گناه
با وجود پادرد برای آنکه دل عروسها را راضی کنم با برادرزاده ام شروع به ظرف شستن می کنم.زن داداش احساس خرسندی می کند.روی صندلی لم می دهد و با عروس دیگر شروع به حرف زدن می کند.نمی دانم کی و چرا این همه حسادت و عقده را در دلش جا داده.حال انگار افکارش برایم لخت شده است.به اصرار بیش از حد برادرم به خانه اش آمده ام و گیر عروسها افتاده ام.برادرزاده ام می گوید"عمه چادر سیاهت را بردار!"قبول نمی کنم.چیزی یا کسی از درون مانعم می شود.با آنکه نامحرمی نیست ولی احساس می کنم چادر طرح اندامم را از چشم نامحرمها پوشانده است.با خود می گویم"پدربزرگها و مادربزرگها احمق که نبوده اند که دختران را حتی در خانه وادار به پوشیدن چادر کرده اند."برادرزاده ام چادرم را از سر برمی دارد.زن داداش می خندد و می گوید"وای فلانی چرا موهایت را کوتاه کرده ای؟پدرم گفته:هر زنی که مویش را از شانه و بالاتر کوتاه کند.گناه بزرگی مرتکب شده است."و سکوت می کند.حس می کنم اندازه ی مویم را حدس می زند.می خواهد بفهمد چند درصد مرتکب جرم شده ام.من نگران گناهم نیستم.بیشتر نگران هستم که آن دو زن چشمم نزنند.یکی اندام ریز و دیگری درشت اندام است.من متوسط آن دو هستم.زمانی به خرافات اعتقاد نداشتم اما بارها چشم زخم دیگران را تجربه کرده ام.ظرفها را زود اسکاچ می کشم و به دست برادرزاده می سپارم تا آب بکشد.تند چادرم را بر سر می کنم و با خود می گویم"چرا من در مرکز نگاه خیلی از آدمهای اطرافم هستم در حالیکه آنها اهمیت زیادی برایم ندارند و کمتر درگیر زندگی شان هستم؟"زن داداش می گوید"برادرت برایم صندل گرفته بود.کمی زرق و برقش زیاد بود.نخاستم و دادم که عوضش کند.حالا که صندل تو را دیده که مثل همان صندل زرق و برق داری ست که عوض کرده بر سرم چقدر غر زد."لبخند می زنم و می گویم"خوب هر کس سلیقه ای دارد."به بهانه ای از آشپزخانه بیرون می روم و آنها را با افکار شان تنها می گذارم.