اسپنتان

درمانده ی زندگی

مدت زمان زیادی با هم دوست و فامیل بودیم.نمی دانم چرا؟اما احساس میکردم از همنشینی با من خرسند و راضی است.مادر که بیمار شد و من طناب پیچ خانه شدم.بعد از سالیانی کم کم دوستانم را یک به یک از دست دادم.شرایطم با گشت و گذار و تفریحات آنها نمی خواند.امروز شنیدم که به مرز سکته رسیده است.نگرانش شدم و وقتی فهمیدم که وضعیت عمومی اش خوب است ،خیالم راحت شد.از ظهر است که او و زندگی اش را تجزیه و تحلیل می کنم."وقتی زن،مادر یا دختری را میانگله ای از مردان رها کنند.آخرین حلقه ی نجات سکته زدن و آخرین راه چاره ملکموت است."زنان را باید قبل از تلف شدن بغل گرفت و بوسید.بلوچ به جای زن داری،برده داری آموخته است.نهایت آن است که این سقت شد،راه را برای تصاحب دیگری نبسته اند.فقط نقشی عوض می شود و به هیچ جای عالم برنمیخورد

Espantan چهارشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۹ 1:59
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان