سکوت
سکوت مطلق حاکم است.حتی سگهای ولگرد هم از پارس کردن افتاده اند.شاید هم ماموران شهرداری دزدکی آنها را به تیربار بسته اند.صدای ماشین دوهزارها هم در کوی و برزن شب نپیچیده.مرز را بسته اند و نان گازوییل کش ها هم به لطف کرونا آجر شده است.من درگیر افکار پوسیده خود روی مبل راحتی لم داده ام.مثل جغدی می مانم که تا شب را به سحر نرسانم به مقصد نمی رسم.پسرها دور از چشم بازرسان شب سر به کوه و بیابان زده اند که ساعتی را دور هم باشند.با گرم شدن هوا ترس و استرس کرونا از میان رفته یا من چنین می پندارم.شب را به پاسبانی نشسته ام که به خیال خود از دور نگهبان آنها باشم.پسران را تا جایی می توان کنترل کرد و بعد از آن همانند ماهی دریا از دستان لرزانت می لغزند و راه خود را در پیش می گیرند.انگار صدای نبض داستانم به گوش راننده های دو هزار رسیده باشد.صدای ویراژ ماشین ها و آهنگهای قوالی بلوچی شان در خیابان می پیچد و گم می شود.دیروز در پیچ انتهایی جاده ای که دوهزارها را به مرز می رساند.آنسوتر از پرتگاه مرگ، پیرزنی دست بر سر گذاشته و همراه نوه ی کوچکش به نگهبانی گوسفندها نشسته بود.بیشتر از آنکه پاسبان بزها باشد نگهبان افق بود و چشمش بر دور دستها خیره مانده بود.همانند زنی که مسافری را چشم به راه است و می داند که دیگر نمی آید.