کرونا
وارد که شدند بوی دود و آتش در فضای اتاق پیچید.بعد از احوال پرسی رو به آنها گفتم"از کوه و بیابان می آیید؟"خندیدند و گفتند"بله!امروز خانوادگی پکنیک رفته ایم."از لفظ خانوادگی خنده ام گرفت.از پدر و مادر تا فرزندان و نوه ها سرانگشتی که حسابشان می کردی از مرز بیست نفر هم می گذشتند.فقط چند نفرشان به خانه ما آمده بودند.هر چند که فرق زیادی نمی کرد.پسر کوچکشان سرفه می کرد و هر لحظه احساس می کردی که با هر تک سرفه اش ویروس کروناست که در فضا منتشر میشود.نمی خواستم سخت بگیرم اما از حماقتشان در عجب بودم.مدت کوتاهی ماندند و زود راهی خانه شان شدند.دوباره زحمتم برا در خانه ماندن و بیرون نرفتن بر باد فنا رفته است.