رنج
کرونا و حس غم انگیز مرگ یا بیماریی که ممکن بود سراغمان بیاید هم نتوانسته بود دلم را به او نزدیک کند.دوست نداشتم با او سخنی بگویم.تماس تصویری گرفته بود.من به صفحه موبایل خیره شدم تا زنگ تماس قطع شد.می توانستم نقش بازی کنم و مهربان با او احوال پرسی کنم اما درست وقتی زنگ بود که به جز خاطرات ناخوش گذشته حال خودم هم ناخوش بود.درد در تنم افتاده بود.دستانم سرد شده بود و با وجود گرمی هوای اتاق رعشه در جانم افتاده بود.درست وقتی زنگ زده بود که نمی توانستم سنگ صبور کس دیگری باشم.خودم نیاز داشتم که یک نفر محکم بغلم کند و بگوید که حالم خوب می شود.قاعدتا وقتی زنی عروس می شود ،وقتی پدر و مادری در کار نباشد باید حواس شوهرش جمع همسر باشد.از حرفم خنده ام می گیرد.یک مرد بلوچ تا عمامه بزرگی اش را جمع کند و نوبت به التیام درد زنش برسد،زن پیشترها تلف شده است.وقتی به افق های دور دست خیره شوی کمتر بتوانی زیر پایت را ببینی و بدانی که اطرافت چه می گذرد.باری موبایل را کلا خاموش کردم و در خود مچاله شدم.ساعتها نفهمیدم که اطرافم چه می گذرد.خصوصیت خوبی که داشتم آن بود که به وقت تب و درد تا مرز بیهوشی می رفتم و از درد رهایی می یافتم.به خود که آمدم دوباره خودم بودم.خبری از درد و رنج نبود...