وعظ
یک ساعت است که بالای منبر رفته و تفسیر طاعات و عبادات می گوید.من در ازای وعظ یک ساعته او ساعتها سرپا بوده ام.افطار درست کرده ام،ظرف شسته ام،پرستاری کرده ام ،مهمانداری کرده ام و...به وسعت بی نهایت از خستگی های یک زن و امثال منکه جان سخت شده ایم و نمی میریم.او در ساعاتی که من به دنیا پرداخته ام به مسجد رفته،خدا را عبادت کرده ،قرآن را تلاوت کرده و وقتی به من رسیده اشباع از طاعت و عبادت است.من اما پر از خستگی بودم.یک کلام از وعظهایش را به عمد گوش ندادم.نخواستم که گوش بدهم.این اوج نفرت من از پند و اندرزها بود