عبرت
یک ساعت برایم از حسنات و ویژگی های خاص دخترش می گوید.وقتی از فرزندش سخن می گوید چشمش برق می زند.من فقط گوش می دهم.همانند گوشهایی که یکی در و دیگری دروازه شده.صدایش هوهوکنان در تاریکی می پیچد و رو به نور محو می شود.در دل می گویم"بیش از نیم قرن عمر کرده و نمی داند که جلوی دختری که مادرش در بستر بیماری افتاده نباید از شفقت مادر و دختری گفت یا نه جلوی زنی که دختری ندارد نباید از محاسن دختردار شدن گفت.می توان از در دیگری سخن گفت."حوصله ام سر می رود.او را با پسرش تنها می گذارم و به آشپزخانه می روم.غذایی که باید درست می کنم.سر سفره هم ویژگی های جدیدی از دخترش مهمان سفره می شود و بعد دفتر بسته می شود.به وقت بدرقه اش در دل خدا را شکر می کنم که بالاخره از شر او و دخترش رها می شوم.تلنگر درون می گوید"حسود"در جوابش می گویم"احمق من هیچوقت بر داشته ها و نداشته های کسی حسادت نکرده ام.ارزش حسادت نداشته.اما به نظر می رسد که با بیماری مادر به نوعی عذاب الهی دچار شده ام.عذابی که می تواند برای دیگران درس عبرتم کند.