟سکوت کردم و زن در ادامه گفت"کاش خانه ی شما هم در این کوچه بود.آنوقت خیلی خوب می شد."لبخند می زنم و می گویم"آدمها هر جایی که خانه بسازند همانجا ماندگار می شوند.الان با این خرجهای گران برای ساخت خانه ای دیگر دیر شده است."زرهاتون اصرار می کند و من از خوش خیالی اش خنده ام می گیرد.او به آشپزخانه می رود و من در و دیوار خانه ی جدیدش را از نظر می گذرانم.او برمیگردد و یک لیوان آب به دستم می دهد.آبش هم از مزه افتاده است.به جای جلبک مزه ی کلر می دهد.لیوان آب را کناری می گذارم و رو به زرهاتون می گویم"بیا بنشین!"به حرفم گوش نمی دهد و می گوید"حال که این همه راه آمده ای حیف است که یک چای سیاه با هم نخوریم."او باز به آشپزخانه می رود و من با افکارم تنها می مانم.در ذهنم حلاجی می کنم که اوضاع جدید زرهاتون برایش بهتر است یا بدتر است یا هیچ تاثیری بر او نداشته است.زرهاتون با لباس سیاهش کنارم می نشیند و می گوید"همه چیز مرتب است ولی ته دلم این خانه ی اجاره ای را دوست ندارد."حرف دلش را می فهمم.با این وجود می گویم"رفاهی که در این خانه داری نفع بیشتری به حالت دارد."زرهاتون با دلخوری نگاهم می کند.شاید انتظار دارد که همدردی کنم و بگویم"دل کندن از خانه ای که سالها در آن خانه زندگی کرده ای سخت است.دلبازی حیاط بزرگ خانه اش به صد ساختمان مثل این می ارزد."حرف را عوض می کنم و می گویم" پسرت کجاست؟"می گوید"رفته مرز بار ببرد.از دیشب است که چشم به راهش هستم."می گویم"برایت زنگ نرده است؟"لبخند می زند و می گوید"چرا!زنگ زده است ولی باز نگرانش هستم."از وقتی به یاد دارم او بیش از دیگران نگران پسر سر به هوایش بوده است و انگار چرخ گردون می فهمد که کدام آدمها نگرانی و اضطراب بیشتری دارند و آنها را بیشتر آزار می دهد.می گوید"یادت می آید آن سالی که کلاس هفتم بود چقدر برایش ریاضی توضیح دادی و آخرش تجدید شد؟هنوز هم یادت می کند و می گوید کاش بیش از این درس می خواندم."من هم یادم می افتد و برای پسر متاسف می شوم.آن روزها دختر دبیرستانی بودم و از اینکه مجبور بودم به پسر ریاضی درس بدهم متنفر بودم.هر ساعتی که از وقتم می زدم و برای پسرک سر به هوای زرهاتون درس توضیح می دادم برایم زجرآور بود.از او،خواهرش،خواهر مدیر مدرسه،شوهرم و همه ی آنهایی که به اجبار والدینشان برایشان تمرین حل می کردم نفرت خاصی داشتم.گاه خود را به خواب می زدم تا از شرشان در امان باشم.نمی دانستم که سرنوشت برایم مجازات خواهد برید و روزی این آموزش ها به طور رسمی مرا پای بند تدریس خواهد کرد.زرهاتون می گوید"چرا ساکت شدی؟"لبخند می زنم و می گویم"همینطوری."او دوبار به آشپزخانه می رود و بعد از مدتی با سینی چای برمیگردد.سینی استیل مدورش هنوز عوض نشده است.چایش مزه ی سابق را ندارد.زرهاتون آه می کشد و می گوید"دیگر توان گذشته را ندارم.این یکی پایم همراهی نمی کند.هر کس دیگری جای من بود تا به حال زمینگیر می شد.خودم را به زور می کشم به امید آنکه پسرم سروسامان بگیرد ولی حاضر نیست دست دختری را بگیرد و به این خانه بیاورد.فکر می کند مادرش برای همیشه زنده است و می تواند تر و خشکش کند.یک بار او را به خانه ی شما می آورم.تو نصیحتش کن!"در دل می خندم و می گویم"من اگر جای پسرت باشم این آزادی را با ازدواج و همسرداری از بین نمی برم و همچنان ول و رها به زندگی مجردی ادامه می دهم."زرهاتون می گوید"فلانی را می شناسی؟"می گویم"فامیلهای شما را نمی شناسم."می گوید"پسرش بیست سال زن نگرفت و ریاضت کشید.آخرش پوست و استخوان شد.درویش مسلک بود و عجیب تر آنکه دعایش زود مستجاب می شد.آخرش مجبور شد که زن بگیرد."می گویم"یعنی پسر تو هم درویش شده و به دنبال ریاضت است و این ریاضت با تشکیل خانواده نمی خواند؟"می گوید"نه!ولی او هم در عالم دیگری زندگی می کند.تمام زندگی اش در همین ماشین دوهزار خلاصه شده است.میلی به زن گرفتن ندارد."در جوابش سکوت می کنم و در دل به پسر حق می دهم که زندگی مجردی اش را تا جایی که می تواند برای خودش نگه دارد...

ادامه نوشته
Espantan سه شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۵ 3:43

مرغ ماشینی

باد می وزید و خاک بر سر و رویمان می پاشید.با وجود باران خاک همگی احساس خرسندی می کردیم.گرمی هوا این حس را بوجود آورده بود.دختر خاله گفت"خوب است که باد می وزد و گرنه در این هوای گرم پیاده رفتن خیلی سخت می شد."همه حرفش را تایید کردیم.صندلی که پوشیده بودم.انگشت پایم را اذیت می کرد.عیب از صندل نبود.من مرغ ماشینی شده بودم و تحمل پیاده روی را نداشتم.پسرنوجوانی به دیوار تکیه زده بود و برای کبوترانی که پرواز داده بود دست می زد.زخم پایم را از یاد بردم.انگار دیدن پسرک معجزه کرده بود.یاد کودکی خود و برادرکوچترم افتادم.وقتی کبوترهایش را پرواز می داد.کبوتر کله زردش چندین ملق می زد و من و او بر سر تعداد ملق هایش شرطبندی می کردیم.همیشه من می باختم و مجبور می شدم برایش رونویسی بنویسم.دختر دخترخاله آهسته گفت"نگاهش کن.بیکار است و به جز کفتربازی کار دیگری ندارد."حرفی نزدم و در دل مریم را سرزنش کردم.در دل گفتم"تو نمی دانی که آن پسر با آن کبوترها و آن خانه ی گلیی که به دیوارش تکیه زده است چه دنیای قشنگی برای خودش درست کرده است."از کنار پسر رد شدیم و به خانه ی مورد نظر رسیدیم.نگاهی به جوی آبی که یادگار دوران بچگی بود.انداختم.خشک شده بود و فقط ردی از آن بر جای مانده بود.دخترخاله زنگ خانه را فشرد.کودکی در را باز کرد.سرتاپا قرمز پوشیده بود.دختربچه ها وقتی لباس قرمز با دوختهای طلایی و زر زری بر تن می کنند زیباتر می شوند.به دنبال دختر به راه افتادیم.یک خانه ی روستایی با نمای خشت و گل خودنمایی می کرد.وارد یکی از اتاقها شدیم.زنها به پشتی و بالشها تکیه زده بودند.بعضی ها حرف می زدند.گروهی آهسته قرآن می خواندند و عده ای تسبیح در دست داشتند.من و دخترخاله به یک پشتی مشترک تکیه زدیم.زنها خوشامد گفتند و احوالپرسی کردند.من برای مردی که قبل از عید وفات کرده بود.در دل فاتحه خواندم.مردی که فوت کرده بود.استعداد شگرفی داشت.استعدادی از بلوچستان که حال به خواب ابدی رفته بود.و این فقط فرصتی برای عزاداری بود.از دوره ی راهنمایی او را می شناختم.هر وقت مرا می دید تحسینم می کرد.شاید فکر می کرد انسان بزرگی می شوم.وقتی تمجیدم می کرد.دختران دیگر حسادت می کردند.حال آن حسادت رنگ باخته و هر کس پی کار خود رفته است.پذیرایی که تمام شد برخاستیم.دختر متوفی تا در حیاط بدرقه مان کرد.بیرون که رفتیم دوباره نگاهم به جوی خشکیده ی آب افتاد.دلم می خواست آن را دنبال کنم تا ببینم کجا به آب می رسم.به راه که افتادیم خبری از پسرک و خاطرات دوران کودکی هم نبود.من دیگر بزرگ شده بودم و فقط در کوچه های خاک گرفته ی دورانی که پشت سر گذاشته بودم قدم می زدم...

Espantan یکشنبه بیستم تیر ۱۳۹۵ 2:50

فاش

یک ماه از مرگ شوهرش می گذشت و من به بهانه ی رمضان به دیدارش نرفته بودم.در اصل ماه روزه داری بهانه بود.حوصله ی پرسه و گریه ی زنها را نداشتم.در افکار پریشانم به دنبال دروغی بودم تا غیبتم را توجیه کنم.در مسیر راه دختردایی گفت"به چه فکر میکنی؟"گفتم:هیچی و سعی کردم هم قدم با او به راهم ادامه دهم. باز در دل گفتم"تبریک عید به زنی که تازه بیوه شده چه دردی از او دوا می کند؟"کسی نبود تا به سوالم پاسخ دهد.به در خانه ی موردنظر که رسیدیم.دختر دایی نقابش را محکم کرد.با خود گفتم"خدا به خیر کند."نقابی را که دختر دایی به چهره زده بود قبول نداشتم.اگر میخواست در پوشش باشد بهتر آن بود که در خانه پنهان می ماند و به خانه ی همسایه ها نمی رفت.در خانه باز بود وارد حیاط شدیم.پسر کوچکی راهنمایی کرد و وارد هال شدیم.خانه خلوت بود.به جز زن و دو دخترش و بی بی ماهاتون کس دیگری نبود.سلام کردیم و ما هم کناری نشستیم.بعد از احوالپرسی اشک های زن جاری شد.اشک می ریخت و جریان مرگ شوهرش را برایمان شرح داد.من فقط متاسف بودم.نسبت به گذشته زمین تا آسمان عوض شده بودم.قبل ترها وقتی زنها در فراق عزیزانشان اشک می ریختند.بغض در گلویم گیر می کرد و گاه مهار اشک هایم از دستم رها می شد.اما انگار به مرور زمان اکسیر بی خیالی خورده بودم.شاید هم واقعیت مردن را باور کرده بودم.ماهاتون سعی داشت به زن تسلی بدهد و او را آرام کند.من در دل برای مردی که به رحمت خدا رفته بود فاتحه ای خواندم و برایش از خدا طلب بخشش کردم.زود پذیرایی شدیم تا پی کارمان برویم.هانجان آرام شده بود.انگار حرفهای ماهاتون داغ قلبش را تسلی داده بود.بلند شدیم و خداحافظی کردیم.دختردایی از جلو و من پشت سرش به راه افتادم.به یکباره دختر دایی ترمز کرد و صورتش را طرف من برگرداند.فکر کردم جن دیده است.نگاهی به در هال انداختم پسر جوان هانجان از حرکت عجیب دختردایی دستپاچه شده بود و به سرعت از همان راهی که آمده بود به حیاط فرار کرد.خنده ام گرفته بود.در دل دختردایی را سرزنش کردم.پسر بیچاره همسن کوچکترین فرزند دختردایی بود.مثلا می توانست چه آسیب شیطانیی به زنی که همسن مادرش بود برساند؟کمی مکث کردیم تا پسرک جایی از نظرها پنهان شود تا ایمان دختردایی به سلامت از کنارش عبور کند.من جلوتر رفتم.دختردایی نقابش را زد و به دنبالم به راه افتاد.دخترها تا در حیاط بدرقه مان کردند.مسیری را که آمده بودیم دوباره برگشتیم و به خانه ی ما رفتیم.شوهرم در خانه بود.وارد هال شدیم.دختردایی نقابش را برداشت و با شوهرم احوال پرسی کرد.با خود گفتم"نامحرم نامحرم است.چه جوانک همسایه باشد. چه شوهر دخترعمه."جرات نکردم این حرف را فاش بگویم.آن را در دل نگه داشتم و بر دل کاغذ نوشتم.

Espantan پنجشنبه هفدهم تیر ۱۳۹۵ 3:9

فطر

هیچوقت مراسم عید فطر را دوست نداشتم.شاید تنها دلخوشی فطر همان دوره ی کودکی بود که خوب و بد را تشخیص نمی دادم.مثلا نمی دانستم که در شان من و دختردایی ام نیست که در خانه ی همسایه را بزنیم و از صاحبخانه عیدی طلب کنیم.حتی نمی دانستم که چرا وقتی نوبت به خانه ی عمه می رسید پول بیشتری نصیب من می شد.نسبت ها را بلد نبودم.

ادامه نوشته
Espantan پنجشنبه هفدهم تیر ۱۳۹۵ 3:8

خسیس

زینب عینکش را روی بینی عقابی اش جابه جا می کند.سوزن را به سختی نخ می کند.آستین لباس جدید دخترش را روی زانو صاف می کند و با سوزن نقشی جدید می آفریند.چای تازه دم را که جلویش می گذارم رو به من می گوید"به نظر تو من خسیس هستم؟"در جوابش مکث می کنم.نمی دانم که هدفش از طرح این پرسش چیست.می گویم"چطور؟"می گوید"دیروز به بازار رفته بودم تا برای خودم پارچه بخرم.تازه یادم افتاده که عید فطر نزدیک است و لباس جدید ندارم."گفتم"خریدی؟"گفت"بله از همین پارچه های نگینی خریدم.حدود صدوپنجاه هزار تومن.می دانی پارچه های گران تر هم بود.مثلن قواره ای در حد سیصد و چهارصد و بیشتر اما حیفم آمد که فقط برای پارچه چهارصد تومن بدهم.به همین دلیل این سوال را پرسیدم."در دل گفتم"اگر اینطوری باشد که من از تو خسیس ترم.تو از جیب شوهرت نتوانسته ای خرج کنی و من از جیب خودم نتوانسته ام."رو به زینب گفتم"هر کس سلیقه ای دارد و سلیقه ی تو هم همان پارچه ی صدوپنجاه تومنی بوده است و این ربطی به خسیس بودن یا نبودن ندارد."گفت"ولی همه مثل ما نیستند.دختر همسایه ی دیوار به دیوارمان را می شناسی؟"گفتم"نمی شناسم.ولی او را چند بار دیده ام."گفت"می دانی که آنها از یک روستای مرزی به اینجا آمده اند.پدرش شغلی ندارد و با زکات و...زندگی اش را می گذراند.شوهر دختر هم شناسنامه ندارد و بیکار است.دیروز به خانه ی ما آمده بود تا لباسش را برایش اندازه کنم.از همان پارچه های سیصد تومنی بود.من صدوپنجاه هزار دادم و حیفم آمد و او با آن وضع زندگی که دارند آن پارچه را انتخاب کرده بود.وقتی پرسیدم پولش را از کجا آورده ای؟می دانی چه گفت؟"گفتم"چه گفت؟"زینب خندید و گفت"گوسفندش را فروخته و با پولش لباس عید خریده است.به نظرت ارزش داشته که گوسفند را بفروشد و به جایش لباسی بخرد که دو روزه کهنه می شود و از مد می افتد؟"گفتم"نمی دانم.ولی حتما نتوانسته روی خواسته ی دلش پا بگذارد و خرید آن پارچه ی خاص برایش مهم بوده است."گفت"آخر جواب سوالم را ندادی.به نظرت من خسیس هستم؟"گفتم"شاید ما خسیس هستیم.شاید هم می ترسیم که بابت اسراف سرزنش شویم.جواب دقیقش را نمی دانم."زینب استکان خالی چای را در سینی می گذارد و می گوید"خودم هم نمی دانم.ولی به نظر خودم بیشتر از آنکه خسیس باشم.عاقل هستم."سینی و استکانهای خالی را به آشپزخانه می برم و زینب را با دنیای عقلمند و خسیسش رها می کنم.

Espantan دوشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۵ 1:13

ندامت

یک خط می نویسد و می گوید"در مسجد که بودیم.من فارسی حرف زدم و محمود گفت:اگر در مسجد فارسی حرف بزنی تو را از گوشهایت روی طناب آویزان می کنم.اگه منو از گوشم آویزان کنه گوشم درد میگیره."می گویم"می خواستی بگویی:به تو ربطی نداره که چطوری حرف بزنم."می گوید"محمود را نمی شناسی؟او آدم بزرگ است.زشت بود که به او بگویم به تو ربطی ندارد."می گویم"من هم او را از گوش آویزان می کنم تا یاد بگیرد که درست حرف بزند."می گوید"ولی هیکل او از تو بزرگتر است."می گویم"به بابا می گویم که از گوش آویزانش کند."و پسرک باور می کند که پدرش می تواند محمود را از گوش آویزان کند.محمود پسر ول و بی ادب فامیل نیست که با خیالی آسوده از کنار نادانی اش عبور کنیم.او یک آدم دانشگاه رفته و به قولی متشخص است.چند سال پیش کسانی بر من خرده گرفتند که فلانی بی خیال است و بلد نیست که فرزندش را درست تربیت کند.نمی دانم که حق با آنها بود یا نه؟ولی حتمن آنقدرها هم بی خیال نبوده ام و کاری برای تربیتش انجام داده ام که احترام به بزرگتر را یاد گرفته و در بازی هایش هوای کوچکتر از خود را دارد.حالا من پشیمان هستم که چرا در این مکان خاص به او ادبیات زندگی آموخته ام.باید زبان درازی را به او یاد می دادم تا کس جرات نکند او را از گوش آویزان کند.

Espantan یکشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۵ 10:44

چادر عتیقه

زن داداش چادر نویی را که گلهای بزرگی داشت به دستم داد و گفت"این را سرت کن که مدل جدید است.آن را تازه خریده ام و هنوز یک بار هم نشسته ام."نگاهی به چادر رنگین و نقش درهم گلهای چادری که سرم انداخته بودم کردم و با تردید چادر را از دستش گرفتم.دوست نداشتم چادر عاریتی او را سرم بیندازم.چادر تمیز و اتو کشیده ام با طرحی که برای زن داداش قدیمی جلوه می کرد برایم ارزشمندتر بود و به رنگ لباسم می آمد.خواستم چادر را کناری بگذارم ولی ترسیدم که ناراحت شود.برای دلخوشی اش چادر را سرم کردم و به دنبالش به راه افتادم.می خواستیم به مهمانی که از ایل و تبار مثلا بزرگان بودند ادای احترام کنیم.مهمانان خاص او برای من مانند مهمانان عادی دیگر بودند.زنی که قرار بود با او احوال پرسی کنم.خواهر دوست دوران راهنمایی ام بود.بارها به خانه شان رفته بودم و او را در اتاق اختصاصی دوستم دیده بودم و با او حرف زده بودم.آنقدرها هم آدم خاصی نبود.با مهمانان به رسم معمول دست دادم و خوش آمد گفتم.چهار زن رو به رویم نشسته بودند و شاید در ذهنشان مرا مرور می کردند.برای لحظاتی سکوت حاکم بود و بعد از آن مادر زن داداش سکوت را شکست و رو به خواهر دوستم گفت"حالتان بهتر شد؟"زن خدا را شکر کرد و گفت"آدمها وقتی گرفتار بیماری مزمن می شوند.زمان زیادی طول می کشد تا حالشان مثل سابق شود."من در ذهن زن را با دوران جوانی اش مقایسه می کردم.تغییر زیادی نکرده بود.فقط کمی باتجربه تر نشان می داد.انگار زن داداش ادکلن را روی چادر خالی کرده بود.از بوی زننده اش مثل زنهای حامله حالم به هم می خورد.ته گلویم به خارش افتاده بود.بعد از چند سرفه ی کوتاه به بهانه ای از محفل آنها بیرون رفتم.چادر رنگین زن داداش را از سر برداشتم،تا زدم و گوشه ای گذاشتم.چادر خودم را سر کردم و به آشپزخانه رفتم.روی صندلی نشستم و خدا را بابت سادگی هایم شکر کردم.دیری نگذشت که زن داداش هم آمد.با ناراحتی گفت"فلانی!چرا چادرت را تند عوض کردی؟"لبخندی زدم و گفتم"نتوانستم بوی زننده ی عطرش را تحمل کنم.رمضان و روزه آستانه ی تحمل بوهای تند را پایین آورده است."با ناباوری گفت"من هم به لباسم از همین اسپری زدم.چطور است که بوی زننده اش را حس نمی کنم."شانه ای بالا انداختم و در دل گفتم"حالا چه گیری است که چادر تو را سرم کنم."بعد رفتار و گفتار و عملش را با هم مقایسه کردم.او سالهاست که خود را مریم مقدس می داند و فکر می کند تقدس در همان چند دور قرآنی ست که می خواند.

Espantan دوشنبه هفتم تیر ۱۳۹۵ 20:48

گور

باذوق می گویم "فلانی می خواهد دخترش را به یک مدرسه ی معتبر و باکلاس بفرستد.مخارجش زیاد است ولی آینده اش تضمین است و به جایی خواهد رسید."اخم می کند و می گوید"هر قدر هم درس بخواند آخرش قبرستان و یک دست کفن است."می گویم"ما که در هزار سال پیش زندگی نمی کنیم که دایم در مسجد باشیم،نماز بخوانیم و ذکر بگوییم.ما مردم عصر حاضر هستیم.کسی که تلاش کند و به مدارج عالی علمی برسد با کسی که بی سواد باشد در آن دنیا در یک طبقه جا نمی گیرند.مطمئنا یک دکتر یا...بهتر از یک فرد عامی به سوالات نکیر و منکر جواب می دهد."تسبیح را سریعتر در لابلای انگشتانش می چرخاند و سکوت می کند.من هم در دل می گویم"به من چه!اصلا تارک دنیا شو و صبح تا شب و شب تا سحر در مسجد ذکر بگو و از زندگی فرار کن.آخرش که قبر است."

Espantan چهارشنبه دوم تیر ۱۳۹۵ 23:49

خسته

شمسی خسته شده است.این را از نگاهش می فهمم.به رویش نمی آورم و به کاری مشغول می شوم.طاقت نمی آورد و می گوید"تا حالا عذاب وجدان گرفته ای؟""بله خیلی زیاد""چطور با عذاب وجدانت کنار آمده ای؟"فکری کردم و گفتم"بستگی دارد.بعضی وقتها خود را به فراموشی زده ام و بیشتر وقتها خود را فدا کرده ام.حالا منظورت از این سوال چیست؟""هیچی فراموش کن.اما نه منظورم این است که تا جایی که توان داشته ام از هر نظر کمک کرده ام."و سکوت می کند.انگار جمله ای برای بیان احساسش ندارد.من می گویم"و حالا دیگران از این اخلاق خوشت سواستفاده کرده اند و توقع بی جا دارند و حس می کنی که دیگر توان نداری ولی وجدان وادارت کرده که باز هم از خودت مایه بگذاری و باری هر چند کوچک را از گردن دیگران برداری."می گوید"بله درست است.من در هیچ رمضانی تا این حد کار نکرده ام.اما الان به خاطر تولد خواهرزاده ام مجبورم از وقت و خانه و زندگی ام بزنم و به خانه و زندگی او برسم.دیگر توانم به صفر رسیده و تحمل ندارم.اما عذاب وجدان نمی گذارد که او را با این اوضاع رها کنم.جالب است که خواهران و برادران دیگرم توقع دارند بار را یک تنه بر دوش بکشم و همه چیز مرتب باشد.خواهرزاده ام با پسرم نمی سازد و مجبورم دعوای آنها را تحمل کنم.شوهرم را دیربه دیر می بینم.کاش مادرم درک می کرد و این همه مهمان دعوت نمیکرد."می گویم"چند روز دیگر هم تحمل کن.این هم می گذرد."در دل می دانم که میگذرد ولی به چه قیمتی خواهد گذشت؟در این طایفه رسمی قدیمی پابرجاست.به مناسبت تولد فرزندان فامیل های نزدیک را به صرف شربت و چای و حلوای مخصوص دعوت می کنند.دعوتی که یک شبه تمام نمی شود.زنها هر وقت که بخواهند به دیدن مادر و کودک می آیند و کسی که مسئول پذیرایی باشد بار سنگینی را بر دوش خواهد کشید.اگر رمضان هم باشد.شب و وقت عبادتت را خواهند گرفت.می توان هم کسی را دعوت نکرد ولی زنهای مسن مثل مادر شمسی که دست به سیاه و سفید نمی زنند و فقط تسبیح می گردانند عمق موضوع را درک نمی کنند.فقط فکر می کنند که چای و شربتی پخش می شود و خلاص.نمی دانند که آنهایی که مسئول پخش و جمع و شستن این ظرفها هستند چه فشاری را تحمل می کنند.گاه فکر می کنم که باید تحولی در این رسوم ایجاد شود تا شمسی ها با وجدانشان درگیر نشوند ولی می دانم که سالها طول می کشد تا دگرگونی ایجاد شود.شمسی سری سوم استکانهایی را که به دستش داده ام می شوید و می گوید"راست می گویی.این هم می گذرد. "

Espantan سه شنبه یکم تیر ۱۳۹۵ 3:6
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان