اسپنتان

کلپورگان

دوباره در مسیر دست اندازهای جاده کلپورگان افتاده ام.دلم نمی خواهد که بروم اما می روم .بیشتر مسیر را به جای دوهزارها ،موتورها اشغال کرده اند.مردان و پسران جوانی که  گالنهای بنزین یا گازوئیل خود را فروخته و در مسیر بازگشت هستند.چهره ها و لباسهایشان پر از خاک است.خستگی را می توان در چهره هایشان خواند.زمینهای منتهی به جاده نیمه خشک است.درختچه ها انگار رنگ باران ندیده اند.فقط سرسختها سرسبز مانده اند.تا من به دلیل خشکسالی و تفسیر دینی و علمی اش برسم به مقصد می رسیم.رو به روی کارگاه سفال ،پشت حصار دکان های گلی و زیر سایه درختان نخل ،استراحتگاهی ست که مخصوص شهر نشین ها ساخته اند.می توان پاسی از زمان را در آن پارک ناشناس گذراند.چای سیاه نوشید و به مسیر آب خیره شد.بازدید کارگاه سفال نرفتم.هنوز یادم نرفته بود که در آن سرداب از سنگینی هوا نفس کم آورده ام.

Espantan یکشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۰ 4:38

سستی

به نظر می رسد آدمها به واکسن چینیی که زده اند اعتماد کرده و رفت و آمدها را از سر گرفته اند.شاید هم از اثرات پاییز است و می خواهند قبل از فرا رسیدن فصل سرما صله ارحام را به جا آورند.هر چه هست اما چند صباحی ست که آدمها می آیند و می روند.من در پذیرایی از آنها چالاکی سابق را ندارم.انگار هزار سال است که در تنهایی خورده و خوابیده ام و آداب معاشرت را از یاد برده ام.در چرخه تکراری پذیرایی از مهمانان بیش از ده بار مجبور میشوم که دوپله هال تا آشپزخانه را بالا و پایین بروم و آخر وقتی پذیرایی تمام می شود و فرصتی برای حرف زدن با مهمان می ماند.استیصال خود را درک می کنم.زیر پوشش ماسک به وضوح تنگی نفس را حس می کنم.در همان لابلای حرف زدن به حماقت خود فکر می کنم که چرا دو پله آشپزخانه را بالاتر ساخته ام.چه می شد اگر دست انداز پله ها را حذف می کردم ؟وقتی نفسم سر جایش می آید آنها تمام گزارشهای دهکده را پیش رویم می گذارند.از دلتنگی ها و دل نگرانی هایشان می گویند و من بیشتر از آنکه حرف بزنم.گوش شنوای خوبی هستم.نمی دانم عاقل شده ام یا حال ارائه راه کار ندارم اما بر گزافه های عقل مهر سکوت زده ام.به من نمی دانم زندگی رسیده ام.

Espantan یکشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۰ 4:6

پرش

رو به او می گویم"نمی خواهم به مدرسه بروم.کاش یک نفر پیدا می شد که نجاتم دهد."می خندد و می گوید"هیچ کس نمی تواند تو را نجات دهد الا خودت.کاغذ برمیداری،استعفا می نویسی و خلاص می شوی."چای سیاه را جلویش می گذارم و می گویم"اگر پدر زنده بود مرا از این مهلکه می رهاند!"سری تکان می دهد و می گوید"مثلا چکار می کرد؟"می گویم"نمی دانم.اما می دانم اگر اطمینان داشت که نمی تواند برایم از آسمان ستاره بچیند،باز هم پرش کوتاهی رو به آسمان میکرد تا نشانم دهد که سعی و تلاشش را برای چیدن ستاره ها کرده و نتوانسته است. که حداقل دلم خوش شود...

Espantan یکشنبه یازدهم مهر ۱۴۰۰ 4:5

فال

مدیر جدید مدرسه در حال تکاندن کاغذها،دفتر و دستک هاست.در خانه تکانی خانه دوم به پرونده قطور من می رسد.آن را جلویم می گذارد.قبل از آنکه کاغذها و مدارک را دور بیندازد خودم تمام ورقه هایی را که به نظر او بی ارزش و لایق سطل زباله است برمیدارم تا همراه خود به خانه ببرم.پرونده سبک و به نظر بی ارزش می شود.در دل می گویم"این فال فیروزگ (پرنده سبزه قبا)است.فال رفتن و نماندن در این مدرسه که انگار نمی خواهد سامان بگیرد.شاید هم نوعی توهین از طرف مدیر است.تا آن پرونده را از کاغذ باطله ها خالی می کنم هزار حدس و گمان از ذهنم می گذرد و آخر به صفحه آخر می رسد.پرونده را با چند کپی شناسنامه و خالی تحویل می دهم و سبک به راه خود می روم.

Espantan یکشنبه یازدهم مهر ۱۴۰۰ 3:44
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان