خسته
شمسی خسته شده است.این را از نگاهش می فهمم.به رویش نمی آورم و به کاری مشغول می شوم.طاقت نمی آورد و می گوید"تا حالا عذاب وجدان گرفته ای؟""بله خیلی زیاد""چطور با عذاب وجدانت کنار آمده ای؟"فکری کردم و گفتم"بستگی دارد.بعضی وقتها خود را به فراموشی زده ام و بیشتر وقتها خود را فدا کرده ام.حالا منظورت از این سوال چیست؟""هیچی فراموش کن.اما نه منظورم این است که تا جایی که توان داشته ام از هر نظر کمک کرده ام."و سکوت می کند.انگار جمله ای برای بیان احساسش ندارد.من می گویم"و حالا دیگران از این اخلاق خوشت سواستفاده کرده اند و توقع بی جا دارند و حس می کنی که دیگر توان نداری ولی وجدان وادارت کرده که باز هم از خودت مایه بگذاری و باری هر چند کوچک را از گردن دیگران برداری."می گوید"بله درست است.من در هیچ رمضانی تا این حد کار نکرده ام.اما الان به خاطر تولد خواهرزاده ام مجبورم از وقت و خانه و زندگی ام بزنم و به خانه و زندگی او برسم.دیگر توانم به صفر رسیده و تحمل ندارم.اما عذاب وجدان نمی گذارد که او را با این اوضاع رها کنم.جالب است که خواهران و برادران دیگرم توقع دارند بار را یک تنه بر دوش بکشم و همه چیز مرتب باشد.خواهرزاده ام با پسرم نمی سازد و مجبورم دعوای آنها را تحمل کنم.شوهرم را دیربه دیر می بینم.کاش مادرم درک می کرد و این همه مهمان دعوت نمیکرد."می گویم"چند روز دیگر هم تحمل کن.این هم می گذرد."در دل می دانم که میگذرد ولی به چه قیمتی خواهد گذشت؟در این طایفه رسمی قدیمی پابرجاست.به مناسبت تولد فرزندان فامیل های نزدیک را به صرف شربت و چای و حلوای مخصوص دعوت می کنند.دعوتی که یک شبه تمام نمی شود.زنها هر وقت که بخواهند به دیدن مادر و کودک می آیند و کسی که مسئول پذیرایی باشد بار سنگینی را بر دوش خواهد کشید.اگر رمضان هم باشد.شب و وقت عبادتت را خواهند گرفت.می توان هم کسی را دعوت نکرد ولی زنهای مسن مثل مادر شمسی که دست به سیاه و سفید نمی زنند و فقط تسبیح می گردانند عمق موضوع را درک نمی کنند.فقط فکر می کنند که چای و شربتی پخش می شود و خلاص.نمی دانند که آنهایی که مسئول پخش و جمع و شستن این ظرفها هستند چه فشاری را تحمل می کنند.گاه فکر می کنم که باید تحولی در این رسوم ایجاد شود تا شمسی ها با وجدانشان درگیر نشوند ولی می دانم که سالها طول می کشد تا دگرگونی ایجاد شود.شمسی سری سوم استکانهایی را که به دستش داده ام می شوید و می گوید"راست می گویی.این هم می گذرد. "