ورد
در بن بست زندگی وقتی دستم به جایی که باید نرسیده بود.دفترهای قدیمی پدربزرگ را خط به خط جستجو کرده و ذکری جادویی را یافته بودم.ترکیبی از عربی،اردو و فارسی.نمی دانم پدربزرگ آن را از کدام کتاب و سند معتبر یادداشت کرده اما حسی درونی،خرافی یا ایمانی قلبی وادارم کرد که آن را به تعدادی که گفته بود.بعد از هر نماز بخوانم.برای من که دعای بعد از هر نماز را در فاصله ی جمع کردن و تا زدن جانماز،طوطی وار و خلاصه خوانده و از سر باز کرده ام کار سختی بود.در اینکه نگهبان همگان در برابر مصیبت ها،بیماریها و خطرات خداست شکی نیست.اما نمیشد دست روی دست بگذارم و فقط توکل کنم.اوایل از خواندن آن ذکر هراس داشتم.مثل کتابهای قصه از موکلهای نامرئی آن صفحه از دفتر کاهی و آن وردی که بر زبانجاری میشد تنم مور مور میشد و بعدها آن ذکر جزیی از من شد.نمی دانم طی این چند هفته آن را برای محافظت از چند نفر خوانده ام؟فقط می دانم آنجا که کاری از دست آدمیزاد ساخته نباشد،آویزان پرده ای از کعبه می شود که دلش گواهی دهد،حتی اگر تمسخر دیگران را در پی داشته باشد.