اسپنتان

زخم

بعد از مدتها ماهاتون آمده است.چهره اش نورانی شده.شاید هم زرد شده و چنین به نظر می رسد که نورانی شده است.بعد از احوال پرسی می گوید"مرض قند گرفته ام و دیگر نمی توانم مثل سابق به دیدن همسایه ها بروم.چند قدم که راه بروم سرگیجه می گیرم.زود به زود گرسنه می شوم و اگر به موقع چیزی نخورم دست هایم می لرزد و زبانم لال می شود.همیشه باید یک نفر حواسش به من باشد و این برایم سخت است"می گویم"حتما قندت با داروهایی که می خوری کنترل نیست.بهتر است یکبار دیگر پیش دکتر متخصص بروی"می گوید"باشد می روم.ولی تحمل همان چند ساعتی که بیدار می شوم تا به آزمایشگاه برسم و چیزی نخورم را ندارم.آدمها هر چه پیرتر می شوند.اندازه دلهایشان کوچکتر می شود و تاب و تحمل ندارند.."می گویم"یادت هست آن بار که مریض بودم و سرگیجه داشتم،گفتی بدون کفش و دمپایی روی زمین گرم و زیر نور آفتاب راه برو.چرا خودت امتحان نمی کنی؟"می خندد و می گوید"یادم نبود."و در ادامه می گوید"تو یادت نیست.آن زمان که دختربچه بودم.بدون کفش در کوچه ها و نخلستانها می دویدیم.حتی دمپایی هم نداشتیم.همیشه از تیغ های تیز نخل و سنگهای برنده پاهایمان زخمی بود اما یک آه هم نمی گفتیم.کمی خاکستر روی زخمهایمان می ریختیم و تا خونش بند می آمد ،دوباره می دویدیم.از جن و دزد و سگها هم نمی ترسیدیم.اما الان زمانه دیگری شده است.از خانه که بیرون می آیی،آدمهایی را می بینی که به عمرت ندیده ای.معلوم نیست کجایی هستند.همین امروز سر صبح که بیرون آمده بودم تا به نانوایی بروم ،یک مرد با موهای کثیف و ژولیده دیدم که راه می رفت و با خودش حرف می زد.معلوم نبود،سرصبح می خواهد به کجا برود؟"می گویم"پسرت کجا بود که تو نانوایی رفتی"می گوید"چند وقت است که دوباره تا مرز می رود و برمی گردد.آنقدر خسته و بداخلاق شده که نمی توان کلمه ای بهش حرف زد."می گویم"حتما خسته می شود که تحمل حرف و سخنی را ندارد."می گوید"درست است"و در فکر فرو می رود.انگار کشتی اش دوباره غرق می شود.

Espantan چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۴ 2:20
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان