چادر عتیقه
زن داداش چادر نویی را که گلهای بزرگی داشت به دستم داد و گفت"این را سرت کن که مدل جدید است.آن را تازه خریده ام و هنوز یک بار هم نشسته ام."نگاهی به چادر رنگین و نقش درهم گلهای چادری که سرم انداخته بودم کردم و با تردید چادر را از دستش گرفتم.دوست نداشتم چادر عاریتی او را سرم بیندازم.چادر تمیز و اتو کشیده ام با طرحی که برای زن داداش قدیمی جلوه می کرد برایم ارزشمندتر بود و به رنگ لباسم می آمد.خواستم چادر را کناری بگذارم ولی ترسیدم که ناراحت شود.برای دلخوشی اش چادر را سرم کردم و به دنبالش به راه افتادم.می خواستیم به مهمانی که از ایل و تبار مثلا بزرگان بودند ادای احترام کنیم.مهمانان خاص او برای من مانند مهمانان عادی دیگر بودند.زنی که قرار بود با او احوال پرسی کنم.خواهر دوست دوران راهنمایی ام بود.بارها به خانه شان رفته بودم و او را در اتاق اختصاصی دوستم دیده بودم و با او حرف زده بودم.آنقدرها هم آدم خاصی نبود.با مهمانان به رسم معمول دست دادم و خوش آمد گفتم.چهار زن رو به رویم نشسته بودند و شاید در ذهنشان مرا مرور می کردند.برای لحظاتی سکوت حاکم بود و بعد از آن مادر زن داداش سکوت را شکست و رو به خواهر دوستم گفت"حالتان بهتر شد؟"زن خدا را شکر کرد و گفت"آدمها وقتی گرفتار بیماری مزمن می شوند.زمان زیادی طول می کشد تا حالشان مثل سابق شود."من در ذهن زن را با دوران جوانی اش مقایسه می کردم.تغییر زیادی نکرده بود.فقط کمی باتجربه تر نشان می داد.انگار زن داداش ادکلن را روی چادر خالی کرده بود.از بوی زننده اش مثل زنهای حامله حالم به هم می خورد.ته گلویم به خارش افتاده بود.بعد از چند سرفه ی کوتاه به بهانه ای از محفل آنها بیرون رفتم.چادر رنگین زن داداش را از سر برداشتم،تا زدم و گوشه ای گذاشتم.چادر خودم را سر کردم و به آشپزخانه رفتم.روی صندلی نشستم و خدا را بابت سادگی هایم شکر کردم.دیری نگذشت که زن داداش هم آمد.با ناراحتی گفت"فلانی!چرا چادرت را تند عوض کردی؟"لبخندی زدم و گفتم"نتوانستم بوی زننده ی عطرش را تحمل کنم.رمضان و روزه آستانه ی تحمل بوهای تند را پایین آورده است."با ناباوری گفت"من هم به لباسم از همین اسپری زدم.چطور است که بوی زننده اش را حس نمی کنم."شانه ای بالا انداختم و در دل گفتم"حالا چه گیری است که چادر تو را سرم کنم."بعد رفتار و گفتار و عملش را با هم مقایسه کردم.او سالهاست که خود را مریم مقدس می داند و فکر می کند تقدس در همان چند دور قرآنی ست که می خواند.