اسپنتان

بختک

می خواهد از سر بازم کند.مسیر نزدیک است.من مثل بختکی می مانم که سرش خراب شده ام.زنی که نمی خواهد با زنهای همسایه به دید و بازدید برود،سوزن دوزی کند،بگوید،بخندد و برای خودش خوش باشد.در فاصله ای نه چندان دور از خانه مقبره ای ست که دورتادورش نخلستان است.آب چشمه در جویها روان است و درختان را سیراب می کند.پیشترها پیرزنی سیه پوش کنار چشمه می نشست.شاید تفریحش همین نگهبانی آرامگاه بود.مدت زمان زیادی ست که از آن زن خبری نیست.آخرین بار که او را دیدم برایم گفته بود که مریض احوال است و گاه به خانه پسرش می رود.از پاسبان مقبره خبری نیست و در عوض در سرچشمه مردان با سروصدا سر و بدن خود را می شویند.به نوعی آن را تصاحب کرده اند.فاتحه ای برای درگذشتگان می خوانم.در نمازخانه ای که مردمان ساخته اند نماز می خوانم و قبل از آنکه هوا تاریکتر شود راه بازگشت در پیش می گیریم.دل طبیعت و نخلستانها هم دیگر امنیت ندارد.یاد حرف راننده تاکسی  می افتم"شما چگونه در بلوچستان دوام آورده اید؟"

Espantan جمعه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۰ 3:22

افیون

مرد معتاد یک ساعت پشت در نشسته و منتظر اسکناسی است که به دستش دهم و برود.در صندوقچه چوبی روی طاقچه اسکناسی نبود که به دستش دهم.صندوقچه کارتهای رنگارنگ بانکی رمزدار را در خود جای داده که در آن لحظه به کارم نمی آید.می گویم"برود و یک روز دیگر بیاید"او بعد از چرت کوتاهی راه خانه اش را در پیش می گیرد.تا به دهش برسد شب می شود.در ذهن راهی را که در تاریکی شب در پیش دارد تصور می کنم و دلم برایش می سوزد..پیش ترها که مادرش زنده بود.مادر برای خرج پسر معتادش گدائی می کرد.مادرش بدون آنکه مکتب و مدرسه برود پنج کتاب را از بر بود.در حیاط می نشست و غزل فارسی می خواند.من دختربچه ای دبستانی بودم و با دقت به شعرهایی که می خواند گوش می کردم.برایم عجیب بود که زنی با لباسهای سیاه و مندرس بهتر از معلمها شعر می خواند.مادر نمی گذاشت به شعرخوانی اش گوش دهم و وادارم می کرد که به داخل اتاق بروم.مردمان می گفتند که آن زن جنی همراه دارد و غزلها را اجنه یادش داده اند.بعدها آن سیه پوش درگذشت .رازها و غزلهایش دفن شد و پسر معتادش تنها ماند.او جزو قدیمی ترین معتادان ده است که دوام آورده و نمرده است.مسیر حرکت و در خانه هایی را که باید بر درشان بکوبد در چرخه تکرار بلد شده و دوام آورده است.اگر گرفتار افیون نمی شد شاید بهتر از مادرش غزل سرایی می کرد.یا یک مهندش ،دکتر یا معلم نمونه می شد.

Espantan جمعه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۰ 2:48

عکس

عکسش را برایم فرستاده.خوشگلتر و کمی جاافتاده تر شده است.می گوید"دلم برایت تنگ شده،میشه عکستو برام بفرستی؟"اول حس تعصبم گل می کند و می خواهم نه! بگویم.بعد یاد عکسهایی می افتم که مثل نقل و نبات در جلسات درسی و مدرسه ای گرفته شده و در گروه ها پخش شده است.با خود می گویم"خب آن روزها این حس تعصبت کجا بوده که حالا گل کرده است؟"خر می شوم و عکس یهویی ام را با لباس و چادر رنگین بلوچی برایش ارسال می کنم.می خواهم بدانم آدمی که بیست و یک سال مرا ندیده بعد از این بیست سال مرا چگونه می بیند؟در حالیکه در دل می دانم که بیست سال شکسته تر شده ام و نباید انتظار زیادی داشته باشم.عکس را می بیند.بر تخته می کوبد و هزارماشاالله می گوید و می گوید که در گذر زمان خوب مانده ام.در دل می گویم"هندوانه!"خودم ردپای زمان را بر چهره ام می بینم.برایش استیکر بوس  و گل می فرستم و به نظر داستان تمام می شود.ولی داستان تمام نمی شود.من غرق خاطرات می شوم و ورق به ورق آنها را صفحه می زنم.درسالهای دور من و او در خوابگاه تربیت معلم روی یک تخت دو طبقه می خوابیدیم.من بالا و او پایین بود.تختها مثل تختهای پادگان بود.من و او دو جغد شب بیدار بودیم.من تازه پدر را از دست داده بودم و تنها چیزی که آرامم می کرد،نماز شب بود.او را نمی دانم که چه مشکل خاصی داشت که خوابش نمی برد.می گفت"نمازهایت برایم آرام بخش است "و آرام خوابش می برد.من هم تا چهل رکعت بخوانم از شدت خستگی خوابم می برد .در بیدار باش های پادگان معلوم است که من و او آخرین نفرهایی بودیم که از خواب ناز بلند می شدیم و این چرخه بارها تکرار می شد.تحصیلات که تمام شد هر کس به وطنش برگشت خورد.ما از هم جدا شدیم و هر کس راه خود را رفت و او بعد بیست سال از لابلای گروه های درسی مدارس جستجو کرده و مرا یافته است.من با آنکه دلم برای آن روزها تنگ شده نمی خواستم که کسی مرا بیابد و خاطرات را کنارم ورق بزند.پرسیدم"عروس شده ای؟"گفت"حماقت نکرده و عروس نشده است."در دل گفتم"پس هنوز پادشاهی می کنی"در دل او را تحسین کردم.واقعا حماقت نکرده بود.در ادامه گفت"ولی پشیمانم که خواستگارها را بیهوده و بی جهت رد کردم."گفتم"برو بابا!خوش به حالت شده که این همه سال برای خودت خانمی کرده ای"استیکر لبخند فرستاد.نمی دانم مزه ی لبخندش تلخ بود یا شیرین؟هر چه بود برای من مزه ی دلتنگی داشت.دلتنگی برای روزهایی که کنار هم بودیم و دیگر بر باد رفته است.من دیگر آن مدل زندگی را در کنار دختران همسن و سال تجربه نکردم.دوباره به دل زندگی در ایلی برگشتم که بیشتر آدمهایش مذکر بودند.مردها به جز پدر همگی زبر و خشن بودند.آنها را هر چه با سمباده بسابی و صیقل دهی صاف نمی شوند.

Espantan سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۰ 3:17

ردپا

خانه ویرانه شده بود.خانه ای که دیگر متعلق به آنها نبود.در عهدی دیگر،وقتی من دختربچه ای کوچک بودم.وقتی موتور آب را روشن می کردند.آب با فشار از چاه عمیق انتهای باغ درون حوض می ریخت و از حوض وارد جوی می شد.باغ را با دیواری کوتاه و گلی از عمارت جدا کرده بودند.با آنکه دیوار کوتاه بود،من هیچوقت به درونش نمی رفتم.شاید از صاحبخانه می ترسیدم.شاید هم می ترسیدم که پسر کوچک صاحبخانه به درون چاه هولم دهد و به داخل آن چاه بزرگ بیفتم و بمیرم.فقط آب را از لوله تا حوض و از حوض تا حصار کوتاه دنبال می کردم و بعد راه خانه را در پیش می گرفتم.مسیری کوتاه بود.محدوده بازی من تا همانجا بود.دخترها حق نداشتند جاهای دورتر بروند.گاه کنار حوض زن صاحبخانه را می دیدم که با وسواس خاص لباسهای سفید شوهرش را می شوید.مثل معلمهای باحوصله لباس شستن را یادم داده بود.او هم می دانست که آخر و عاقبت دخترها به لباس و ظرف شستن ختم می شود.فرقی هم نمی کند که بر پیشانی شان مهر خانه داری یا معلمی زده باشند.چوب صاف و خیس خورده ای که بر لباسها می کوبید کف و چرک را از لباس بیرون می کرد.وقتی کارش به آخر می رسید لباسها از شدت تمیزی و سفیدی برق می زد.من هیچوقت نتوانستم لباسی سفید را چنین با مهارت بشویم.حوصله و عشق به کار نداشتم.ترجیح می دادم مجله بخوانم و زندگی نامه آدمها را ورق بزنم تا لباس سفید مردها را برق بیندازم.وقتی لباس سفید بلوچی را روی طناب پهن می کردیم.کدبانو با مهارتی خاص چین لباس را باز می کرد و تا آخرین حد صافش می کرد.خشک که می شد نیاز به اتو نداشت.من تا همانجا کدبانو را همراهی می کردم و بعد به خانه می رفتم.خانه ای که به جای باغ ،تپه ی خاکی داشت و می توانستی از آن بالا افق را سیر کنی .امروز گذرم به همان مسیری کودکی افتاده بود.باغ وحشت زمین بائر و حوض ،پر از خاک و زباله بود.از جوی سیمانی که آب زلال درونش جریان داشت خبری نبود.نه اثری از من بود،نه از کدبانو و نه لباس سفیدی که باد روی طناب به رقصش در آورده بود.

Espantan دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۰ 4:22

قدرت

می گوید"فلانی گفته که مردان طایفه اش قدرت عجیبی دارند."پرسیدم"چه قدرت عجیبی؟"گفت"می توانند به خواب هر کس که دلشان بخواهد بروند و پریشانش کنند."لبخندی زدم و گفتم"حالا تو می ترسی که به خوابت بیایند و دیوانه ات کنند؟"می گوید"نه!چه کار من دارند.او حتما پا روی دمشان گذاشته که به خوابش آمده اند."در مورد اینکه چگونه می توان به خواب آدمها رفت مطالبی را خوانده و مقاله را تا آخر نخوانده بودم.از حوصله ام خارج شده بود.گفتم"تو چرا این همه به خواب ها و خیالها علاقه داری؟"گفت"علاقه ای ندارم.فقط محض کنجکاوی از فلانی در مورد خواب و بشارت پرسیدم."گفتم"بشارت فعلی برای تو فقط درس خواندن است.چاره دیگری برایت نمانده.از خواب و خیال تو و فلانی به جایی نمی رسید."سکوت کرد.شاید انتظار نداشت که پند و اندرزش بدهم.من هم دیگر سکوت کردم.نمی خواستم در مورد خواب و خیالات آدمها دیگر سخنی بشنوم

Espantan دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۰ 3:40

دعا

زنها را دور خود جمع کرده است.هر کدام دردی دارند.ردپایی از بی مهری روزگار که آنها را به خانه ملا کشانده است.ملا در عین ملایی پر از شیطنت مردانه است.نمی دانم تعویذهایش کار نمی کند یا میزان مهری که به مونث ها داده زیاد است؟آنها سر هر چند روز دم دکانش ظاهر می شوند.امروز گذر من به آنجا افتاده بود.دنبال بند و تعویذ نبودم.به دیدار دختر ملا رفته بودم و از دیدن شمار مشتریان پدرش در این شرایط حیرت زده بودم...

Espantan یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۰ 4:32

لیله الجایزه

صفحه واتساپ پر از تبریک فطر است.پیامها و عکسهای باز ارسال شده.بیشترشان را باز نکردم.به نظر پر از کذب و دغل بود.فقط منتظرم امتحانات آنلاین دانش آموزان بگذرد و واتساپ از صفحه موبایلم پاک شود.انتظاری مضحک است.آنلاینهایی که به اشاره ای حذف می شوند در سال و سالهایی دیگر در کلاس درس حاضر می شوند و به این راحتی ها حذف نمی شوند.دوستی به ظاهر افراطی در مذهب و لاک پشت وار در عمل برایم پیغام گذاشته که در شب "لیله الجایزه"حتما برایم دعا کن.من فقط پوزخند می زنم و مثل دیوانه ها لیله الجایزه را با خود تکرار می کنم.می گویم"لیله الجایزه"متعلق به شماهاست.من برای بردن ماراتن لیلی که می گویی هیچ تلاشی نکرده ام که دعایی برای تو یا خودم بگویم.

Espantan جمعه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۰ 5:4

رمق

از بیماریش می گوید.برایم اهمیتی ندارد.شاید هم اهمیت دارد و در باور راست و دروغ حرفهایش دو دل هستم.می گوید دیشب در دل پنهان شب وقتی آدمها به مناسبت شبهای قدر توبه و استغفار بسیار گفته و خدا را زیاد یاد کرده اند.او در مرز موت بوده و عزرائیل را بسیار یاد کرده است اما امروز حالش بهتر شده و روزه است.داروهایش را سحر خورده و بقیه اش را افطار می خورد.وقتی می گویم اگر مریض هستی روزه نگیر.اخم می کند و می گوید من به این بزرگی روزه را بخورم؟دیگر اصرار و انکاری نکردم.نه من ملا بودم که برایش روزه داری را تفسیر کنم و نه او گوشش بدهکار شنیدن حرفهای من بود.گام به گام مسیر بیمارستان،تعداد آمپولها و داروهایی را که خورده بود،حرف دکتر و پرستارها را تشریح کرد و بعد سکوت کرد.منتظر بود که حرفی بزنم.پندی ،نصیحتی یا تفسیر دینی.من اما سکوت کرده بودم.شاید در اعماق ذهنم بیماری او را با بیماریهای سخت و واقعی مقایسه می کردم.وقتی حلقه بیماری و موت تنگ شود مجالی برای عبادت و تفسیر روزه نمی گذارد...

Espantan یکشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۰ 3:6

قانون

انگار دستی فراتر آنها را فراخوان داده باشد.خسته و درمانده با زبان روزه  به خانه ما پناه آورده بودند.من تازه از خواب بیدار شده بودم.با موهای پریشان و صورت نشسته در به رویشان باز کردم.بعد از احوالپرسی کوتاهی از دختر کوچک زن پرسیدم که روزه است یا نه؟روزه بود.رو به زن سیه پوش گفتم"این یکسال کجا بودی و چکار کردی؟"به بالشی که کنارش گذاشته بودم تکیه زد،انگشتان دستش را نشان داد گفت"درگیر مریضی جدیدی شده ام.دکترها می گویند رماتیسم است.دیگر نمی توانم حصیر ببافم.شوهرم هم سکته کرده است.پدر این دختر هم رهایشان کرده و رفته است."گفتم"نوه ات است؟"گفت"آره!او را همراه آورده ام که تنها نباشم."نگاهی به دخترک انداختم.در عالمی دیگر سیر می کرد.زن در ادامه گفت"تو فکر میکنی دستم خوب می شود؟گفتم"دواهای دکترها را بخوری کنترل می شود و از این بدتر نمی شود."گفت"از کار زیاد است.من از بچگی کار کرده ام.از لب چشمه آب آورده ام،نان پخته ام.علف و یونجه جمع آوری کرده ام،گوسفند به چرا برده ام و این اواخر که دیگر بچه ها بزرگ شده اند و کارها را انجام می دهند.حصیر بافته ام."گفتم"پس بار یک زندگی بر دوشت بوده است."گفت"تو به دهات ما نیامده ای.بیشتر مردها دست روی دست سر دروازه نشسته اند و حرف می زنند.دیگر کشاورزی هم نمی کنند که باران نداریم.کارها را زنها انجام می دهند.قانونش همین است."گفتم"اگر این همه کار نمی کردی و تو هم سر دروازه دوردستها را به تماشا نشسته بودی.شاید بیشتر بیماری و کسالت داشتی"در دل می دانستم که برای دلداری او چنین می گویم.کار و رنج زیاد او را دور از چشمان تیزبین قانون فرسوده بود.

Espantan جمعه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۰ 0:57

تغییر

موهایش را با هدبند سیاه پوشانده است.مانند این است که کلاه سیاه سرش کشیده باشد.رویش یک چادر سیاه و نخی پوشیده ،چادر را چنان محکم کرده که من به جایش احساس خفگی می کنم.در دل می گویم"کی وقت کردی که چادر رنگین و گل گلی ات را با این سیاه در سیاه عوض کنی؟"او صدایم را نمی شنود.به چهره ام زل زده و منتظر است که حرفی بزنم.احوال خاندانش را می پرسم.او با تمام نداری شکرگزار است.فقط وقتی از شوهرش سخن می گوید،گویی از یک غریبه حرف می زند.سرد و بی روح!در ذهنم سن و سالش را حساب و کتاب می کنم.می خواهم بدانم که بعد از چند سال زندگی مشترک به این یخبندان رسیده است.وقتی من دختربچه ای کوچک بودم.او به این شکل و شمایل نبود یا حداقل لباسهایش جعبه مداد رنگی بود.شلوار رنگین با گلهای بزرگ،پیراهن ساده و چادر گلدار با سبدی حصیری که معمولا پر بود.مردم دهکده با هدیه های کوچکشان سبد را برایش پر می کردند.خانه مادربزرگ مسکن موقت او بود.هر تابستان ،شبها دختربزرگ خاله در حیاط برایش رختخواب پهن می کرد.او بعد از قلیان کشیدن،دهانش را می شست و روی رختخواب نخی،خنک و کهنه به خواب می رفت.برایم جالب بود که تا چشمش را می بندد به خواب می رود.در آن روزهای دور که من کودک و مادر جوان بود،او پیر به نظر می رسید.در این روزها که من هم به نظر پیر شده ام.او تغییر خاصی نکرده،فقط لباسهای رنگینش را با سیاه عوض کرده است.می گوید"در دوران قدیم وقتی کسی به سختی مریض می شد.او را چهل شبانه روز از چشم غیر پنهان می کردند.بر بالینش ملا می آوردند تا ذکر و اوراد بخواند و مریض را فوت کند.جالب آن بود که به جز تعداد کمی حال بیشترشان خوب میشد.الان به دوا و دکترها ایمان آورده اند و می بینی که حالشان خوب نمی شود."...

Espantan شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۰ 3:44

آدمک

پیرمرد آنسوی خیابان زیر سایه نشسته و چشم به دور دست دوخته بود.با آنکه راهم از مسیر خیابان نزدیکتر میشد،راه فرعی کوچه را در پیش گرفتم.انتهای خیابان ،جایی که پیرمرد نشسته،پاتوق مردان بیکار و دکانداران بود.کوچه پر از خاک و خاشاک است.زن همسایه سرصبح دم در خانه اش را جارو زده و آشغالها را در کوچه رها کرده است.کولر آبی همسایه دیگر روشن است و صدایش گوش را می خراشد.صدای کودکان به گوش نمی رسد به نظر می رسد که خواب هستند.آدمک درون سوال تکراری اش را تکرار می کند"در این صبح زود که روزه داران همه خوابند.تو چرا خواب نیستی و شال و کلاه کرده ای؟"جوابش را می دانست.فقط مقیاس دست گرفته بود که از تفاوتها بگوید.از کولر پرسروصدای همسایه گذر کردم.باقیمانده راه تا انتهای کوچه سکوت مطلق حاکم بود.پشیمان شدم که چرا راه خلوت را برگزیده ام.امنیت به یکباره رخت بربسته و دلهره جایگزینش شده بود.بیشتر از همه از سگ پاچه گیر همسایه می ترسیدم.در حالیکه می دانستم در آنوقت صبح سگ در خانه حبس است.از کوچه که گذشتم،به نظر رسید که امنیت دوباره برقرار است.ماشینها به سوی مقصدهای نامعلوم در رفت و آمد بودند.مدرسه با پرچم رنگ رفته و برآفراشته اش از دور نمایان بود.آدمک درون باز حرصش گرفته بود"کی میشه از شرش رها شوم؟"

Espantan دوشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۰ 3:26

حبس

قهقهه می زند و می گوید"خوش به حال شما معلمها!بخورید و بخوابید که کرونا آمده و قرنطینه هستید.حقوق به حسابتان واریز میشه و تازه اعتراض هم دارید."گفتم"هیتلر در جنگ جهانی از معلمان در جنگ استفاده نکرد و آنها را در زیرزمینها محبوس کرد.چون آینده نگر بود."گفت"چقدر خودتان را تحویل می گیرید.به خاطر کودکان مدرسه ها را غیرحضوری کرده اند نه معلمان"گفتم"حالا به هر دلیل فعلا که به قول شماها می خوریم و می خوابیم."حرصش در آمده بود.در حالیکه نه من نماینده معلمان در قرنطینه بودم و نه او مفتش،که آمار مفت خوری مان را حسابرسی کند.

Espantan دوشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۰ 2:50

وعظ

یک ساعت است که بالای منبر رفته و تفسیر طاعات و عبادات می گوید.من در ازای وعظ یک ساعته او ساعتها سرپا بوده ام.افطار درست کرده ام،ظرف شسته ام،پرستاری کرده ام ،مهمانداری کرده ام و...به وسعت بی نهایت از خستگی های یک زن و امثال منکه جان سخت شده ایم و نمی میریم.او در ساعاتی که من به دنیا پرداخته ام به مسجد رفته،خدا را عبادت کرده ،قرآن را تلاوت کرده و وقتی به من رسیده اشباع از طاعت و عبادت است.من اما پر از خستگی بودم.یک کلام از وعظهایش را به عمد گوش ندادم.نخواستم که گوش بدهم.این اوج نفرت من از پند و اندرزها بود

Espantan پنجشنبه دوم اردیبهشت ۱۴۰۰ 3:49
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان