اسپنتان

جبر

اموزش و پرورش با اجبار دانش اموزان و معلمان به نصب "شاد"در موبایلها و هر سوراخ سمبه ای که جا می شود،به نظر خود افتخاری دیگر در عرصه تعلیم و تربیت آفریده است.گذر شاد به اجبار مدیر در گوشی من هم افتاده است.امروز مدیر جو زده بود.به مدرسه رفته و برا همه معلمان فراخوان داده بود که برا تدریس مجازی به مدرسه مراجعه و دفتر حضور و غیاب تحویل بگیرند و در دنیای مجازی حضور دانش اموزان را واقعی جلوه دهند.دانش اموزانی که به هر دلیل نصفشان در کلاس شاد حضور نداشتند.اول مقاومت کردم.نمی خواستم به همین راحتی ها قرنطینه را بشکنم و وارد فضای آلوده مدرسه شوم و دست آخر راضی به رفتن شدم.وقتی رفتن را برگزیدم به پیاده و سواره بودنم اهمیت زیادی ندادم.مسیر خانه تا مدرسه زیاد دور نبود که طاقتم را بفرساید و عذابم دهد.از کوچه های پشتی مسیر را گز کردم که آدمهای کمتری را ببینم  تا کسان کمتری به پاره سنگ برداشتن مخم در ایام تعطیل مدارس و شال و کلاه کردنم شک کنند و در دل بخندند.دنیا از همان لعنتی های دو به هم زن است.می تواند در مسیر حرکت آدمها به راحتی موش بدواند و قهقهه سر دهد.در مسیری که می رفتم معلمهای دیگر را هم دیدم.همه سواره آمده بودند.بر صندلی های بزرگی تکیه زده بودند.دلیل سواره بودنشان مسیر دور خانه تا مدرسه شان بود.با آنکه این دلیل واضح را می دانستم ولی در نقطه ای پنهان از مغزم موشی که دنیا دوانده بود ،معرکه گرفته و یک سوال واضح می پرسید"چرا تو پیاده و آنها سواره اند؟"و من یک جواب کوبنده برایش نداشتم.وسط توجیه هایم مکث داشتم."آیا من مثل آنها ارزشمند نبودم؟"یا ارزش زنها در چیز دیگری ست.یا پیاده و سواره بودن ربطی به ارزش ندارد و بستگی به شرایط دارد.دنیا موشش را درست دوانده بود.

Espantan یکشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۹ 2:47

درمانده ی زندگی

مدت زمان زیادی با هم دوست و فامیل بودیم.نمی دانم چرا؟اما احساس میکردم از همنشینی با من خرسند و راضی است.مادر که بیمار شد و من طناب پیچ خانه شدم.بعد از سالیانی کم کم دوستانم را یک به یک از دست دادم.شرایطم با گشت و گذار و تفریحات آنها نمی خواند.امروز شنیدم که به مرز سکته رسیده است.نگرانش شدم و وقتی فهمیدم که وضعیت عمومی اش خوب است ،خیالم راحت شد.از ظهر است که او و زندگی اش را تجزیه و تحلیل می کنم."وقتی زن،مادر یا دختری را میانگله ای از مردان رها کنند.آخرین حلقه ی نجات سکته زدن و آخرین راه چاره ملکموت است."زنان را باید قبل از تلف شدن بغل گرفت و بوسید.بلوچ به جای زن داری،برده داری آموخته است.نهایت آن است که این سقت شد،راه را برای تصاحب دیگری نبسته اند.فقط نقشی عوض می شود و به هیچ جای عالم برنمیخورد

Espantan چهارشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۹ 1:59

سکوت

سکوت مطلق حاکم است.حتی سگهای ولگرد هم از پارس کردن افتاده اند.شاید هم ماموران شهرداری دزدکی آنها را به تیربار بسته اند.صدای ماشین دوهزارها هم در کوی و برزن شب نپیچیده.مرز را بسته اند و نان گازوییل کش ها هم به لطف کرونا آجر شده است.من درگیر افکار پوسیده خود روی مبل راحتی لم داده ام.مثل جغدی می مانم که تا شب را به سحر نرسانم به مقصد نمی رسم.پسرها دور از چشم بازرسان شب سر به کوه و بیابان زده اند که ساعتی را دور هم باشند.با گرم شدن هوا ترس و استرس کرونا از میان رفته یا من چنین می پندارم.شب را به پاسبانی نشسته ام که به خیال خود از دور نگهبان آنها باشم.پسران را تا جایی می توان کنترل کرد و بعد از آن همانند ماهی دریا از دستان لرزانت می لغزند و راه خود را در پیش می گیرند.انگار صدای نبض داستانم به گوش راننده های دو هزار رسیده باشد.صدای ویراژ ماشین ها و آهنگهای قوالی بلوچی شان در خیابان می پیچد  و گم می شود.دیروز در پیچ انتهایی جاده ای که دوهزارها را به مرز می رساند.آنسوتر  از پرتگاه مرگ، پیرزنی دست بر سر گذاشته و همراه نوه ی کوچکش به نگهبانی گوسفندها نشسته بود.بیشتر از آنکه پاسبان بزها باشد نگهبان افق بود و چشمش بر دور دستها خیره مانده بود.همانند زنی که مسافری را چشم به راه است و می داند که دیگر نمی آید.

Espantan پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۹ 3:38

آنلاین

بعد از تعطیلات دوباره سروکارم  به تدریس مجازی افتاده است.تدریس برای عده قلیلی از دانش اموزان که به ضرب زور در گروه انلاین شده و به ریش نداشته معلم می خندند.این برداشت درست یا غلط من از رنجی بود که بیهوده متحمل شده بودم.سالهای زیادی دوست نداشتم که معلم باشم و حال این دوست نداشتن در لابلای بدخلقی های قرنطینه و سطح توقعات ادمها بالاتر رفته بود.آنقدر که اگر رییس اموزش و پرورش در کنارم بود می توانستم برگه استعفا را بر پیشانی اش بچسبانم و رها شوم.آزادی مانند مرگی که آدمی را از زندگانی رها می کند.تدریس که به آخر رسید من رها شده و در عین حال از زمین و زمان متنفر بودم.من فقط به آنلاین ها درس آموخته بودم در حالیکه نمی دانستم پشت آن آنلاین چه شخصی نشسته است؟دانشم در گوشی پدران و مادران برقعه پوشیده دانش آموزان حراج شده بود و این مطلب اعصابم را بیش از هر چیز دیگری می فرسود.

Espantan چهارشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۹ 4:31

عبرت

یک ساعت برایم از حسنات و ویژگی های خاص دخترش می گوید.وقتی از فرزندش سخن می گوید چشمش برق می زند.من فقط گوش می دهم.همانند گوشهایی که یکی در و دیگری دروازه شده.صدایش هوهوکنان در تاریکی می پیچد و رو به نور محو می شود.در دل می گویم"بیش از نیم قرن عمر کرده و نمی داند که جلوی دختری که مادرش در بستر بیماری افتاده نباید از شفقت مادر و دختری گفت یا نه جلوی زنی که دختری ندارد نباید از محاسن دختردار شدن گفت.می توان از در دیگری سخن گفت."حوصله ام سر می رود.او را با پسرش تنها می گذارم و به آشپزخانه می روم.غذایی که باید درست می کنم.سر سفره هم ویژگی های جدیدی از دخترش مهمان سفره می شود و بعد دفتر بسته می شود.به وقت بدرقه اش در دل خدا را شکر می کنم که بالاخره از شر او و دخترش رها می شوم.تلنگر درون می گوید"حسود"در جوابش می گویم"احمق من هیچوقت بر داشته ها و نداشته های کسی حسادت نکرده ام.ارزش حسادت نداشته.اما به نظر می رسد که با بیماری مادر به نوعی عذاب الهی دچار شده ام.عذابی که می تواند برای دیگران درس عبرتم کند.

Espantan سه شنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۹ 0:52

جنون

با کابوس از خواب برخاسته بودم.زوزه نفس وقتی به جان کندن می افتد از کابوس بیدارم کرده بود.سالهای زیادی ست که من گرفتار مالخولیای خوابها و کابوسها شده ام.وقتی دختر دبیرستانی بودم از شر خوابها پشت پدر قایم میشدم.پدر منبع امنیت و اطمینان بود.بعد از او خودم بودم و خودم، امروز هم خود تنهایم بودم که خود را پتو پیچ کرده بودم که از برزخ خوابها برهم.دیگر نشد که بخوابم.به کارهای روزمره پرداختم که ذهن از تکاپو و کاویدن بیهوده خواب و خیالها برهد.بعد از پایان روز فقط تکرار لبخندهای مصنوعی بود که به خود و دیگران تحویل دادم که پریشانی درون را سامان دهم.شب به صبح رسیده،خوابی و کابوسی دیگر در راه است.گویی زندگی همه شر و گزند شده،مژده و بشارتی در کار نیست که نیست

Espantan یکشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۹ 5:3

چوپان

از در خانه ماندن به ستوه آمده ام.راهی کوه می شویم.پای کوه رودی زلال در جریان است.ماسه سنگهای ته رودخانه معلوم است.کرونا را فراموش می کنم.قدم داخل رودخانه می گذارم.آبش کمی سرد است و بعد معمولی می شود.نمی دانم چند بار مسیر را بالا و پایین می روم؟آنچه می دانم این است که با صدای هر ماشین و موتوری که از دور به گوش می رسد از آب بیرون می آیم و لب رود می ایستم.ترس همراه همیشگی زنهاست.پاچه ی شلوار محلی و بلوچی را بالا زده ام.دین راضی نمی شود که پای لخت زنان در دید مردان نامحرم باشد.ظاهرا به هر دلیل آن را پذیرفته ام.ترسم فقط به خاطر حجاب نیست.امنیت به معنای واقعی وجود ندارد.در بین گام زدنهایم میان آبهای سرد رودخانه از دور گله ای گوسفند به همراه دو چوپان زن جلب توجه می کند.در دل می گویم"فقط تو ترسو هستی.آن دو زن را نگاه کن با گوسفندهایشان دشت و دمن را زیرپا گذاشته اند تا به اینجا رسیده اند.ترسی هم ندارند."تعداد گوسفندها زیاد است.نزدیک که می شوند.زن سبزه رو را می شناسم.لبخند می زند .دستش را دراز می کند.سلام می دهم و ناچار دستش را می گیرم.بی مقدمه میگوید"آب رودخانه قبلا بیشتر بود.امروز کمتر شده.کوه ها هم سرسبز شده اما گوسفندها از بس در طویله زندان بوده اند چریدن را از یاد برده اند و فقط بازی می کنند.آن وانتی را می بینی چندین بار است که بالا و پایین می رود.انگار می خواهد آتشی بسوزاند."هنوز حرف زن سیه چرده تمام نشده که گوسفندها عرض رودخانه را می گیرند و رد می شوند.زن تند خداحافظی می کند و به دنبال بزهایش می دود.من با چشم دور شدنش را تماشا می کنم.وانت و جوانکهای داخلش در فاصله ای دور تر می ایستند.یک ساعت پیش آنها ماشین را برق انداخته و در آب رودخانه حسابی شسته بودند.نمی دانم مثلا چه آتشی می خواستند بسوزانند؟آنچه معلوم بود آن بود که زنها چه معلم و چه چوپان در ترسهایشان از غریبه های مذکر شبیه به هم هستند.مردان در کنار برقراری امنیت در این سوی بام ،از سویی دیگر امنیت را به یغما برده اند.نمی دانم چرا از حرف زن دلهره سراغم می آید.دستم را ضدعفونی می کنم.در دل می گویم"تو دستت را ضدعفونی کردی.اگر خودت کرونا داشته باشی و به آن زن چوپان منتقل کرده باشی چه؟"رو به خودم می گویم"به تو چه؟می خواست دست ندهد.بعد هم او با آن هیکل پهلوان و ورزیده اش کرونا نمی گیرد."رو به شوهرم می گویم"من از فردا همراه آن زن به چوپانی می روم.رازهایی از زندگی بلوچی در صحرا بلد شده که من بلد نیستم و می خواهم یاد بگیرم."می خندد.می داند که از پس چنین کاری بر نمی آیم.

Espantan جمعه پانزدهم فروردین ۱۳۹۹ 3:8

باران

آن بیرون باد می وزد.ملحفه ها و لباسهایی را که روی بند آویزانند به بازی گرفته و بر در هال می کوبد.شاخ و برگ نخل بی ثمر درون حیاط را بر سر ایرانیتهایی که نور را اسیر کرده و سایبان شده اند می کوبد تا اعلام حضور کند.اولین بار است که از هیاهویش دلهره به سراغم نمی آید.من کنار بخاری کتاب به دست،یک استکان چای سیاه برای خود ریخته و خیالم راحت است که مدرسه تعطیل است و قرار نیست که فردا با وجود وزش باد و باران و تبر به مدرسه بروم.برای مدتی از جرم معلم بودن رهیده ام.او که علمش از من بیشتر است در تعطیلات اجباری کرونا وقتی کسی که دوستش می داشتم در بستر بیماری افتاده بود برایم گفته بود"دیدی این همه از مدرسه می نالیدی.با مدرسه یا بی مدرسه باز مشکلات و چالش های زندگی سر جایش است و آدمی محکوم به مبارزه است؟یکی می خورد و یکی می زند.مهم این است که مرداب نباشد و نایستد.من در آن زد و خورد و مثالهایی که برایم گفته بود به گل نیلوفری که در مرداب می روید هم فکر کرده بودم.

Espantan دوشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۹ 3:31

زیارت

دخترها از کانالی تلگرامی برای عید فطر کفش انتخاب می کنند.انتخاب هایشان روی پاشنه بلندها و براقها می چرخد.آسوده از کرونا رنگ کفش و لباسشان را نشانم می دهند.برق شادی در چشمشان می درخشد.به رویشان لبخند می زنم و دنیای رنگینشان را با دنیای سیاه و سفید خودم مقایسه می کنم.دورانی که همسن آنها بودم در کتاب و دفتر گذشت و بعد از آن دین و عرف چنان اسراف را بزرگ جلوه داد و بر سرمان کوبید که از داشتن هیج کفش و لباس رنگینی رنگ شادی به خود ندیدیم.دلم دوباره یک دختر می خواهد که مثل دیگر دخترها بخندد و رحمت خانه باشد.این نوروز نیت کرده بودم که در ورایی فراتر از دین ،مذهب و اعتقادات آدمها ،دزدکی به حرم امام رضا بروم و از او طلب کنم که همراه لک لکها برایم یک دختر بفرستد."کرونا"نیت زیارت را ادا نکرده اسیر خود کرد.

Espantan دوشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۹ 3:1

کرونا

وارد که شدند بوی دود و آتش در فضای اتاق پیچید.بعد از احوال پرسی رو به آنها گفتم"از کوه و بیابان می آیید؟"خندیدند و گفتند"بله!امروز خانوادگی پکنیک رفته ایم."از لفظ خانوادگی خنده ام گرفت.از پدر و مادر تا فرزندان و نوه ها سرانگشتی که حسابشان می کردی از مرز بیست نفر هم می گذشتند.فقط چند نفرشان به خانه ما آمده بودند.هر چند که فرق زیادی نمی کرد.پسر کوچکشان سرفه می کرد و هر لحظه احساس می کردی که با هر تک سرفه اش ویروس کروناست که در فضا منتشر میشود.نمی خواستم سخت بگیرم اما از حماقتشان در عجب بودم.مدت کوتاهی ماندند و زود راهی خانه شان شدند.دوباره زحمتم برا در خانه ماندن و بیرون نرفتن بر باد فنا رفته است.

Espantan یکشنبه دهم فروردین ۱۳۹۹ 2:28

ملخ

پاسی از شب گذشته و من هنوز بیدار هستم.گویی قانون این است که هر شب دیر بخوابم.با وجود تاریکی بیرون و حضور مطلق شب،اندرون خانه روشن است . مغز حساب و کتاب روز و شب را از دست داده است و گزاف می بافد.نور درون خانه حشرات بیرون را جذب کرده است.ملخی سیاه و کوچک دور مهتابی چرخ می زند و وقتی خسته می شود روی میز کامپیوتر فرود می آید.ناخودآگاه جیغ می کشم .ملخ تکان نمی خورد انگار کر است و صدای جیغم را نمی شنودبر خود مسلط می شوم.پارچه ای رویش می اندازم و باز جیغ می کشم.آخر ملخ را لای پارچه می پیچم و با ترس و لرز آن را به بیرون پرتاب می کنم و با خیال راحت در را می بندم.از ترسم خنده ام می گیرد.بیشتر نیشخند است تا لبخند.انگار نه انگار که من دختر یک بلوچ هستم.ترس از ملخ باید برایم تعریف نشده و بی معنی باشد.من از دل زندگی مسالمت آمیز با حشرات سیاه و رنگین،مارمولک،مار و عقرب به این خانه نقل مکان کرده ام.در سالهای دور وقتی تازه عروس بودم.قدم درون خانه ای گذاشتم که وسط نخلستان بود.شبهای تاریک وقتی از وسط حیاط به آنسوی دیوار نگاه میکردی نخلهای سر به فلک کشیده در آن سیاهی مطلق نقش اجنه را بازی می کردند که از پشت حصارهای بلند مرا به تماشا نشسته بودند.یا مثل ارواح خبیثی را می ماندند که با چشمان آتشین به من چشم دوخته بودند.سعی میکردم کمتر گذرم به آنسوی حیاط برسد و اگر می رسید ،نخلها را نگاه نمی کردم.گاه حشرات سیاه و بالدار با شاخکهای بلندشان روی چادر رنگینم می نشستند و فریادم را در می آوردند اما به مرور زمان با آن بالدارهای سیاه کنار آمدم.حداقل می دانستم که گاز نمی گیرند.شبی گذرم به آنسوی حیاط افتاد و قبل از آنکه عبور کنم و به اتاق برسم.دردی در کتفم پیچید.حشره ای نیشم زده بود و من از درد فریاد کشیدم.چنان جیغ زدم که انگار زخم شمشیر خورده ام.همه اهل منزل به دورم جمع شده و نای تکان خوردن نداشتم.زنها لباسم را در آوردند .آنچه نیشم زده بود سوسک بالدار با آن ریخت چندش نبود.مورچه ای سیاه و بزرگ بود که یک گاز حسابی گرفته بود.خنده دار بود که به خاطر یک مورچه کوچک پیراهنم را از تن کنده بودم.کسی به رویم نیاورد که چقدر ترسو هستم ولی آن خاطره با وجودی که سالهاست دیگر در آن خانه زندگی نمی کنم هر بهار و تابستان با دیدن حشرات رنگارنگی که دور نور گرد هم آمده اند،یادم می آید.من هنوز همان ترسوی سابق هستم.فرقی ندارد که بیست ساله یا چهل ساله باشم رد زخم آن شمشیر هنوز بر تنم مانده،رهایم نمی کند.

Espantan شنبه نهم فروردین ۱۳۹۹ 5:11

اسارت

فیلمی کوتاه از اسارت زنان افغان در دست شوهرانشان است.داستان اسارت و عقد زنان با خطبه ای از آیین محمد است.سوختن و ساختن!نمی دانم چرا آن را برای من فرستاده است؟و چرا برای من از آزادی و اسارت زن می گوید؟در اعماق وجودم چه چیزی را می خواهد بیدار کند که فکر می کند به خواب رفته است؟مستندی را که فرستاده تا آخر نگاه نمی کنم.آن را خذف می کنم.بر فرض که زن افغان و بلوچ اسیر باشند.دیدن رنجشان چه دردی را دوا می کند به جز آنکه دردی بر درد دیگر انبار شود؟

Espantan جمعه هشتم فروردین ۱۳۹۹ 3:58

رنج

کرونا و حس غم انگیز مرگ یا بیماریی که ممکن بود سراغمان بیاید هم نتوانسته بود دلم را به او نزدیک کند.دوست نداشتم با او سخنی بگویم.تماس تصویری گرفته بود.من به صفحه موبایل خیره شدم تا زنگ تماس قطع شد.می توانستم نقش بازی کنم و مهربان با او احوال پرسی کنم اما درست وقتی زنگ بود که به جز خاطرات ناخوش گذشته حال خودم هم ناخوش بود.درد در تنم افتاده بود.دستانم سرد شده بود و با وجود گرمی هوای اتاق رعشه در جانم افتاده بود.درست وقتی زنگ زده بود که نمی توانستم سنگ صبور کس دیگری باشم.خودم نیاز داشتم که یک نفر محکم بغلم کند و بگوید که حالم خوب می شود.قاعدتا وقتی زنی عروس می شود ،وقتی پدر و مادری در کار نباشد باید حواس شوهرش جمع همسر باشد.از حرفم خنده ام می گیرد.یک مرد بلوچ تا عمامه بزرگی اش را جمع کند و نوبت به التیام درد زنش برسد،زن پیشترها تلف شده است.وقتی به افق های دور دست خیره شوی کمتر بتوانی زیر پایت را ببینی و بدانی که اطرافت چه می گذرد.باری موبایل را کلا خاموش کردم و در خود مچاله شدم.ساعتها نفهمیدم که اطرافم چه می گذرد.خصوصیت خوبی که داشتم آن بود که به وقت تب و درد تا مرز بیهوشی می رفتم و از درد رهایی می یافتم.به خود که آمدم دوباره خودم بودم.خبری از درد و رنج نبود...

Espantan جمعه هشتم فروردین ۱۳۹۹ 3:36

ورد

در بن بست زندگی وقتی دستم به جایی که باید نرسیده بود.دفترهای قدیمی پدربزرگ را خط به خط جستجو کرده و ذکری جادویی را یافته بودم.ترکیبی از عربی،اردو و فارسی.نمی دانم پدربزرگ آن را از کدام کتاب و سند معتبر یادداشت کرده اما حسی درونی،خرافی یا ایمانی قلبی وادارم کرد که آن را به تعدادی که گفته بود.بعد از هر نماز بخوانم.برای من که دعای بعد از هر نماز را در فاصله ی جمع کردن و تا زدن جانماز،طوطی وار و خلاصه خوانده و از سر باز کرده ام کار سختی بود.در اینکه نگهبان همگان در برابر مصیبت ها،بیماریها و خطرات خداست شکی نیست.اما نمیشد دست روی دست بگذارم و فقط توکل کنم.اوایل از خواندن آن ذکر هراس داشتم.مثل کتابهای قصه از موکلهای نامرئی آن صفحه از دفتر کاهی و آن وردی که بر زبانجاری میشد تنم مور مور میشد و بعدها آن ذکر جزیی از من شد.نمی دانم طی این چند هفته آن را برای محافظت از چند نفر خوانده ام؟فقط می دانم آنجا که کاری از دست آدمیزاد ساخته نباشد،آویزان پرده ای از کعبه می شود که دلش گواهی دهد،حتی اگر تمسخر دیگران را در پی داشته باشد.

Espantan پنجشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۹ 5:0

حبس

حبس ماندن در خانه دردسرها و بداخلاقی های خاص خود را دارد.چه کسی دوست دارد به جبر زمانه خود را زندانی چهاردیواری خانه کند؟آدمیزاد ناچار خود را عادت می دهد اما رنج آنجا آغاز می شود که عده ای این حبس موقت را نمی توانند تحمل کنند.وقتی قانون قرنطینه را رعایت نمی کنند جوابشان "به جهنم "است اما زمانی که برای آزادی دیگری تلاش می کنند کارشان توجیه خاصی ندارد.به برادرش گفته بود"خودت را در خانه حبس کرده ای که چه شود؟دست پسرت را بگیر و بیا که به سیر و سیاحت دشت و دمن برویم."نمی دانم چرا؟اما دست پسرش را نگرفت تا با خاندانش به سیر و سپاه ملکها برود.مثل اینکه کرونا فقط تهدید جان ما شده و دیگراندر سایه بی خیالی ایمن شده اند.

Espantan چهارشنبه ششم فروردین ۱۳۹۹ 2:41

سوراخ موش

بعد از بارندگی رودهای فصلی جریان پیدا می کنند.مردمان برای تماشای آب کنار رود گرد هم می آیند.باران به آخر رسیده و باد وزیدن گرفته بود که از قافله عقب نماند.من دوری در حیاط زده و دوباره در حصار دیوارها پنهان شده بودم.از ترس سرماخوردگی دوباره پنهان شده بودم.سرما یک ماه است که در سینه من جا خوش کرده است.یک ماه قبل مهمانی با دماغ قرمز و عطسه های پی درپی به خانه مان آمده ،ویروس را به من هدیه داده و رفته بود.بعد از آن من دیگر آن آدم سابق نشده بودم.گویی به جای سرما،سل گرفته بودم.از سردی هوا به تماشای رود نرفتم.فرزند را هم از دیدن زیبایی طبیعت محروم کردم.شب آنهایی که به تماشای رود و کوه رفته بودند به خانه مان آمدند.هر کدام اسپری ضدعفونی کننده دست گرفته و آرایش دفاعی گرفته بودند.گفتند"چرا کنار رودخانه نیامدی؟با حفظ فاصله تماشای نهر و رود ایرادی ندارد."گفتم"می دانم ولی از سردی هوا ترسیدم."گفتند"هوا آنقدرها هم سرد نبود.خودت هیچی چرا پسرت را زندان خانه کرده ای؟"پاسخی ندادم.شاید از نظر آنها دیکتاتوری ستمگر یا موشی در سوراخ خزیده بودم.هر چه بود پنهان شده و خیال بیرون آمدن نداشتم.محافظه کاری ام آنها را نگران کرده بود.من اما از تجربه سرما،آنفلوآنزا،کرونا یا هر چیزی که آن را بنامیم و دور قبل تجربه کرده بودم واقعی ترسیده بودم.شدت تب ،نفس تنگی و سردردی که ماه قبل تجربه کرده بودم محافظه کارم کرده بود.

Espantan سه شنبه پنجم فروردین ۱۳۹۹ 5:10

عصا

باران می بارد.نگاه عاقل اندر سفیهی رو به من می اندازد و می گوید"باران چه تاثیری بر کرونا دارد؟می شورد و می برد؟"می گویم"اگر می شست و می برد گیلان را چنین درو نمی کرد."نمی دانم چرا از سوالش حرصم می گیرد.دیدگاه تمام مردانی که دیده و شناخته ام همین است.ابله پنداشتن زنها و عاقل دیدن خود.همگی عصایی از خودبرتر بینی قورت داده اند که نه میتوانند آن را فرو خورند و نه بالا آورند.

Espantan دوشنبه چهارم فروردین ۱۳۹۹ 4:49

دم

دو شب پی در پی قرنطینه اجباری را شکسته و سر از خانه والدین و دوستش در آورده است.می خندد و می گوید"من هر شب و صبح ذکر می گویم.خودم و همگان را فوت می کنم و بعد از خانه بیرون می روم.الباقی دیگر دست خدا و سرنوشت است.در دل می گویم"لعنت بر جهالت و دم مسیحایی آدمهایی چون تو که خود را فریب می دهید."و رو به او می خواهم چیزی بگویم اما سخنم را فرو می خورم.در دل می دانم که این فقط من هستم که حرص و جوش می خورم و اعصابم به هم می ریزد.آخر داستان هم فقط من گرفتار خشم و نفرین کاینات می شوم.دیگران خواهند رهید.در این دور و بر و در  جنگ نابرابر کرونا فقط از خانواده ما حضور نزدیک دارند.آنهایی که دم مسیحایی دارند در حصار امن خانه ها و جایی دورتر گرد هم آمده و نبرد را به تماشا نشسته اند و می گویند"خدا به احدی ظلم نمی کند."

Espantan شنبه دوم فروردین ۱۳۹۹ 11:46
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان