مرغ ماشینی
باد می وزید و خاک بر سر و رویمان می پاشید.با وجود باران خاک همگی احساس خرسندی می کردیم.گرمی هوا این حس را بوجود آورده بود.دختر خاله گفت"خوب است که باد می وزد و گرنه در این هوای گرم پیاده رفتن خیلی سخت می شد."همه حرفش را تایید کردیم.صندلی که پوشیده بودم.انگشت پایم را اذیت می کرد.عیب از صندل نبود.من مرغ ماشینی شده بودم و تحمل پیاده روی را نداشتم.پسرنوجوانی به دیوار تکیه زده بود و برای کبوترانی که پرواز داده بود دست می زد.زخم پایم را از یاد بردم.انگار دیدن پسرک معجزه کرده بود.یاد کودکی خود و برادرکوچترم افتادم.وقتی کبوترهایش را پرواز می داد.کبوتر کله زردش چندین ملق می زد و من و او بر سر تعداد ملق هایش شرطبندی می کردیم.همیشه من می باختم و مجبور می شدم برایش رونویسی بنویسم.دختر دخترخاله آهسته گفت"نگاهش کن.بیکار است و به جز کفتربازی کار دیگری ندارد."حرفی نزدم و در دل مریم را سرزنش کردم.در دل گفتم"تو نمی دانی که آن پسر با آن کبوترها و آن خانه ی گلیی که به دیوارش تکیه زده است چه دنیای قشنگی برای خودش درست کرده است."از کنار پسر رد شدیم و به خانه ی مورد نظر رسیدیم.نگاهی به جوی آبی که یادگار دوران بچگی بود.انداختم.خشک شده بود و فقط ردی از آن بر جای مانده بود.دخترخاله زنگ خانه را فشرد.کودکی در را باز کرد.سرتاپا قرمز پوشیده بود.دختربچه ها وقتی لباس قرمز با دوختهای طلایی و زر زری بر تن می کنند زیباتر می شوند.به دنبال دختر به راه افتادیم.یک خانه ی روستایی با نمای خشت و گل خودنمایی می کرد.وارد یکی از اتاقها شدیم.زنها به پشتی و بالشها تکیه زده بودند.بعضی ها حرف می زدند.گروهی آهسته قرآن می خواندند و عده ای تسبیح در دست داشتند.من و دخترخاله به یک پشتی مشترک تکیه زدیم.زنها خوشامد گفتند و احوالپرسی کردند.من برای مردی که قبل از عید وفات کرده بود.در دل فاتحه خواندم.مردی که فوت کرده بود.استعداد شگرفی داشت.استعدادی از بلوچستان که حال به خواب ابدی رفته بود.و این فقط فرصتی برای عزاداری بود.از دوره ی راهنمایی او را می شناختم.هر وقت مرا می دید تحسینم می کرد.شاید فکر می کرد انسان بزرگی می شوم.وقتی تمجیدم می کرد.دختران دیگر حسادت می کردند.حال آن حسادت رنگ باخته و هر کس پی کار خود رفته است.پذیرایی که تمام شد برخاستیم.دختر متوفی تا در حیاط بدرقه مان کرد.بیرون که رفتیم دوباره نگاهم به جوی خشکیده ی آب افتاد.دلم می خواست آن را دنبال کنم تا ببینم کجا به آب می رسم.به راه که افتادیم خبری از پسرک و خاطرات دوران کودکی هم نبود.من دیگر بزرگ شده بودم و فقط در کوچه های خاک گرفته ی دورانی که پشت سر گذاشته بودم قدم می زدم...