جبر
اموزش و پرورش با اجبار دانش اموزان و معلمان به نصب "شاد"در موبایلها و هر سوراخ سمبه ای که جا می شود،به نظر خود افتخاری دیگر در عرصه تعلیم و تربیت آفریده است.گذر شاد به اجبار مدیر در گوشی من هم افتاده است.امروز مدیر جو زده بود.به مدرسه رفته و برا همه معلمان فراخوان داده بود که برا تدریس مجازی به مدرسه مراجعه و دفتر حضور و غیاب تحویل بگیرند و در دنیای مجازی حضور دانش اموزان را واقعی جلوه دهند.دانش اموزانی که به هر دلیل نصفشان در کلاس شاد حضور نداشتند.اول مقاومت کردم.نمی خواستم به همین راحتی ها قرنطینه را بشکنم و وارد فضای آلوده مدرسه شوم و دست آخر راضی به رفتن شدم.وقتی رفتن را برگزیدم به پیاده و سواره بودنم اهمیت زیادی ندادم.مسیر خانه تا مدرسه زیاد دور نبود که طاقتم را بفرساید و عذابم دهد.از کوچه های پشتی مسیر را گز کردم که آدمهای کمتری را ببینم تا کسان کمتری به پاره سنگ برداشتن مخم در ایام تعطیل مدارس و شال و کلاه کردنم شک کنند و در دل بخندند.دنیا از همان لعنتی های دو به هم زن است.می تواند در مسیر حرکت آدمها به راحتی موش بدواند و قهقهه سر دهد.در مسیری که می رفتم معلمهای دیگر را هم دیدم.همه سواره آمده بودند.بر صندلی های بزرگی تکیه زده بودند.دلیل سواره بودنشان مسیر دور خانه تا مدرسه شان بود.با آنکه این دلیل واضح را می دانستم ولی در نقطه ای پنهان از مغزم موشی که دنیا دوانده بود ،معرکه گرفته و یک سوال واضح می پرسید"چرا تو پیاده و آنها سواره اند؟"و من یک جواب کوبنده برایش نداشتم.وسط توجیه هایم مکث داشتم."آیا من مثل آنها ارزشمند نبودم؟"یا ارزش زنها در چیز دیگری ست.یا پیاده و سواره بودن ربطی به ارزش ندارد و بستگی به شرایط دارد.دنیا موشش را درست دوانده بود.