اسپنتان

زمستان

دوباره بخاری هیزم سوز را روشن کرده ایم.من به رقص آتش در حصار فلز چشم دوخته ام.زبانه های آتش ،دیگر نار جهنم را تداعی نمی کند.گویی از لهیب آتشی که واعظان برایم گفته اند ،رهیده ام.نفرتم از زمستان کم شده است.با انگشتان سالهایی را که به بازنشستگی مانده،شمارش می کنم و لبخند روی لبم می نشیند.آنهایی که از آموزش و پرورش خلاص شده اند،برایم گفته اند که بازنشستگی و نشستن در کنج عزلت،جز بیماری و بیکاری پیآمدی ندارد و زودتر از آنچه که فکرش را می کنم،خسته می شوم.حرفهایشان برایم اهمیتی ندارد و در گوشم فرو نمی رود.به لیست کتابهایی که قرار است با عینک ته استکانی ،کنار بخاری نفتی بخوانم،فکر می کنم و انگار دیگر چیزی برایم اهمیت نداشته باشد،دوباره و دوباره به خواندن و ورق زدن کتابهای کاهی دل می بندم...

Espantan یکشنبه نهم دی ۱۴۰۳ 4:27
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان