پرش
رو به او می گویم"نمی خواهم به مدرسه بروم.کاش یک نفر پیدا می شد که نجاتم دهد."می خندد و می گوید"هیچ کس نمی تواند تو را نجات دهد الا خودت.کاغذ برمیداری،استعفا می نویسی و خلاص می شوی."چای سیاه را جلویش می گذارم و می گویم"اگر پدر زنده بود مرا از این مهلکه می رهاند!"سری تکان می دهد و می گوید"مثلا چکار می کرد؟"می گویم"نمی دانم.اما می دانم اگر اطمینان داشت که نمی تواند برایم از آسمان ستاره بچیند،باز هم پرش کوتاهی رو به آسمان میکرد تا نشانم دهد که سعی و تلاشش را برای چیدن ستاره ها کرده و نتوانسته است. که حداقل دلم خوش شود...