اسپنتان

هیجان

در انبار مدرسه که کمد وسایل ازمایشگاه را انبار کرده اند،مار آمده و بعد گم شده است.هر بار که وسیله ای را برمیدارم،دست و دلم می لرزد که بچه افعی ظاهر شود.دختران کوچک باشوق وادارم می کنند که کار با وسایل ازمایش را نشانشان دهم.می خواهند در مسابقه ای که آموزش برایشان ترتیب داده شرکت کنند.دستم به سیمی می خورد و جیغ می کشم.دختران نگران می شوند و بعد می خندند.باور ندارند که معلمشان چنین ترسو باشد.کنترل اوضاع را در دست می گیرم.در گرما و لابلای تلی از وسایل خاک گرفته و شاید آلوده به زهر خزنده،آزمایش ها ی کتاب را بررسی می کنیم و آخر خسته و درمانده می شوم.زنگ می خورد از شر انبار آلوده به افعی راحت می شوم.یک روز بعد از مسابقه دختران با آب و تاب از هیجان مسابقه و امتحان می گویند.خوشحال هستند و اطمینان دارند که مسابقه را برده اند.من از شادی کودکانه شان ،خرسند می شوم،با آنکه می دانم بردی در کار نیست.

Espantan پنجشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۴ 5:25
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان