اسپنتان

ملکموت

در یک کانال تلگرامی خواندم که یک معلم ایرانشهری بعد از توزیع کتاب در مدرسه از حال رفته و در بیمارستان فوت شده است.حس آن معلم را وقتی از حال رفته به خوبی درک میکنم.در مدرسه به درخواست مدیر برای توزیع کتاب به کلاس انتهای راهرو رفتم.با وجود روشن بودن کولر آبی کلاس فوق العاده گرم بود.من که مدتها در خانه و در زیر سایه سرد اسپیلت قرنطینه بودم.بیکباره در محیطی گرم و آلوده رها شده بودم.از شدت گرمی هوا در حین توزیع کتاب دچار سرگیجه و حالت تهوع شده بودم.چاره در فرار و ترک محلی بود که دخترها جلوی درش صف کشیده بودند.راه گریز نیافتم .برای مدتی روبه روی کولری که به جای هوای خنک گرما نثار آدم میکرد،نشستم.نفسم که جا آمد دوباره کار را از سر گرفتم.کاری که در لیست وظایفم از قلم افتاده بود.در دور دوم توزیع کتاب وقتی واقعی نفسم به تنگ آمد به بهانه نماز برای مدتی از مهلکه ای که عزرائیل به لطف وزیر و مدیر برایم پهن کرده بود،گریختم.

Espantan پنجشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۹ 3:10

مدرسه

چهارمین روز مدرسه و چهارمین دست مانتو شلواری ست که اتو میکشم که بپوشم و به مدرسه بروم.وسواس کرونا بار دیگر فعال شده است.از در که بیرون می روم خناس ذهن آغاز می شود.ظهر است و پرنده پر نمی زند .همه به آسایش خانه ها پناه برده اند.من آسودگی خیال را رها کرده و مسیر مدرسه را به اجبار گز میکنم.حال بالا رفتن از پل هوایی را ندارم.ترجیح می دهم کوچه پس کوچه های خاکی را گز کنم.اولین ذرات خاک که روی کفشم می پاشد نیشخند می زنم.شاید به زحمت بر باد رفته ام برای برق انداختن بیهوده خودم میخندم.کفشم خاکی می شود.اهمیتی نمی دهم.در جاده خاکی منتهی به مدرسه صدای اگزوز دوهزارها سکوت را می شکند.راننده ی ماشین سبزی همپایم آهسته مسیر می پیماید.یک لحظه ترس سراغم می آید و بعد برایم اهمیت ندارد که چرا گام آهسته کرده است.درصد نفرت از ترس بیشتر شده است.نفرت از آدمی که راننده دوهزار است و ممکن است بر حسب شانس باعث ترس معلم دختر یا خواهرش شده است.شاید هم هیچ جای دمش به دختر یا زنی بند نباشد که از مکافات عمل بترسد.به درازای دیوار بلند مدرسه که می رسم خطر تمام شده و یا آغاز ترس بزرگ دیگری به نام کروناست.وارد مدرسه می شوم .نفس راحتی که میکشم در ماسک دوتایی که روی هم پوشیده ام حبس می شود.

Espantan چهارشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۹ 5:17
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان