رصد
مثل گوسفندی که از رمه جا مانده پریشان بودم.راننده پا را رو پدال گاز میفشرد و من هر لحظه به مقصد نزدیکتر میشدم.دلم می خواست جاده به انتها نرسد.به مقصد که رسیدیم تنها پیاده شدم.داخل حیاط خانه ای شدم.زنها مغموم به انتظار نشسته بودند.زیرلب سلامی گفتم وبدون آنکه منتظر جوابی بمانم خودم را به در هال رساندم.تا در ورودی سالن ردیف آدم نشسته بود.همگی اشک می ریختند.چند گام مانده به در مثل غریبه ها کناری نشستم.تا به حال تنهایی برای بدرقه ی مرده ای نیامده بودم.همیشه به بهانه ای از زیرش فرار کرده بودم اما این بار مجبور بودم که بروم.حفظ روابط سببی باعث شده بود که تن به چنین امر خطیری بدهم.یکی از نزدیکان زن داداش فوت شده بود.می ترسیدم که اگر سر جنازه نرسم عروس تا آخر عمر آن را بر سر برادرم بکوبد"که خواهرت آدم نیست.با اینکه رسما خبر فوت فلانی را بهش دادم برای دیدار آخر نیامد."زنها ضجهه می زدند و من آرام بودم.بعد از مرگ پسر پریاتون چشمه اشکم هم خشک شده بود.شوک مرگ آن پسر کوچک آنقدر زیاد بود که فوت پیرزنی تکانم نمی داد.چند نفر از زنها بعد از دیدن جنازه از هال خارج شدند.یکی تعارفم کرد که جلوتر بروم.داخلتر که رفتم تخت مسجد روستا نمایان شد.تختی که همیشه در مسجد پارک بود و زمانی که کسی می مرد آن را می آوردند تا مرده را تا قبرستان با آن جابه جا کنند.نیمه نگاهی به مرده انداختم زرد و نزور برای همیشه به خواب رفته بود.نگاهم را از میت گرفتم و نشستم.در دل خوشحال بودم که حالت تهوع نگرفته ام.بیشتر زنها گریه می کردند و عده ای هم قرآن می خواندند.من زیر لب فاتحه خواندم و در سکوت خودم اطرافیان را گذرا از زیر نظر گذراندم.بعد از مدتی شدت گریه ها کم شد.گویی زنها از اشک ریختن خسته شدند و منتظر بودند که مردان بیایند و مرده را با خود به گورستان ببرند.دیری نگذشت که انتظار به سر آمد زنی ندا داد که کسانی که سر راه مردان نشسته اند بلند شوند.من هم جزو آنها بودم بلند شدم و ته هال گوشه ای ایستادم.چهره میت به وضوح پیدا بود.چشم از او گرفتم و زیرلب صلوات فرستادم.مردها که آمدند دوباره فریاد نزدیکان میت بلند شد.از صدای ضجهه هایشان نای ایستادن نداشتم.نشستم و چشم به گلهای قالی دوختم.مردان زود مرده را با خود بردند و بعد از رفتن مردان و میت دنیا آرام گرفت.دست و پایم یخ کرده بود.دختری پارچ آب به دست با لیوانی که بیش از بیست نفر به آن دهن زده و آب خورده بودند.لیوانی آب تعارفم کرد.آن را نگرفتم.بعد از مدت کوتاهی نوه ی پیرزن برای مرده و جمیع رفتگان دعا خواند و طلب مغفرت کرد.برایم عجیب بود که چطور به این راحتی و بدون لرزش و گریه برای بی بی از دست رفته اش که چند لحظه پیش جسدش را به گورستان بردند با صدای بلند دعا می خواند.در دل شهامت یا سنگدلی اش را آفرین گفتم.بعد از ساعتی که طلب آمرزش و زمزمه ها خوابید زنها کم کم به خانه هایشان رفتند.من هم بلند شدم که بروم.با صاحب عزا دست دادم و خداحافظی کردم.وقتی سوار ماشین شدم نفس راحتی کشیدم.گویی امر خطیری را به پایان رسانده ام.وقتی به خانه آمدم ذهنم هنوز درگیر آن پرسه بود.هرچه خود را به بی خیالی زدم چهره ی مرده از دیدم پنهان نشد.شب از نیمه گذشته و من حالت تهوع دارم..چشم که بر هم می گذارم تخت حمل میت جلوی چشمم ظاهر می شود این حالت ادامه دارد تا تمام داستان مرگها که در ذهنم بایگانی شده رصد شود.