زباله دان
می گویم"فردا آخرین روز مدرسه است.به جز چند روز که مراقب هستم و بعد تعطیلات است"لبخند می زند و می گوید"بعدش چه؟دوباره مدرسه باز می شود."می گویم"حالا کو تا پایان تعطیلات"و بعد انگار حرفم را باور نداشته باشم،با خود می گویم"این گذر عمر است و بعد حتما نوبت به موت و خاک کردنمان می رسد"ذوقم کور می شود در حالیکه می دانم سایه مرگ همیشه همراهم بوده است.کیف را کناری می اندازم و چادر اسلامی و ملی را گوشه ای پرتاب می کنم.دکمه های مانتو را باز می کنم و با خود می گویم"ولی هر چند هم کوتاه باشد،باز برای مدتی از شر مدرسه و این لباس عتیقه راحت می شوم.از شر نگهداری و تیمار دختران مردم هم راحت می شوم.می توانم برای سه ماه هم که شده مثل ملکه ها زندگی کنم"و بعد هزاران نکته ی منفی از مدرسه دختران در ذهنم ردیف می شود.اهمیتی نمی دهم.لباسها را شلخته روی جالباسی می اندازم و می گویم"بالاخره این انگشت شمار سالهای دبیری هم تمام می شود و این پرونده پوسیده را در زباله دان آموزش و پرورش خواهم انداخت"