ردپا
خانه ویرانه شده بود.خانه ای که دیگر متعلق به آنها نبود.در عهدی دیگر،وقتی من دختربچه ای کوچک بودم.وقتی موتور آب را روشن می کردند.آب با فشار از چاه عمیق انتهای باغ درون حوض می ریخت و از حوض وارد جوی می شد.باغ را با دیواری کوتاه و گلی از عمارت جدا کرده بودند.با آنکه دیوار کوتاه بود،من هیچوقت به درونش نمی رفتم.شاید از صاحبخانه می ترسیدم.شاید هم می ترسیدم که پسر کوچک صاحبخانه به درون چاه هولم دهد و به داخل آن چاه بزرگ بیفتم و بمیرم.فقط آب را از لوله تا حوض و از حوض تا حصار کوتاه دنبال می کردم و بعد راه خانه را در پیش می گرفتم.مسیری کوتاه بود.محدوده بازی من تا همانجا بود.دخترها حق نداشتند جاهای دورتر بروند.گاه کنار حوض زن صاحبخانه را می دیدم که با وسواس خاص لباسهای سفید شوهرش را می شوید.مثل معلمهای باحوصله لباس شستن را یادم داده بود.او هم می دانست که آخر و عاقبت دخترها به لباس و ظرف شستن ختم می شود.فرقی هم نمی کند که بر پیشانی شان مهر خانه داری یا معلمی زده باشند.چوب صاف و خیس خورده ای که بر لباسها می کوبید کف و چرک را از لباس بیرون می کرد.وقتی کارش به آخر می رسید لباسها از شدت تمیزی و سفیدی برق می زد.من هیچوقت نتوانستم لباسی سفید را چنین با مهارت بشویم.حوصله و عشق به کار نداشتم.ترجیح می دادم مجله بخوانم و زندگی نامه آدمها را ورق بزنم تا لباس سفید مردها را برق بیندازم.وقتی لباس سفید بلوچی را روی طناب پهن می کردیم.کدبانو با مهارتی خاص چین لباس را باز می کرد و تا آخرین حد صافش می کرد.خشک که می شد نیاز به اتو نداشت.من تا همانجا کدبانو را همراهی می کردم و بعد به خانه می رفتم.خانه ای که به جای باغ ،تپه ی خاکی داشت و می توانستی از آن بالا افق را سیر کنی .امروز گذرم به همان مسیری کودکی افتاده بود.باغ وحشت زمین بائر و حوض ،پر از خاک و زباله بود.از جوی سیمانی که آب زلال درونش جریان داشت خبری نبود.نه اثری از من بود،نه از کدبانو و نه لباس سفیدی که باد روی طناب به رقصش در آورده بود.