اجنبی
سارا با اندوه گفت"با هزار امید و آرزو آن خانه را ساختیم.اما الان از ترس نمی خواهم در آن زندگی کنم؟هنوز خانه ی مادرشوهرم هستم و در همان یک اتاق زندگی می کنم."گفتم"چطور؟"گفت"مادربزرگم خانه ی قدیمی اش را به من و شوهرم که هر دو نوه هایش هستیم بخشید.آن را دوباره از نو ساختیم.چند روز پیش یکی از همسایه های مادربزرگم به خانه مان آمده بود.می گفت:بیشتر همسایه ها خانه هایشان را به مردمی که از آنسوی مرز آمده اند کرایه داده اند یا فروخته اند.یک شب که شوهرم در خانه نبود.من و مادرم با دو فرزند کوچکم تنها بودیم.مادر نماز عشا می خواند و من جلوی تلویزیون نیمه خواب بودم.در همان هپروت حس کردم که بوی عرق مرد غریبه می آید.بیگانه ها بوی خاص خود را دارند.چشم هایم را که باز کردم دیدم که مردی قد بلند با موهای سیاه و نامرتب بالای سرم ایستاده است.کم مانده بود سکته کنم.جیغ بلندی کشیدم و مادرم را صدا کردم.مادر نمازش را نیمه کاره رها کرد و به طرفم دوید.مرد هم ترسید و فرار کرد.مادرم به دنبالش دوید. مرد غریبه از دیوار بالا رفت و داخل کوچه پرید.از آن موقع است که روزهایی که شوهرم به خانه ی زن دیگرش می رود.من و بچه ها هم به خانه ی پدری می رویم که امنیت بیشتری دارد.از وقتی همسایه مادربزرگ این ماجرا را تعریف کرده دیگر نمی خواهم به آن خانه بروم.می دانم آخر مجبور می شویم آن را بفروشیم.زندگی در جایی که بیشتر مردمش پنج گوری و غریبه هستند.ترسناک و سخت است.عیب از صاحبخانه ها هم هست.چرا خانه هایشان را به غریبه ها اجاره می دهند؟"نمی دانستم در پاسخ سارا چه بگویم و چگونه او را امیدوار کنم؟دیری نگذشت که موبایلش زنگ خورد.بعد از سخن کوتاهی که بین او و کسی که آن طرف خط بود رد و بدل شد.سارا از جا بلند شد.گفتم"کجا؟"لبخند زد و گفت"خواهرم بود.می خواست به خانه مان بیاید."سارا دست داد و خداحافظی کرد و رفت...
ادامه نوشته