اسپنتان

دغدغه

شب از نیم گذشته،سکوت مطلق حاکم است.حتی سگ سیاه همسایه که هر شب واق واق می کرد،ساکت است.سکوت را پیام دخترکی دانش آموز که بر صفحه موبایل ظاهر شده می شکند.یک سوال ساده پرسیده"خانم اجازه!حالا که نت نداریم پس چطور درس بخوانیم؟" در دل می گویم "کاش تمام درد همین سوال تو بود."دخترک را تا به حال ندیده ام.کرونا اجازه نداده که حضوری او را در کلاس ملاقات کنم.فقط او را با پرحرفی های کودکانه اش از تعدد پیامها و صداها بازشناخته ام.شناختی ناقص از روی عکس دفتر و نوشته هایی که خوانده و فرستاده است.شاید هم او را از روی نام و نشانش شناخته ام.او از روستایی مرزی به این نقطه از زمین کوچ کرده است تا به مرکز و تمدن گامی نزدیک تر باشد .غافل از آنکه آسمان بلوچستان همه جا همین رنگ است.او را با لباس تیره و نقشی تیره تر تصور کرده ام.در ایل آنها رسم است که دختران همسن او لباس تیره و سنگین بپوشند.من هم روزگاری که همسن و سال او و مجرد بوده ام لباس سیاه با گلهای ریز صورتی پوشیده و به پاسبانی رسوم نشسته ام.مطیع و فرمانبردار.او را من هایی تربیت کرده اند که شاید چون من در دل آرزو کرده اند که سرکشی کند و فرمان نبرد.در جواب اما و اگرهای دخترک بلوچ،نوشتم"نمی دانم"دخترک دیگر سوالی نپرسید و خداحافظ گفت.لبخند تلخی زدم.خدای دخترک این بار چگونه می خواهد محافظمان باشد؟

Espantan جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۹ 4:12
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان