اسپنتان

ندامت

یک خط می نویسد و می گوید"در مسجد که بودیم.من فارسی حرف زدم و محمود گفت:اگر در مسجد فارسی حرف بزنی تو را از گوشهایت روی طناب آویزان می کنم.اگه منو از گوشم آویزان کنه گوشم درد میگیره."می گویم"می خواستی بگویی:به تو ربطی نداره که چطوری حرف بزنم."می گوید"محمود را نمی شناسی؟او آدم بزرگ است.زشت بود که به او بگویم به تو ربطی ندارد."می گویم"من هم او را از گوش آویزان می کنم تا یاد بگیرد که درست حرف بزند."می گوید"ولی هیکل او از تو بزرگتر است."می گویم"به بابا می گویم که از گوش آویزانش کند."و پسرک باور می کند که پدرش می تواند محمود را از گوش آویزان کند.محمود پسر ول و بی ادب فامیل نیست که با خیالی آسوده از کنار نادانی اش عبور کنیم.او یک آدم دانشگاه رفته و به قولی متشخص است.چند سال پیش کسانی بر من خرده گرفتند که فلانی بی خیال است و بلد نیست که فرزندش را درست تربیت کند.نمی دانم که حق با آنها بود یا نه؟ولی حتمن آنقدرها هم بی خیال نبوده ام و کاری برای تربیتش انجام داده ام که احترام به بزرگتر را یاد گرفته و در بازی هایش هوای کوچکتر از خود را دارد.حالا من پشیمان هستم که چرا در این مکان خاص به او ادبیات زندگی آموخته ام.باید زبان درازی را به او یاد می دادم تا کس جرات نکند او را از گوش آویزان کند.

Espantan یکشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۵ 10:44
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان