اجنبی
روز بعد زنی که چند سالی ست که از پاکستان به اینجا آمده برایم زنگ زد.زن هنر سوزن دوزی را خوب بلد بود.لباسی را که داده بودم برایم سوزن دوزی کند نیمه آماده کرده بود.وقتی گوشی را قطع کردم یاد حرفهای سارا افتادم.چندبار به خانه ی زرینا زن سبزه پنج گوری رفته بودم.اما انگار حرفهای سارا هوشیارم کرده بودم و ترسی درونی مانع رفتنم می شد.با شوهرم به خانه ی بزرگ زرینا و خانواده اش رفتم.در خانه مثل خانه های قدیمی ده نیمه باز بود.شوهرم در ماشین نشست و هشدار داد که دیر نکنم.من وارد خانه شدم.بزی سیاه به همراه بزغاله های سفیدش به آهن پاره ای بسته بود و جلویش علف سبز ریخته بودند.جلوی اولین اتاق رو به روی در حیاط زنی نشسته بود و در حال خرد کردن پیاز بود.زن سلام کرد.جوابش را دادم و سراغ زرینا را گرفتم.زن خودش را جاری زرینا معرفی کرد.دختر کوچکش را همراهم فرستاد تا اتاق زرینا را نشانم بدهد.لباسهای دخترک پر از چرک و خاک بود.اتاق زرینا را نشانم داد.جلوی درش را با شاخ نخل دو قوس چوبی علم کرده بودند.معلوم بود که شبها در حیاط میخوابند و آن دو قوس جای برپا ساختن پشه بند است.با خود گفتم"شبها چه لذتی دارد که آدم زیر سقف آسمان بخوابد.زرینا را صدا کردم.پسر کوچکش از اتاق بیرون آمد و گفت"مادرم نماز می خواند."به انتظار ایستادم تا نماز زن تمام شود.کمی آنطرفتر از جایی که من ایستاده بودم.پیرمردی روی حصیر نشسته بود و زاغ سیاهم را چوب می زد.در خطی موازی با پیرمرد دو زن و مرد در حال گفتگو بودند.بالاخره زرینا نمازش را تمام کرد و از اتاقش بیرون آمد.در اتاقی دیگر را که آن هم درش رو به حیاط بود باز کرد و گفت داخل اتاق بروم.اتاقی بزرگ با سقف چوبی و دیوارهای رنگ زده.یک ضلعش را لحاف و پتو و بالش چیده بودند.مشخص بود که همه نو و دست نخورده هستند.طنابی سبز رنگ با منقوله های کاموایی رنگی ردیف لحاف و پتوها را که روی هم چیده شده بود مهار می کرد.چند بالش هم پراکنده دور تا دور اتاق چیده بود.زرینا گفت"چند ساعت است که منتظرت هستم.فکر کردم که نمی آیی."بدون آنکه منتظر پاسخم باشد بلند شد تا برایم آب بیاورد.گفتم"چیزی نمی خورم.شوهرم دم در ایستاده است.لباس سوزن دوزی را نشانم می دهی؟"پلاستیک سیاه و کثیفی را باز کرد و آستین لباس را نشانم داد.یک لایه چرک و خاک روی آستین نشسته بود.دلم نمی خواست به آن دست بزنم.با خودم گفتم"تو که نمی خواهی دستت به آن بخورد.چطور میخواهی آن را بپوشی؟"آستین را جلوی رویم باز کرد.آن را ظریف دوخته بود ولی رنگبندی نخهایی که برایش انتخاب کرده بودم.جالب نبود.انگار یک رنگ تیره کم داشت.گفتم"خوب دوخته ای اما ترکیب رنگش خوب نیست.یک رنگ سیاه کم دارد.زرینا گفت"ولی نصف لباس را دوخته ام."گفتم"این خطهای باریکش را که هنوز دست نزده ای اگر با سیاه و سفید بدوزی درست می شود."هنوز زرینا آستین را جمع نکرده بود که چند زن وارد اتاق شدند.با همگی دست دادم.زنی که مشخص بود مادرشوهر زرینا است گفت"این رنگ غالب شتری که برای دوخت لباست انتخاب کرده ای زیاد جالب نیست.بهتر است با دوخت رنگهای دیگر آن را بپوشانی."گفتم"شما بهتر می دانید.هر جور که شما بگویید.من زیاد از سوزن دوزی سر در نمی آورم."با خود گفتم"ولی اینطوری کار زرینا بیشتر می شود."جالب بود که زرینا هم حرف مادرشوهرش را تایید کرد.صدای بوق ماشین شوهرم به گفتگوها خاتمه داد.معلوم بود که حوصله اش سر رفته است.از زنها خداحافظی کردم و به طرف در حیاط رفتم.پیرمردی که روی حصیر نشسته بود به گوشه ای زل زده بود و لبخند بر لب داشت.دوتا مرد کنار ماشین دو هزار ایستاده بودند و بچه ها ی کوچک با سر و روی خاکی کنارشان ایستاده بودند.وقتی از کنار بزغاله ها رد شدم خیالم راحت شد. از در حیاط نیمه باز به کوچه رفتم و سوار ماشین شدم.شوهرم طبق معمول غر زد و گفت"برایت اصلا مهم نیست که یک نفر را پشت در معطل خود نگه داشته ای."گفتم"زنه نماز میخواند.معطل شدم."برایش نگفتم که در آن دقایقی که او معطل آمدنم بوده چقدر از آن زن و مردهای غریبه ترسیده ام.چقدر آنها را قضاوت کرده ام و چقدر به آنها آفرین گفته ام.