سوراخ موش
بعد از بارندگی رودهای فصلی جریان پیدا می کنند.مردمان برای تماشای آب کنار رود گرد هم می آیند.باران به آخر رسیده و باد وزیدن گرفته بود که از قافله عقب نماند.من دوری در حیاط زده و دوباره در حصار دیوارها پنهان شده بودم.از ترس سرماخوردگی دوباره پنهان شده بودم.سرما یک ماه است که در سینه من جا خوش کرده است.یک ماه قبل مهمانی با دماغ قرمز و عطسه های پی درپی به خانه مان آمده ،ویروس را به من هدیه داده و رفته بود.بعد از آن من دیگر آن آدم سابق نشده بودم.گویی به جای سرما،سل گرفته بودم.از سردی هوا به تماشای رود نرفتم.فرزند را هم از دیدن زیبایی طبیعت محروم کردم.شب آنهایی که به تماشای رود و کوه رفته بودند به خانه مان آمدند.هر کدام اسپری ضدعفونی کننده دست گرفته و آرایش دفاعی گرفته بودند.گفتند"چرا کنار رودخانه نیامدی؟با حفظ فاصله تماشای نهر و رود ایرادی ندارد."گفتم"می دانم ولی از سردی هوا ترسیدم."گفتند"هوا آنقدرها هم سرد نبود.خودت هیچی چرا پسرت را زندان خانه کرده ای؟"پاسخی ندادم.شاید از نظر آنها دیکتاتوری ستمگر یا موشی در سوراخ خزیده بودم.هر چه بود پنهان شده و خیال بیرون آمدن نداشتم.محافظه کاری ام آنها را نگران کرده بود.من اما از تجربه سرما،آنفلوآنزا،کرونا یا هر چیزی که آن را بنامیم و دور قبل تجربه کرده بودم واقعی ترسیده بودم.شدت تب ،نفس تنگی و سردردی که ماه قبل تجربه کرده بودم محافظه کارم کرده بود.