اسپنتان

اذان

سحر گذشته و نماز صبح است.ملای مسجد سر کوچه با صدای رسا اذان می گوید.وضوح صدایش خبر از پایان زمستان می دهد.در و پنجره ها باز شده اند و طنین آوازهای بیرون در خانه می پیچد و گم می شود.به نماز می ایستم نه از روی شوق و حس زیبای بندگی،بلکه از روی اجبار و رفع تکلیف.چادر نمازم را رنگ سفید انتخاب کرده ام.همرنگ کفن مردگان است یا لباس سفید عروس یا برگه ی سفید کاغذ.به سلام نماز که می رسم،باید دعا کنم.مثلا چه دعائی؟جواب سوالم را با سوال می دهم. این همه دعا کردی ،چه شد؟با دعا یا بی دعا،تقدیر به راه خود خواهد رفت تا آدمیزاد را به سرمنزل مقصود و بن بست قصر آرزوها برساند.جانماز را جمع می کنم.

Espantan پنجشنبه چهارم فروردین ۱۴۰۱ 5:26
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان