اسپنتان

مار

کار بی پایان آشپزخانه را سامان داده بودم و می خواستم استراحت کنم.نورها را کشته بودم و فقط نور قرمز کلید سه راه روشن بود.یادم رفته بود که خاموشش کنم.چشم ها را هنوز روی هم نگذاشته بودم.در نیمه تاریک اتاق ،ماری را دیدم که به سویم روان است.موجدار می خزید.تا تکان خوردم.راهش را به سویی دیگر کج کرد و ناپدید شد.در خانه ولوله به پا شد.تمام سوراخ ،سمبه ها را گشتیم و آخر زیر کمد پیدا و شکار شد.بزرگ نبود،اما بیم خاص خود را داشت.بی بی می گفت"هر بار که مار دیدی،اگر بگویی:ای مرد بزرگ بایست!از جایش تکان نمی خورد."نمی دانم چرا فکر می کرد که همه مارها نر هستند؟مار کشته و دفن شده است.اما خواب از چشم من ربوده است.هر بار که چشم روی هم می گذارم،احساس می کنم که ماری دیگر به سوی رختخواب روان است.تلنگر درون می گوید"دختر کویر و بلوچ که نباید از یک مار چنین بترسد"انگار صدایش را نمی شنوم.ماهاتون اما سخن دیگری می گوید.می گوید"پیش ملای فلان دهکده برو و برایش مقداری خاک ببر که ذکر بخواند و رویش فوت کند.آن را دورتادور خانه بریز .به اذن خدا و دعای ملا دیگر مار نمی آید."لبخند می زنم و می گویم"سم از خاک بهتر کار می کند."اخم می کند.از طرز فکرم خوشش نمی آید.

Espantan سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۲ 6:18

سحر

ماهاتون با چهره غمگین روبه رویم نشسته و از بیماری جدیدش می گوید.از افت گاه و بیگاه قند و فشارش شکایت دارد.می گوید"پای بند خانه شده ام و دخترم نگران است"من به جز تجویز دکتر رفتن نسخه ای برای پیچیدن ندارم.لبخند می زند و می گوید"دکتر می خواهد چکار کند؟می خواهم پیش ملا بروم و دعا بگیرم.می دانم که این ضعف و غش دکتری نیست"می گویم"باشد،هر جور صلاح می دانی"در ادامه می گوید"در زمان قدیم که بچه بودم.همسایه مان دختری باکمالات و زیباروی داشت که تاجری پولدار خواستگارش بود.پدر دختر به طمع ثروت داماد آینده ،دختر را به تاجر داد.مرد زنی دیگر داشت و صاحب اولاد بود.تاجر دختر را به خانه زن اول برد.به نظر با هم سازگار و خوشبخت بودند،اما دیری نپایید که دختر سخت مریض شد.هر لباسی که تنش می کردند،احساس می کرد که خار و سوزن دارد.نمی دانم چقدر زنده ماند؟اما مادرم می گفت که روز چهارم مرگش در حیاط خانه اش ،از زیر خاک جگری پر از سوزن و خار پیدا کردند.اهالی می گفتند که زن اول پیش سحرگرها رفته و برای دختر سحر و جادو کرده است.زن اول زیر بار نرفت.بر فرض هم می رفت.دخترک دیگر زنده نبود.در سالیان بعد که تاجر خانه را به شخص دیگری فروخت.کارگران در خرابه های خانه ،بطریی پر از دعا و تعویذ پیدا کردند که نام و نشان دختر همسایه نوشته بود.همگی مطمئن شدند که آن دخترک را با سحر و جادو به کام مرگ فرستاده اند.مادرش تا زمان وفات زن اول را لعن و نفرین می کرد.سحر و جادو وجود دارد و سحرگر دنیای و آخرتش را فروخته است."در ادامه می گوید"نمی خواهم پیش جادوگرها بروم.می خواهم پیش فلان ملا بروم و برای این ضعف بدنم دعا و تعویذ بگیرم."چایی را که جلویش گذاشته ام،نمی خورد و می گوید"برای کم خونی خوب نیست."یک خرما در دهانش می گذارد و با عجله بلند می شود.می گوید"می خواهی برای تو هم دعای سلامتی بگیرم؟"می گویم"نه!"خداحافظی می کند.تا درب خانه بدرقه اش می کنم.راه مخالف خانه اش را در پیش می گیرد.راهی که به خانه ملای دهکده ختم می شود.

Espantan سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۲ 5:19

قبیله

نوعروس از یک قبیله دیگر آمده است.در قبیله آنها زنها و مردهای نامحرم هر چه هم فامیل و صمیمی باشند ،حق ندارند در یک پذیرایی،پذیرایی شوند.قانون نانوشته آنها این است که مردان و زنان جدا از هم بنشینند.قبیله جدید سعی دارد که قانونش را به عضو جدید تحمیل کند و او زیر بار نمی رود.از لجبازیش خوشم می آید.

Espantan یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۲ 5:30

ناهنجار

چای را دم کرده و سر را در کتاب فرو کرده ام.صدای چرخش پنکه سقفی سکوت را شکسته است.صدای ناهنجارش برایم موزون است و خاطرات کودکی را زنده می کند.صدای موزونی که من می شنوم، برای دیگران ناهنجار است و اعصابشان را بهم می ریزد.گاه هم می ترسند که سقوط کند و روی سرشان بیفتد.من اما هر تابستان با همین صدا کتاب خوانده ام،آشپزی کرده ام و زندگی کرده ام.آن دوران خاص سپری شده ، موجش در چرخش باد به حرکت در آمده و ذهن را آزار می دهد.در صفحه ای روان شناسی خواندم که این تعلق خاطر به وسایل و گذشته یک نوع بیماری روانی است که می تواند یک نام علمی شسته و رُفته داشته باشد.هر چه هست صدای ناموزون موزون حواسم را از کتاب خواندن پرت کرده و کودکی را زنده کرده است.

Espantan یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۲ 5:23

حج

حاجیان که از حج می آیند،مردم دهکده به دیدارشان می روند.من بیشتر اوقات از زیر بارش شانه خالی کرده ام.این بار به اجبار ماهاتون همراهش شدم تا به زیارت حاجیه خانم برویم.خانه حاجی کوچک و محقر بود.حیاط خانه خاکی بود.کودکان روی خاکها نشسته بودند و بازی می کردند.گوسفندان آزاد در گوشه ای مشغول خوردن علف بودند.با دیدنشان پا پس کشیدم.از بز شاخدار و سیاهی که به مهمانان ناخوانده چشم دوخته بود،ترسیده بودم.کودکی که در به رویمان باز کرده بود.در را پشت سر بسته بود و مجالی برای بازگشت نبود.زن صاحبخانه با دستان پر از علف به استقبالمان آمد و دعوت کرد که وارد اتاق کناری شویم.سقف اتاق کوتاه بود.پنکه ای که به سقف چوبی وصل بود،پایین تر از حد معمول بود و تهدیدی برای آدمهای قد بلند بود.حاجیه،دختری جوان بود.با دیدنم چشمش برق زد و خندید.او را به رسم ماهاتون بغل کردم و دست دادم.بعد از نشستن و احوالپرسی کوتاه گفت"مرا یادتان هست؟فلان سال شاگردتان بودم"یادم آمد که او را کی و کدام کلاس درس دیده ام.دخترکی شاد و سر به هوا بود که میلی به درس خواندن نداشت.بزرگ شده بود و صاحب خانه و زندگی شده بود و مهم تر آنکه به حج هم رفته بود.گفت"دیپلم نگرفته ام و زود ازدواج کردم.خانه خودم اینجا نیست"جایی دوردست در مرز را نام برد .با خود حدس زدم که مکانی در بلوچستان پاکستان را می گوید.گفت"همراه خاندان شوهرم به حج رفته و چند روز به خانه مادرم برای دیدار اقوام و دوستان آمده ام.خوشحالم که شما را دیدم و باز لبخند روی لبش نشست."در دل گفتم"حتما شوهر پولدار گیرت آمده"مادرش که وارد شد به احترامش بلند شدیم.لباسش را عوض کرده بود و دست و رویش را شسته بود.با لهجه غلیظ بلوچهای پاکستان حرف می زد.بعضی از حرفهایش را متوجه نمیشدم و فقط سر تکان می دادم.از چهره اش اصالت می بارید.معلوم بود که از خاندان اصیلی است و فقط فقیر است.ِرنگ چهره اش سرخ و سفید و کمی فربه بود.لباسی که به تن داشت مانند مدلهای قدیم برش خورده و دوخته بود و نقشی سبز متمایل به سیاه روی چانه اش ،جلب توجه می کرد.موهایش سیاه پر کلاغی و ابروهای کمانش جلوه ای خاص به چهره اش داده بود.گفت"دو بار به خانه تان آمده ام و در را باز نکرده ای؟"گفتم"حتما خانه نبوده ام.یکبار دیگر هم بیا .مدارس تعطیل است و بیشتر در خانه هستم."گفت"هر بار نماز دیگر به خانه تان آمده ام."ماهاتون گفت"منظورش نماز عصر است."زن ابرو کمان در ادامه گفت"هنوز همان یک بچه را داری؟"گفتم"بله"خندید و گفت"گل جان چهار دختر آورده است.این آخری است."به دختری مو طلایی و سبزه اشاره کرد.رنگ چهره و موهایش نمی خواند.شاید از آفتاب بیرون برنزه شده بود.حاجی گلجان ،دختر جوانی که از حج آمده بود به رسم معمول برایمان آب زمزم و تسبیح آورد.مادرش گفت"می دانستی که با هم فامیل هستیم؟"گفتم"بله"و او انگار حرفم را نشنیده باشد.شجره نامه اش را باز کرد و جدی مشترک را پیدا کرد.خط مرز او را به بلوچستان شرقی و ما را به بلوچستان غربی ،مرزبندی کرده بود.هر چند که آن سیم خاردار نتوانسته بود او را آنطرف خط نگه دارد.ملا که اذان مغرب گفت،دیگر وقت دیدار با حاجیان به سر آمده بود.ماهاتون زودتر از من بلند شد و خداحافظی کردیم.گوسفندان حیاط دیگر علف نمی خوردند.نشخوار می کردند و رفتن ما را به نظاره نشسته بودند...

Espantan چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۲ 8:15

انصراف

در ایام دور و دست نیافتنی،وقتی کنار بی بی می خوابیدم.می گفت"قبل از خواب بگو :خدایا دلو دادم به تو و سر رو به زمین و بعد آرام بخواب"بارها به معنی جملات بی بی فکر می کردم و هرگز درک درستی از دعای آخر شب نداشتم.بعدها ملاها آمدند و انواع و اقسام ذکر و آیه و حدیث به خوردم دادند.آنقدر که اگر همه را ردیف میکردی ،باید تا پاسی از شب بیدار می ماندی و ذکر می گفتی.بماند داستان شبهای سخت درس و امتحان که فیزیک و شیمی حفظ میکردی و سر کتاب خوابت می برد.من در آن برهه از زمان حق انتخاب داشتم که دعای کوتاه بی بی را بخوانم و با خیالی آسوده سر بر بالین بگذارم یا سر کتابهای نخوانده خوابم ببرد و کابوس مدرسه ببینم.در گذر زمان هر چه جلوتر می روم ،بیشتر به این نتیجه می رسم که راه را درست انتخاب نکرده ام.شر مدرسه به این راحتی ها که فکرش را میکردم از سرم کنده نمی شود.پسرم لبخند می زند و می گوید"میخواهم معلم شوم " من سخت در تلاشم که او را منصرف کنم...

Espantan دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۲ 7:26

برداشت

زنها با هم پچ پچ می کردند و از مرگ زنی می گفتند که در مراسم وعظ و دعا فوت کرده بود.از مرگش تعریف و تمجید خاص می کردند که خدا قسمتش کرده و در مراسم دعا و درود فوت شده است.بعضی پا را پیشتر نهاده و برایش درجه شهادت هم می نوشتند.ولی یک حقیقت و واقعیت در گفتار همگی پنهان بود و آن ،اینکه هیچکدام دوست نداشتند جای آن بانوی خاص باشند.دور از تعریف و تمجیدها یک نکته هویدا بود که سوز دعا و گریه باعث ایست قلبی زن و مرگش شده بود و آنها با نوشتن درجه و مقام در صدد جبران بودند.

Espantan پنجشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۲ 7:25

رودخانه

رو به طلوع خورشید در حرکتیم.همان مسیر همیشگی کلپورگان که قرار است ما را به پل رود ماشکید برساند.از رود ماشکید به جز پرآبیش ،بارها داستان مرگ آدمها را شنیده ام.آدمهایی که بی پروا به دل آب زده اند و دیگر به خانه بازنگشته اند.ماشکید رودی پرآب در دل جنگل و نخلستان نیست.رودی وحشی زیر سقف آسمان است که آفتاب تموزش پوست را حسابی برنزه می کند.در مسیر حرکت ،کلپورگان بیشتر از قبل شلوغ بود.شمار مردان بیش از زنان بود.زنها به حکم دین یا به خواسته ی دلشان در خانه ها پنهان بودند.از موزه زنده و تاریخی گذر کردیم.نمی خواستم از گوشه چشم هم به خیابانی که ما را به کارگاه می رساند،نگاه کنم.از تکرار تکراریش خسته بودم.بعد از دهکده صاحبان مسیر رو به مقصد خم شد.برخلاف جاده ناهوگ،مسیر خلوت بود.من یاد داستانها و افعی هایی افتاده بودم که دختران دانش آموز برایم تعریف کرده بودند.داستان سیه مار و زردمارهایی که از روی دشمنی آدمها را نیش زده و به کام مرگ فرستاده بودند.مغزم نمی خواست مثبت فکر کند.زیبایی ها ، چین رنگین و منظم کوه ها را به تماشا بنشیند و اراجیف نبافد.نرسیده به پل ماشکید،رودی دیگر نمایان بود.روتک روان بود و از دور جلب توجه می کرد.از خیر پل گذشتیم.کنار رود آرامشی خاص حکم فرما بود.طبیعت بکر ،اراجیف ذهن را سامان می داد...

Espantan شنبه هفتم مرداد ۱۴۰۲ 4:21

گَرد

هر بار که تلفن می زند،داستانوار از روزمرگی هایش می گوید.با صدای صاف تهرانی و مد روز سخن می گوید.من در پاسخ به سوالاتش مکث می کنم و بعد حرف می زنم و او را انگار کوک کرده باشند.کلمات را بی پس و پیش و راحت بیان می کند.برایم شرح می دهد که چگونه به تنهایی و اتاق به اتاق خانه تکانی کرده و همه جا را مرتب کرده و فقط کتابهایش مانده اند که قرار است،آنها را در کمد چوبی جای دهد.می گوید"اینجا مثل بلوچستان گردوخاک نیست که هر صبح مجبور باشی همه جا را دستمال بکشی و باز صبح همان آش و همان کاسه باشد.آن چندسالی که مهمان شهر شما بودم کمر و دست و پا برایم نماند.بس که وقت و بی وقت مجبور میشدم همه جا را جارو و دستمال بکشم.به خاگ و گرد و غباری که روی چیزها می نشست وسواس خاص داشتم.چیه اون شهر مرزی پر از خاک که چسبیدین بهش؟"از اینکه بیکباره از خانه تکانی به مرزنشینی می رسد تعجب می کنم.در پاسخش حرفی نمی زنم.به نوعی حق با او و تمام زنهایی ست که بارها خانه ها را آب و جارو کرده اند و روز بعد پر ازخاک تحویل گرفته اند.قانون طبیعت این است که بادهای ۱۲۰ روزه سیستان از وزش باز نایستند و هر سال تکرار شوند.در زمان اندکی که من به خط مرز می اندیشم،او قربان صدقه پسرش می رود.باز در عجب می مانم.می گویم"شما که پسر نداشتی؟"می خندد و می گوید"گربه ی خانگیم را می گویم.الان کنار دستم روی مبل خوابیده است"و باز ناز گربه ای را می کشد که من ندیده ام.پیشترها وقتی اینجا بود ،از حیوانات اهلی چندشش می شد و آنها را کیش کیش می کرد که نزدیکش نشوند.حالا چطور ۱۸۰ درجه تغییر کرده بود؟انگار حرف دلم را شنیده باشد،می گوید"حیوانات خانگی اینجا بامرغ و کبوتر و بزهای های شما فرق دارد.اینها را واکسن می زنند و هر دو ماه یکبار پیش دامپزشک می برند و تربیت شده هستند."گربه ای را که کنارش خوابیده تصور می کنم و این بار من چندشم می شود.باز خدا را شکر می گویم که سگ نیست که با آب هفت دریا هم نجاستش پاک نشود و باز یاد سگ اصحاب کهف می افتم که قرار است به بهشت برود.او از نژاد و نام و نشان گربه اش می گوید و تقدسش و اینکه دوستدار پیامبران بوده و من به نفرتم از گربه سیاهی که هر بار درکوچه می بینمش می اندیشم...

Espantan شنبه هفتم مرداد ۱۴۰۲ 3:13

گفتار

دانه های گندم را در شیر و زردچوبه خوابانده و بعد برشته کرده و برایم هدیه آورده است.هدیه را از دستش می گیرم و کناری می گذارم.دانه برشته را دوست ندارم.می گوید"دانه ها را فلان سید برایم فرستاده است.چند سالی ست که در باغهای ما گندم و جو نمی روید.قحطی آب است."می گویم"هنوز از سر چشمه آب می آوردید؟"می گوید"پسر فلانی با تانکر برایمان آب می آورد.نوکر دولت است."بعد شجره نامه راننده تانکر را برایم باز می کند.وقتی از اصل و نسبش می گوید.چشمانش برق می زند.معلوم است که در ذهنش آدمها را بر اساس اصل و نسب، منظم طبقه بندی کرده است.هیچکدام از خاندانی که برایم برمیشمارد ،آشنا نیست به جز صاحب گندمهای برشته.در ادامه می گوید"در همین بارانهای چند هفته قبل رودخانه ماشکید دو دختر را با خود برد.جسدشان را پیدا کرده اند.مردمان گفتند که برای عکاسی رفته اند.از قدیم گفته اند که چاره آتش،آب است اما حمله آب چاره ندارد."بعد ضرب المثلی را که گفته برایم تفسیر می کند.از اینکه به چشمش خنگ می آیم ،بدم می آید.شاید هم عادت دارد که حرفها را برایم تفسیر و معنا کند.دوباره یاد دوران جوانیش می افتد.سخن را عوض می کند و می گوید"من در جوانی شوهر اولم را از دست دادم.زیباروی بودم و با دو کودک از دهکده تا اینجا همراه مردمان دیگر و کاروانهایی که سواریهایشان خر بود،آمده ام.ملک چنان امن بود که کسی به دیگری دست درازی نمی کرد.شب تا سحر همراه دو کودک آنطرفتر از مرد ان کاروان می خوابیدم و کسی نگاه چپ نمی کرد.الان دنیا و مردان عوض شده اند.یعنی همه عوض شده اند.در دهکده دو اتاق گلی داشتم.همیشه درشان به روی مسافران باز بود.برایشان غذا درست می کردم و تحویلشان می گرفتم،بی آنکه بدانم از کجا آمده اند و به کجا می روند.بعد لیست آدمهایی که در ذهنش مانده برایم ردیف می کند.می گوید بعضی از آنها هنوز به دیدنش می آیند یا برایش تلفن می زنند.بعد آه می کشد و می گوید دیگر نه مسافری مانده و نه مهمانداری!هر کسی را که می بینی ،گرفتار خود است.

Espantan دوشنبه دوم مرداد ۱۴۰۲ 2:42

نفرت

تازه از خواب بیدار شده بودم.پیرزن سیاهپوش،عصا به دست محکم بر در می کوبید.من از دوربین او را می دیدم که چه با حرص به در می کوبد.حوصله شنیدن داستانهای تکراریش را نداشتم،در به رویش باز نکردم.او رفت و به نظر از شرش راحت شدم.نمی دانم چند ساعت گذشت و دوباره پیدایش شد.این بار در را برایش باز کردم.سلام و علیک گرمی کرد و اظهار دلتنگی بسیار کرد.من هنوز بر دنده چپ بودم.حسی بی رحم و درونی میگفت که تمام حرفهایش دروغ است و فقط برای گدایی آماده است.به درددلهایش گوش دادم.از او مثل قبل پذیرایی کردم و راهیش کردم.او رفت و مهمانی دیگر آمد.انگار کسی دور از چشمم فراخوان داده باشد.زنها و کودکان گروهی به مهمانی آمده بودند.آشپزخانه گرم بود و حالت تهوع داشتم ولی مجبور بودم که از آنها پذیرایی کنم.تا پاسی از شب درب خانه بر پاشنه چرخید و باز و بسته شد و عاقبت بر مدار قرار گرفت.من از همان روز است که مریض هستم و از زمین و زمان متنفرم.

Espantan یکشنبه یکم مرداد ۱۴۰۲ 5:20
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان