اسپنتان

نفس

با دوستان خرم و خندان وارد دکان شدیم.دکاندار زن بود.بیشتر اجناسش هنر دست بود.از ‌کوزه و سبد بگیر تا حصیرهای دست بافت.هنوز قیمتها را نپرسیده بودیم که احساس کردم هوا سنگین شده.مثل آدمی که رو به موت است یکباره نفس کم آوردم.ترسیدم،بیرون رفتم و ماسکم را برداشتم.فایده ای نداشت.سرم گیج می رفت.انگار به جای اکسیژن در آن دکان وسط نخلستان جرعه ای از موت را سرکشیده بودم.چند نفس عمیق کشیدم اما فایده نداشت.من باید از آن مکان دور میشدم.با همان حالت منگی دور شدم.بعد از مدتی حالم بهتر شد.نفسم دوباره نرمال شد و به هر دلیل نمردم.چندین ساعت است که به خانه برگشته ام.نفسم جا آمده و از ملک الموت خبری نیست.مغزم به وفور فلسفه می بافد.هوای سنگین آن مغازه مثل سردابی بود که دربش را هزاران سال بسته و بیکباره به رویت بگشایند.گویی دربی از سیاهچاله موت به رویت باز شده باشد و از بین همه فقط بخواهد تو را ببلعد.من هنوز سردردم.دوستانم تا توانستند خندیدند و مسخره بازی در آوردند.حق داشتند.

Espantan جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۹ 0:10

رحمت

مراسم کفن و دفن به آخر رسیده و روزی دیگر آغاز شده بود.با وجود آنکه بازماندگان سر قبرستان اعلام کرده بودند که به خاطر کرونا مراسم زنانه و مردانه ای برگزار نمی شود.باز هم فامیلهای درجه یک در خانه متوفی گرد هم آمده بودند.نمی دانم من درجه چندم بودم؟اما به مراسم رفته بودم.در مجلس ترحیم زورکی جای یک نسل از بزرگان فامیل خالی بود.زنان دهه بیست و اوایل سی حضور نداشتند.عده ای وفات کرده بودند و عده ای در بستر بیماری،خانه نشین بودند.آنهایی که بر صدر مجلس نشسته بودند،بیشتر متولدین چهل بودند. در یک نگاه النگوهای طلا و سنجاق سینه های جواهرنشانشان خودنمایی می کرد.به عمد یا سهو قاب چادرهای سیاهشان را باز و بسته می کردند که بتوانی سنجاق های بلوچی شان را ببینی یا از روی بزرگی اش وزنش را حدس بزنی.دخترهایشان اما فقط لباس فاخر بر تن کرده بودند.خبری از جواهرات نبود.حدس اینکه طلاهایشان کجا رفته سخت نبود.طلاها را فروخته و مسکن ساخته بودند،بدون آنکه به درست و غلط کارشان بیندیشند.نسل جدیدی هم از گوشه و کنار در رفت و آمد بودند که پذیرایی می کردند و در وقت استراحت سرهایشان در گوشی ها فرو بود.دخترکانی که نه جواهرات اصیل و نه لباسهای اصیل بر تن داشتند.سرتاپایشان بدل و تقلید بود.دخترکی مححبه بین میهمانان ناخوانده یاسین پخش می کرد.من ترجیح دادم به جای یاسین در دل فاتحه بخوانم.گروهی قران می خواندند و عده ای قلیان می کشیدند.خبری از افراطیون مذهبی نبود که بر کار قلیان کشها معترض شوند.دود که آسمان را فرا گرفت من ترجیح دادم که راه آمده را بازگردم.در مسیر بازگشت به زنها و دخترهای مجلس فکر کردم.نسبتهایی نزدیک سلسه وار آنها را به هم وصل کرده بود.مادر،دختر،خواهر و مادربزرگ و...من اما در میان آنها تک مانده بودم.من سلسله وار به مذکرها وصل بودم،حتی نتوانسته بودم صاحب دختری شوم که یک پله از سقوط بالاتر روم.خودم و خودم و تکرار خودم

Espantan پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۹ 4:2

دغدغه

شب از نیم گذشته،سکوت مطلق حاکم است.حتی سگ سیاه همسایه که هر شب واق واق می کرد،ساکت است.سکوت را پیام دخترکی دانش آموز که بر صفحه موبایل ظاهر شده می شکند.یک سوال ساده پرسیده"خانم اجازه!حالا که نت نداریم پس چطور درس بخوانیم؟" در دل می گویم "کاش تمام درد همین سوال تو بود."دخترک را تا به حال ندیده ام.کرونا اجازه نداده که حضوری او را در کلاس ملاقات کنم.فقط او را با پرحرفی های کودکانه اش از تعدد پیامها و صداها بازشناخته ام.شناختی ناقص از روی عکس دفتر و نوشته هایی که خوانده و فرستاده است.شاید هم او را از روی نام و نشانش شناخته ام.او از روستایی مرزی به این نقطه از زمین کوچ کرده است تا به مرکز و تمدن گامی نزدیک تر باشد .غافل از آنکه آسمان بلوچستان همه جا همین رنگ است.او را با لباس تیره و نقشی تیره تر تصور کرده ام.در ایل آنها رسم است که دختران همسن او لباس تیره و سنگین بپوشند.من هم روزگاری که همسن و سال او و مجرد بوده ام لباس سیاه با گلهای ریز صورتی پوشیده و به پاسبانی رسوم نشسته ام.مطیع و فرمانبردار.او را من هایی تربیت کرده اند که شاید چون من در دل آرزو کرده اند که سرکشی کند و فرمان نبرد.در جواب اما و اگرهای دخترک بلوچ،نوشتم"نمی دانم"دخترک دیگر سوالی نپرسید و خداحافظ گفت.لبخند تلخی زدم.خدای دخترک این بار چگونه می خواهد محافظمان باشد؟

Espantan جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۹ 4:12
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان