اسپنتان

مهمان۱

عصا زنان وارد حیاط می شود.تعارف می کنم که داخل بیاید‌.به سبک زنان قدیم بلوچ لباس پوشیده است.چادر سیاه رنگ رفته اش ،گرد و اسلامی نیست.نخی راه راه پاکستانی است و چهارگوش برش خورده است.برش زدن،سرهم کردن و دوختن چادرهای چهارگوش مهارت خاصی می خواهد که در میان خیاطان مدلهای امروزی به فراموشی سپرده شده.شلوار سندبادی با آن گلهای ریز و رنگ جذابش دیگر خریدار ندارد.پیراهن سیاه گشاد و خفاشی اش به درد عرض اندامهای امروزی نمی خورد.شاید هم روزی ورق برگردد و لباسهای سبک قدیم دوباره مد شود.نزدیک که می رسد.دست می دهد و آن را به گرمی می فشارد.انگار هزار سال است که مرا ندیده است.کف دستش زبر است.دستم را ول می کند.از زیر چادرش سبد کوچک حصیری ظاهر می شود.در دل می گویم "او هم کشف کرده که به صنایع دستی بلوچ علاقه خاص دارم"آن را به دستم می دهد و می گوید"چیز قابل داری نیست.خودم آن را بافته ام"سبد را از دستش می گیرم و تعارف می کنم که بنشیند.کنار در می نشیند و هر چه تعارف می کنم جلوتر نمی آید.بعد از احوال پرسی کوتاهی به سرفه می افتد و می گوید"نمی دانم کرونا چطور گشت و مرا پیدا کرد؟دو هفته تب بودم و بعد حالم خوب شد،اما دیگر آن آدم سابق نیستم"و باز به سرفه می افتد.

ادامه نوشته
Espantan دوشنبه نهم خرداد ۱۴۰۱ 2:44
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان