اسپنتان

دگردیسی

خود را غلیظ آرایش کرده است.رژگونه ای که زده از دور خودنمایی می کند.پدرش انگار تازه متوجه شده باشد در حضور من رو به دخترش می گوید"تو چرا خودت را مثل میمونها کرده ای؟"از اینکه شاهد مکالمه ی آنها هستم احساس نارضایتی می کنم.نگاهی به چهره ی دختر می اندازم.به روی پدرش لبخند می زند و خیره نگاهش می کند.پدرش ناراحت رو به من می گوید"نگاهش کن.تو بگو که این چه قیافه ای ست که برای خودش درست کرده است؟"من نمی خواهم قاضی بین دختر و پدر باشم.زنها نمی توانند درست قضاوت کنند.دوباره به چهره ی دختر نگاه می کنم.قشنگ شده است.ولی خود را پررنگ رنگ کرده است.سکوت می کنم.دختر بلند می شود.به طرف آینه ی بزرگی که روی دیوار هال نصب شده می رود.نگاهی به چهره اش می اندازد و دوباره سرجایش می نشیند.چایش را جرعه جرعه می خورد.آن را نیمه کاره رها می کند و با موبایلش خود را سرگرم می کند.سینی و استکانها را جمع می کنم.با خود می گویم"چرا دانشگاه رفتن او را این همه متحول کرده است؟"یاد روزی دیگر می افتم.رو به من و مادرش گفت"کم کم چادر را هم کنار می گذارم.با این چادر مثل مادر شهیدان می مانم."من گفتم"چون لاغر هستی و اندامت زیاد جلب توجه نمی کند.فکر نکنم ایراد زیادی داشته باشد."حال با خود می گویم"از مرز چادر که بگذرد ،حتما موهایش از مرز مقنعه هم خواهد گذشت.نمی دانم پدرش چگونه می تواند این دگردیسی را بپذیرد؟

Espantan شنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۵ 3:10
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان