اسپنتان

امنیت

پیرمرد سر خیابان که همه روزه پاسبان خانه ها بود،از دنیا رفته است.اوایل هر بار که در خانه را باز می کردم،جایگاه خالیش غم انگیز بود و بعد از مدتی نبودنش عادی شد.انگار از ازل نبوده است.پیر عصا به دست رفته و یک نفر دیگر جایش را گرفته است.این یکی مرموز است و لبخندی موذی بر لب دارد.شاید هم خط لبخند همیشگی اش ،قسمی از روان پریشی باشد.سرمای چله، دورهمی پاسبانان کوچه را از هم پاشیده است.به وقت مدرسه در مسیر پیاده رو ،پرنده پر نمی زند و انگار این خلوت اجباری،حس امنیت هدیه می دهد...

Espantan دوشنبه دهم دی ۱۴۰۳ 4:7

زمستان

دوباره بخاری هیزم سوز را روشن کرده ایم.من به رقص آتش در حصار فلز چشم دوخته ام.زبانه های آتش ،دیگر نار جهنم را تداعی نمی کند.گویی از لهیب آتشی که واعظان برایم گفته اند ،رهیده ام.نفرتم از زمستان کم شده است.با انگشتان سالهایی را که به بازنشستگی مانده،شمارش می کنم و لبخند روی لبم می نشیند.آنهایی که از آموزش و پرورش خلاص شده اند،برایم گفته اند که بازنشستگی و نشستن در کنج عزلت،جز بیماری و بیکاری پیآمدی ندارد و زودتر از آنچه که فکرش را می کنم،خسته می شوم.حرفهایشان برایم اهمیتی ندارد و در گوشم فرو نمی رود.به لیست کتابهایی که قرار است با عینک ته استکانی ،کنار بخاری نفتی بخوانم،فکر می کنم و انگار دیگر چیزی برایم اهمیت نداشته باشد،دوباره و دوباره به خواندن و ورق زدن کتابهای کاهی دل می بندم...

Espantan یکشنبه نهم دی ۱۴۰۳ 4:27
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان