تهوع
وقتی به خود آمدم میان تلی از وسایل آزمایش گیر افتاده بودم.به خیالم می خواستم دخترانی را که جسارت کرده بودند و می خواستند در مسابقات آزمایشگاهی شرکت کنند،یک روزه ملا کنم.سردمداران مدرسه وسایل آزمایشگاه را از الونک انتهای سالن به راهروی کوچکی،منتهی به سرویس بهداشتی جابه جا کرده بودند.دلم برای دخترهای بیچاره و بیشتر برای خودم می سوخت.نمی دانم کجای زندگی فخر فروخته بودم که شانم چنین پایین آمده بود؟فشار کاری که زیاد شد صدای جیغ دخترکان در آمد.پشیمان شده بودند که هوس مسابقه در سر پرورده بودند.گفتم"برای پشیمانی دیر است.پیشتر از این باید پشیمان می شدید که نشدید.حال تا آخرش را باید بروید."زنگ خانه آنها را از شرم نجات داده بود.من مانده بودم با وسایل پراکنده و ترس.قبل از آنکه مدرسه خلوت شود،همه چیز را سر جایش برگرداندم و خود را از قبری که میانش حبس بودم نجات دادم،اما ترس و تهوع تا امروز همراهم است.در کنج راهرو میان وسایلی به دردنخور که روی هم انبار شده بودند.جنین نارسی یافتم که به نظر تازه می آمد.نمی دانم متعلق به گربه یا سگ یا حیوان دیگری بود؟یا چطور آنجا آمده بود؟هر چه بود آن کثیف چندش را با نایلون و دستکش جمع کردم و دور از چشم دخترها در سطل انداختم و فرار را برقرار ترجیح دادم.روزه حال تهوع و ترسم را دوچندان کرده بود.در مسیر بازگشت مدیران را با چادرهای مشکی و برق کفشهایشان دیدم،تازه نفس به ریاست شیفتی دیگر آمده بودند.من سرتاپا خاک بودم.اثری از برق کفش و مانتو و لبخند زورکی نبود.بعد از سلام و علیکی کوتاه از آنها عبور کردم.حقیقت آن بود که من به آنها سلام و درود فرستاده ودر دل آنها را نفرین کرده بودم.ترس،تهوع و وسایلی که در آن راهروی دستشویی روی هم چیده شده بود،حاصل ناکارآمدی آنها بود.عقل می گفت که شاید تقصیر آنها نباشد،اما آن لحظه از زمان که به مرز گریه رسیده بودم و نفرت جایگزین عقل شده بود،من بر آنها از ته دل لعنت فرستادم و به نظر گذر کردم.من به خانه بازگشته ام.بیش از ۲۴ ساعت از زمان گذشته است.مسابقه تمام شده است . دخترها دست از پا درازتر به خانه هایشان برگشت خورده اند.من اما همچنان درگیر موجود عجیبی هستم که دیده ام و از روی دستکش و نایلون به آن دست زده ام.ذهنم آنقدر اراجیف بافته است که به بی خوابی رسیده ام و بدتر از همه آنکه دوباره باید به آن مدرسه بازگردم و زمانی را به اجبار در آن قبرستان سر کنم.