بختک
می خواهد از سر بازم کند.مسیر نزدیک است.من مثل بختکی می مانم که سرش خراب شده ام.زنی که نمی خواهد با زنهای همسایه به دید و بازدید برود،سوزن دوزی کند،بگوید،بخندد و برای خودش خوش باشد.در فاصله ای نه چندان دور از خانه مقبره ای ست که دورتادورش نخلستان است.آب چشمه در جویها روان است و درختان را سیراب می کند.پیشترها پیرزنی سیه پوش کنار چشمه می نشست.شاید تفریحش همین نگهبانی آرامگاه بود.مدت زمان زیادی ست که از آن زن خبری نیست.آخرین بار که او را دیدم برایم گفته بود که مریض احوال است و گاه به خانه پسرش می رود.از پاسبان مقبره خبری نیست و در عوض در سرچشمه مردان با سروصدا سر و بدن خود را می شویند.به نوعی آن را تصاحب کرده اند.فاتحه ای برای درگذشتگان می خوانم.در نمازخانه ای که مردمان ساخته اند نماز می خوانم و قبل از آنکه هوا تاریکتر شود راه بازگشت در پیش می گیریم.دل طبیعت و نخلستانها هم دیگر امنیت ندارد.یاد حرف راننده تاکسی می افتم"شما چگونه در بلوچستان دوام آورده اید؟"