اسپنتان

قلیان

می گوید"قلیان را ول کرده ام.دیگر نمی توانم دم و دودش را تحمل کنم"از سخنی که می گوید تعجب می کنم.چطور آدمی که بیش از پنجاه سال قلیان کشیده ،توانسته آن را ترک کند.انگار ذهنم را خوانده باشد،می گوید"تعجب نکن.بیمار که شدم ،میل به قلیانم از بین رفت.مثل مریضی که اشتهایش را از دست می دهد.حرص و ولعم به قلیان فروکش کرد."نگاهی به قلیانی که کنارش گذاشته ام ،می اندازد و در ادامه می گوید"من از کودکی قلیان کشیده ام.وقتی فصل برداشت گندم به همراه پدرم به مزرعه ی کدخدای ده می رفتم،پدر قلیان مسی اش را همراه خود می آورد.من تکه چوبهای خشک را روی هم می گذاشتم و آتش می زدم.قلیان را از جوی آنسوی مزرعه آب می کردم و نی های آن را آب می کشیدم.سنگ کوچکی روی سوراخ سرقلیان می گذاشتم.تنباکو را در کاسه مسی خیس می کردم و بعد روی سر قلیان می گذاشتم.زغالهای سرخ را که سر قلیان می گذاشتم،به بهانه تنظیم آب قلیان،قلیان می کشیدم.اوایل از مزه تلخ و دودش اذیت می شدم.بعد از مدتی وقتی به خود آمدم،قلیان کش قهاری شده بودم"می خندد.دندانهای سیاه و نیم افتاده اش نمایان می شود و سخن را ادامه می دهد."بعد از مدتی پدر هم فهمید که قلیان می کشم.سرزنشم نکرد.دیگر رویم باز شده بود و جلوی او هم قلیان می کشیدم.در حقیقت همراه خوبی برای مجلس دود و دم او شدم،اما هرگز جرات نکردم که جلوی کدخدا قلیان بکشم.کدخدا ابهت خاص خود را داشت.سبیلهای چنگ و کلفتش با آن کلاه بره ای که سرش می گذاشت،ترس و وحشت در دل آدمیزاد ایجاد می کرد.وقتی به مزرعه سرکشی می کرد.من دورتر از او و پدر می نشستم و از دور آنها را نظاره می کردم.بعدها که پدرم وفات کرد،آن قلیان مسی به من رسید.آخر تهش سوراخ شد.هنوز آن را به یادگار نگه داشته ام.تو به دهکده ما نیامده ای.من دور از هیاهوی مردمان در سیاه چادری که خودم بنا کرده ام،زندگی می کنم.بچه ها برایم یک لامپ کم نور نصب کرده اند.به نور زیاد عادت ندارم.

ادامه نوشته
Espantan چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۱ 3:15

حصیر

بعد از احوالپرسی می خندد و می گوید"با خودم گفته ام حتما بی بی فکر می کند که کرونا گرفته و مرده ام که سراغی نگرفته ام."از اینکه مرا بی بی خطاب می کند،تعجب می کنم.با خود فکر می کنم که او چقدر مرا بزرگ می بیند؟یا شاید هم سن و سالم را بیشتر از حد واقعی تصور می کند.رو به او می گویم"نه!فکر کردم که شاید بچه هایت به خاطر کرونا اجازه نداده اند که جایی بروی"می گوید"آنها هم اجازه نداده اند اما بیشتر به خاطر رعایت حال مادرت نیامده ام.دوست نداشتم کرونا را به خانه تان بیاورم.هر چند که در دهکده ما خبری از بیماری کرونا نبود.به جز چند نفری که به شهرهای دیگر سفر کرده بودند.شاید هم کرونا گرفتیم و فکر کردیم که سرماخوردگی است.یک دلیل هم این است که شما مردم شهری از بلوچها حالت تهوع می گیرید و آنها را پر از میکروب می بینید."به دسته بندی ذهنی اش فکر می کنم.به اینکه خود را بلوچ می بیند و مرا شهر گشته می داند.لبخند می زنم و می گویم"کسی از تو چندشش نمی شود،اما واقعیت این است که همگی از از این بیماری کشنده و واگیردار ترسیده ایم."با زرنگی مسیر سخن را عوض می کند.به حصیری که رویش نشسته اشاره می کند و می گوید:هنوز این حصیر را داری؟روی حصیر زبر دست می کشد.انگار در رج و ردیفهایی که بافته به دنبال خاطراتش می گردد."می گویم"بله دارم.غروبهای زیادی رویش نشسته ام و به افق دور از دسترس زل زده ام.فقط آخرین بار که باران بارید،مدرسه بودم و حصیر زیر باران مانده.رنگش عوض شده است."لبخندی می زند و دیگر سخنی از هنر دستش نمی گوید.شاید به توجیه و دلیل کودکانه ام می خندد.حقیقت آن بود که بعد از آمدن مهمانان فارسی و سگهایشان،حصیر را با فرچه ،صابون و الکل شسته بودم،که ردی از آدمها و سگها بر جای نماند و حصیر رنگ کهنگی گرفته بود.رنگی که من دوست داشتم.هزار بار با مادر در خانه تکانی های سخت دوران کودکی،حصیرها را با آب و پودر لباسشویی شسته بودم.در حالیکه می دانستم ،تغییر رنگ می دهند و رنگ کهنگی می گیرند.انگار می فهمد که در عالم دیگری سیر می کنم.انگشتان دستش را نشانم می دهد.کمی کج شده اند.می گوید"آثار آرتروز و رماتیسم است،اما بچه ها می گویند اثر کار زیاد است.مدت زمان زیادی ست که کار سخت نمی کنم اما هنوز خوب نشده اند.درمان ندارد.یک پلاستیک دوا و درمان لب طاقچه گذاشته است که فقط معده را خراب می کند.همه را دکترهای شهری داده اند."نگاهی به دستش می اندازم و می گویم"اگر کار نکنی و بیست و چهار ساعت بنشینی و استراحت کنی،مریض می شوی.در کنار استراحت کارهای خانه ات رو خودت انجام بده"می خندد و می گوید"فقط مثل سابق کار سخت نمی کنم.مثلا دیگر نمی توانم مثل این نقش را بزنم.نقشی را که می گوید این بار تشخیص می دهم.رج به رج ،نقش ظریفی را که او می گوید،جستجو کرده ام،مانند حصیرهای قدیمی خانه پدری پر از رمز و راز است و پیشتر از بافنده اش سخن می گوید"

Espantan پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۱ 1:30

موی جهنمی

به هنگام تحویل برگه امتحان،چادرش را که به زور نگه داشته از دستش رها می شود و روی زمین می افتد.برگه را به دستم می دهد و چادرش را که پرخاک شده از روی زمین جمع می کند.نگاهی به مقنعه اش که تا نصف سر بالا کشیده و زلفی که روی چشمش آویزان است ،می اندازم.طره موی پریشانش با چادری که سر کرده نمی خواند.می گویم"چرا سر کلاس هم چادر سر می کنی؟گرمت نمی شود؟"می خندد و می گوید"موهایم بلند است ،اگر چادر را بردارم از زیر مقنعه نمایان می شود."بعد انگار یاد موهایی که رو پیشانی ریخته می افتد.کمی مقنعه را جلو می کشد.منتظر سخنی دیگر است.ترجیح می دهم سکوت کنم.با خود می گویم"لابد در جهنم زنها و دختران بی حجاب را از موج موهای بلندشان آویزان می کنند و کاری به کاکل کوتاهشان که از جلوی مقنعه بیرون زده ندارند!"

Espantan جمعه نهم اردیبهشت ۱۴۰۱ 3:17

گرده ۲

اگر مهلت دهم تا شب برایم زندگینامه می بافد.بالشی به دستش می دهم تا کمی استراحت کند.سرش را که بر بالین می گذارد،انگار یاد مطلب مهمی افتاده باشد،دست در جیب بزرگ لباس بلوچی اش می کند و پودری شیری رنگ که با مهارت خاصی در کیسه فریزری پیچیده شده ،بیرون می آورد.آن را به دستم می دهد و می گوید"گرده درخت نخل است.در قدیم زنهایی که حامله نمی شدند با خوردن گرده ها آبستن می شدند.مزه بدی ندارد و ضرری به بدن نمی رساند،خودم برای دختر اولم ،دو ماه پشت سر هم خورده ام.مردان قدیم مثل الان صبور نبودند.اگر زنی حامله نمی شد یا مثل تو تک فرزند می آورد،حتما به بهانه بچه،زن دوم می گرفتند.هیچ کس هم ملامتشان نمی کرد.کما اینکه خدا بدون بهانه ،اجازه داده که چهار زن شرعی بگیرند و کسی ملامتشان نکند."تشکر می کنم و گرده ها را از دستش می گیرم.پودری نرم است که بوی سرزندگی نخلستان، به وقت بهار را می دهد.دلخور می شوم و با خود می گویم "مگر من درختم که با گرده نخل بارور شوم؟عالم و آدم می دانند که نیستم."زن سبزه رو انگار ماموریتش را انجام داده باشد،چشمهایش را روی هم می گذارد.او را رها می کنم و به آشپزخانه می روم.گرده گل  را روی میز پرت می کنم.روی صندلی می نشینم و به روبه رو خیره می شوم.ذهنم این بار به جای اراجیف درباره دین از تجربه پیشینیان می گوید.اینکه هیچ کس از خوردن گرده درخت نخل نمرده است.تو هم نمی میری!

Espantan جمعه نهم اردیبهشت ۱۴۰۱ 2:52

گرده1

مقنعه بلند چانه دار با چادر سیاه کش دار پوشیده است.چادرش از تمیزی برق می زند ولی چروک است.رنگ چهره اش کمی از چادر روشن تر است.ماسک نزده است.معلوم است که کرونا برایش تمام شده است.لباسش آبی آسمان با گلهای ریز قرمز است.دعوت می کنم که داخل بیاید.دو دل است.می گوید"همین بیرون روی حصیر می نشینم."اصرار می کنم که داخل بیاید.قبول می کند.وارد هال می شود و نزدیک در می نشیند.نمی گویم که جلوتر بیاید.جایگاه همیشگی اش همین نقطه از زمین است.بعد از احوال پرسی،می گویم"پیاده آمده ای؟"آهسته پاسخ می دهد.نیم سخنش را حدس می زنم تا بشنوم.فقط می فهمم که با پسرش و با موتور آمده است.می گویم"درس می خواند؟"می گوید"کرونا که آمد درس را ول کرد.کار می کند."می گویم"مرز می رود."می گوید"نه!در دکان ساندویچی،شاگرد است و نوشابه تقسیم می کند.هر روز که از مغازه می آید از سختی کارش می نالد ،اما باز هم حاضر نیست که به مدرسه برود و درس بخواند.از ول گشتن بهتر است."می گویم"این آخرین فرزندت است و بقیه ازدواج کرده اند؟"لبخندی می زند و می گوید"بله این آخری است.البته یک دختر و پسرم که ازدواج کرده اند،هنوز در خانه ما زندگی می کنند.توان خرید زمین و ساختن خانه را ندارند.پسر و دامادم هر دو با موتور ،مرز می روند.مرز گاه بسته و گاهی باز است.راهشان طولانی و از دزدراهها است.آن یکی پسرم هم هر کار کردم درس نخواند.اصرار داشت که برایش موتور بخرم که با دوستانش برای گازوئیل کشی به مرز برود.آخر راضی شدم.دو تکه طلائی که از عروسیم مانده بود.فروختم و برایش موتور خریدم.باز خدا را شکر که کار می کند و معتاد نشده است."

Espantan شنبه سوم اردیبهشت ۱۴۰۱ 1:38

دعا

لبخند می زند و می گوید"دعا کن که از این منصب رها شوم"نیشخندی می زنم و می گویم"دعای زنان پریود قبول نمی شود."می گوید"می دانم که می شود"در جوابش چیزی نمی گویم و سکوت می کنم.مدت مدیدی در لابلای ظرف شستنها،کتاب خواندن و  جارو کردن هابه حرفش فکر می کنم.به دعا و حمد زنان می اندیشم،اما ذهنیتم مثل قبل است.ترجیح بر آن است که آموخته هایم درست باشد و دعایم از نیم راه بازگردد.جایی در افسانه های تاریخی خوانده بودم که پادشاهان،زنان حائض را در اتاقی مخصوص حبس می کردند و بعد ایام حیض حق رهائی داشتند.من در تاریکی های وحشت زده ذهنم به حس درد و تنهائی آن زنان و حجره هایی که درونش محبوس بوده اند ،فکر کرده ام.به سیاهچالها،کثافت درون و موشهایی که درونشون وول خورده اند.گویی از دل تاریخ آمده باشم.به زیارتگاه ها،اماکن مقدس و مساجد سر زده ام.تا جایی راه داشته و بعد از آن وادار به بازگشت شده ام.مطهر نبوده ام که اعمال و آداب را کامل به جا آورم.نتوانسته ام چله ایمان را به سلامت به اخر برسانم و در نیم راه از رفتن بازمانده ام و حقیقت امروز هم همان حبسی است که افسانه ها گفته اند.

Espantan پنجشنبه یکم اردیبهشت ۱۴۰۱ 0:15
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان