فاش
یک ماه از مرگ شوهرش می گذشت و من به بهانه ی رمضان به دیدارش نرفته بودم.در اصل ماه روزه داری بهانه بود.حوصله ی پرسه و گریه ی زنها را نداشتم.در افکار پریشانم به دنبال دروغی بودم تا غیبتم را توجیه کنم.در مسیر راه دختردایی گفت"به چه فکر میکنی؟"گفتم:هیچی و سعی کردم هم قدم با او به راهم ادامه دهم. باز در دل گفتم"تبریک عید به زنی که تازه بیوه شده چه دردی از او دوا می کند؟"کسی نبود تا به سوالم پاسخ دهد.به در خانه ی موردنظر که رسیدیم.دختر دایی نقابش را محکم کرد.با خود گفتم"خدا به خیر کند."نقابی را که دختر دایی به چهره زده بود قبول نداشتم.اگر میخواست در پوشش باشد بهتر آن بود که در خانه پنهان می ماند و به خانه ی همسایه ها نمی رفت.در خانه باز بود وارد حیاط شدیم.پسر کوچکی راهنمایی کرد و وارد هال شدیم.خانه خلوت بود.به جز زن و دو دخترش و بی بی ماهاتون کس دیگری نبود.سلام کردیم و ما هم کناری نشستیم.بعد از احوالپرسی اشک های زن جاری شد.اشک می ریخت و جریان مرگ شوهرش را برایمان شرح داد.من فقط متاسف بودم.نسبت به گذشته زمین تا آسمان عوض شده بودم.قبل ترها وقتی زنها در فراق عزیزانشان اشک می ریختند.بغض در گلویم گیر می کرد و گاه مهار اشک هایم از دستم رها می شد.اما انگار به مرور زمان اکسیر بی خیالی خورده بودم.شاید هم واقعیت مردن را باور کرده بودم.ماهاتون سعی داشت به زن تسلی بدهد و او را آرام کند.من در دل برای مردی که به رحمت خدا رفته بود فاتحه ای خواندم و برایش از خدا طلب بخشش کردم.زود پذیرایی شدیم تا پی کارمان برویم.هانجان آرام شده بود.انگار حرفهای ماهاتون داغ قلبش را تسلی داده بود.بلند شدیم و خداحافظی کردیم.دختردایی از جلو و من پشت سرش به راه افتادم.به یکباره دختر دایی ترمز کرد و صورتش را طرف من برگرداند.فکر کردم جن دیده است.نگاهی به در هال انداختم پسر جوان هانجان از حرکت عجیب دختردایی دستپاچه شده بود و به سرعت از همان راهی که آمده بود به حیاط فرار کرد.خنده ام گرفته بود.در دل دختردایی را سرزنش کردم.پسر بیچاره همسن کوچکترین فرزند دختردایی بود.مثلا می توانست چه آسیب شیطانیی به زنی که همسن مادرش بود برساند؟کمی مکث کردیم تا پسرک جایی از نظرها پنهان شود تا ایمان دختردایی به سلامت از کنارش عبور کند.من جلوتر رفتم.دختردایی نقابش را زد و به دنبالم به راه افتاد.دخترها تا در حیاط بدرقه مان کردند.مسیری را که آمده بودیم دوباره برگشتیم و به خانه ی ما رفتیم.شوهرم در خانه بود.وارد هال شدیم.دختردایی نقابش را برداشت و با شوهرم احوال پرسی کرد.با خود گفتم"نامحرم نامحرم است.چه جوانک همسایه باشد. چه شوهر دخترعمه."جرات نکردم این حرف را فاش بگویم.آن را در دل نگه داشتم و بر دل کاغذ نوشتم.