فطر
وقتی بلد شدم که یک دختر نوجوان بودم.لباس نو پوشیده بودم و به همراه دختر همسایه به دکان نوربخش رفتم.در نگاه نوربخش برقی دیدم که در نگاه دیگران ندیده بودم.زود خرید کردم و سریع از آن مغازه ی خشتی و گلی بیرون زدم.من همان روز فهمیدم که بزرگ شده ام و بزرگ شدن دختر بلوچ معمولا با اسارت همراه بود و شاید هنوز هم همراه است.اسارت در چاردیواری خانه و فرار از نامحرم.من برای خودم زندان بریدم.مادر از این تغییر رویه ام در عجب بود.وقتی حاضر نمی شدم همراهش خانه خواهر و برادرش بروم.به سختی دعوایم می کرد.من همیشه برنده ی این نزاع بودم.به راحتی پشت پدر قایم می شدم و این اسارت برابر رهایی بود.در آن سالها چیزهای زیادی از پدرم آموختم.بارها به خاطرات تکراری اش گوش دادم و بیشتر از برادرهایم از او درس یاد گرفتم و زودتر از آنها فهمیدم که پدر نسبت به دیگران چقدر ارزشمند است.من به نسبت سالهای نوجوانی و دوران بازنشستگی پدر محبوس در چاردیواری خانه و مدرسه آزاد زندگی کردم.رها از صله ی رحم،سفر،آداب معاشرت و زندگی اجتماعی که ممکن است هر دختری را گرفتار خود کند.کتاب خواندن یا شنیدن خاطرات پدر برایم دل انگیزتر از عیددیدنی و پوشیدن لباس نو بود.از اینکه مجبور نبودم مثل دختردایی به سرانگشتانم حنا بزنم احساس خرسندی می کردم.سالهای آزادی زود به پایان خود رسید.مرگ پدر روی تمام آزادی های آن چهاردیواری خط بطلان کشید.من به یکباره درون اجتماع پرت شدم و مشخص است که ضربه ی سختی خوردم.تربیت معلم نقطه ی پرتاب من به سوی اسارت زندگی بود.اولین فطری که در تربیت معلم گذشت برایم عجیب بود.دختران خوابگاه اجازه داشتند که به نماز فطر بروند.من هم به دور از چشم مذهبی که مرا تافته و جدا بافته بود در آن سحر دل انگیز همراه دخترها به گلزار شهدا رفتم.قبرستان روشن بود.زن و مرد بر مزار مرده ها حاضر بودند و فاتحه می خواندند.بوی گل و گلاب پیچیده بود.آن جایگاه را با قبرستان خودمان مقایسه کردم و به حقی که از من سلب شده بود اندیشیدم.حسرت یک بار دیدن مزار پدر بر دلم مانده بود و مانده است و آنها چه رها به گرد عزیزان خود جمع شده بودند.من با مردم آن سرزمین غریبه بودم و از دور آنها را به تماشا نشستم.آن روزها چقدر دوست داشتم که من هم در جمع آنها باشم و همراهشان نماز عید فطر بخوانم و گذشت زمان چه زود روی خواسته ی دل آدمها خط قرمز می کشد و آن را امری عادی می نمایاند.تکلیفی که دین و عرف به خاطر زن بودن از گردنت برداشته است.دیروز وقتی شوهرم به خاطر نماز فطر زود از خواب برخاست من با خیال راحت خوابیدم.وقتی بیدار شدم با وجود گذر ثانیه هایی که عبور فطر را رقم می زد.من دقایق زیادی روی تختخواب نشستم و به دیوار رو به رویم خیره شدم.دلم هوای پدر را کرده بود.می خواستم زیر کتش قایم شوم و از زیر رسم دیرینه ی فطر و مسلمانی شانه خالی کنم. موبایلم بارها زنگ خورد و من به زنده های آن سوی خط پاسخی ندادم.در دل می دانستم که فایده ای ندارد.عاقبت جواب دادم.دل از رختخواب کندم تا به فلسفه ی فطر بپردازم...