ملکموت
در یک کانال تلگرامی خواندم که یک معلم ایرانشهری بعد از توزیع کتاب در مدرسه از حال رفته و در بیمارستان فوت شده است.حس آن معلم را وقتی از حال رفته به خوبی درک میکنم.در مدرسه به درخواست مدیر برای توزیع کتاب به کلاس انتهای راهرو رفتم.با وجود روشن بودن کولر آبی کلاس فوق العاده گرم بود.من که مدتها در خانه و در زیر سایه سرد اسپیلت قرنطینه بودم.بیکباره در محیطی گرم و آلوده رها شده بودم.از شدت گرمی هوا در حین توزیع کتاب دچار سرگیجه و حالت تهوع شده بودم.چاره در فرار و ترک محلی بود که دخترها جلوی درش صف کشیده بودند.راه گریز نیافتم .برای مدتی روبه روی کولری که به جای هوای خنک گرما نثار آدم میکرد،نشستم.نفسم که جا آمد دوباره کار را از سر گرفتم.کاری که در لیست وظایفم از قلم افتاده بود.در دور دوم توزیع کتاب وقتی واقعی نفسم به تنگ آمد به بهانه نماز برای مدتی از مهلکه ای که عزرائیل به لطف وزیر و مدیر برایم پهن کرده بود،گریختم.