نفس
با دوستان خرم و خندان وارد دکان شدیم.دکاندار زن بود.بیشتر اجناسش هنر دست بود.از کوزه و سبد بگیر تا حصیرهای دست بافت.هنوز قیمتها را نپرسیده بودیم که احساس کردم هوا سنگین شده.مثل آدمی که رو به موت است یکباره نفس کم آوردم.ترسیدم،بیرون رفتم و ماسکم را برداشتم.فایده ای نداشت.سرم گیج می رفت.انگار به جای اکسیژن در آن دکان وسط نخلستان جرعه ای از موت را سرکشیده بودم.چند نفس عمیق کشیدم اما فایده نداشت.من باید از آن مکان دور میشدم.با همان حالت منگی دور شدم.بعد از مدتی حالم بهتر شد.نفسم دوباره نرمال شد و به هر دلیل نمردم.چندین ساعت است که به خانه برگشته ام.نفسم جا آمده و از ملک الموت خبری نیست.مغزم به وفور فلسفه می بافد.هوای سنگین آن مغازه مثل سردابی بود که دربش را هزاران سال بسته و بیکباره به رویت بگشایند.گویی دربی از سیاهچاله موت به رویت باز شده باشد و از بین همه فقط بخواهد تو را ببلعد.من هنوز سردردم.دوستانم تا توانستند خندیدند و مسخره بازی در آوردند.حق داشتند.