اسارت
زرهاتون می گوید"دختر مسنی را می شناسم که شب تا سحر روی جانماز نشسته و فقط نماز می خواند و ذکر خدا را می گوید.از چهره اش معلوم است که یک عارف به تمام معنا است."می گویم"یعنی خودش نخواسته شوهر کند و راه ذکر را در پیش گرفته است.""نمی دانم که خودش نخواسته یا خانواده اش نخواسته اند که شوهر کند.اما می دانم که شب تا سحر فقط ذکر خدا را می گوید."یاد خاطرات گذشته می افتم.دوران تربیت معلم دوستی بندری داشتم که گاه از حال و هوای روستایش می گفت.آن روزها برایم از سیده هایی گفت که در روستایشان زندگی ساده ای دارند و دعایشان زود مستجاب می شود.هر وقت مردم ده به مشکلی برخورد می کنند پیش سیده ها می روند.سیده ها دعا می کنند و مشکل حل می شود.در عوض مردم ده خرج زندگی آنها را تامین می کنند.زرهاتون استکان ها را جمع می کند و می گوید"باز که ساکت شدی!؟وقت نماز مغرب است.بهتر است که نماز بخوانی."او به آشپزخانه می رود و من به نماز می ایستم.زرهاتون هم برمیگردد و به نماز می ایستد. زودتر از من به سلام نمازش می رسد.در دل خنده ام می گیرد که کسی پیدا شده که از من سریعتر نماز می خواند.نماز که تمام می شود در دل می گویم"جای مادرشوهرم خالی است که فتوی دهد و خط بطلان بر نمازهایمان بکشد.جانماز را جمع می کنم و از زرهاتون خداحافظی می کنم.دستم را محکم می فشارد و می گوید"زود به زود به این خانه سر بزن!"می خندم و می گویم"تا بتوانم سر میزنم ولی گرفتاریهای دنیا نمی گذارد."