اسپنتان

رصد

مثل گوسفندی که از رمه جا مانده پریشان بودم.راننده پا را رو پدال گاز میفشرد و من هر لحظه به مقصد نزدیکتر میشدم.دلم می خواست جاده به انتها نرسد.به مقصد که رسیدیم تنها پیاده شدم.داخل حیاط خانه ای شدم.زنها مغموم به انتظار نشسته بودند.زیرلب سلامی گفتم وبدون آنکه منتظر جوابی بمانم خودم را به در هال رساندم.تا در ورودی سالن ردیف آدم نشسته بود.همگی اشک می ریختند.چند گام مانده به در مثل غریبه ها کناری نشستم.تا به حال تنهایی برای بدرقه ی مرده ای نیامده بودم.همیشه به بهانه ای از زیرش فرار کرده بودم اما این بار مجبور بودم که بروم.حفظ روابط سببی باعث شده بود که تن به چنین امر خطیری بدهم.یکی از نزدیکان زن داداش فوت شده بود.می ترسیدم که اگر سر جنازه نرسم عروس تا آخر عمر آن را بر سر برادرم بکوبد"که خواهرت آدم نیست.با اینکه رسما خبر فوت فلانی را بهش دادم برای دیدار آخر نیامد."زنها ضجهه می زدند و من آرام بودم.بعد از مرگ پسر پریاتون چشمه اشکم هم خشک شده بود.شوک مرگ آن پسر کوچک آنقدر زیاد بود که فوت پیرزنی تکانم نمی داد.چند نفر از زنها بعد از دیدن جنازه از هال خارج شدند.یکی تعارفم کرد که جلوتر بروم.داخلتر که رفتم تخت مسجد روستا نمایان شد.تختی که همیشه در مسجد پارک بود و زمانی که کسی می مرد آن را می آوردند تا مرده را تا قبرستان با آن جابه جا کنند.نیمه نگاهی به مرده انداختم زرد و نزور برای همیشه به خواب رفته بود.نگاهم را از میت گرفتم و نشستم.در دل خوشحال بودم که حالت تهوع نگرفته ام.بیشتر زنها گریه می کردند و عده ای هم قرآن می خواندند.من زیر لب فاتحه خواندم و در سکوت خودم اطرافیان را گذرا از زیر نظر گذراندم.بعد از مدتی شدت گریه ها کم شد.گویی زنها از اشک ریختن خسته شدند و منتظر بودند که مردان بیایند و مرده را با خود به گورستان ببرند.دیری نگذشت که انتظار به سر آمد زنی ندا داد که کسانی که سر راه مردان نشسته اند بلند شوند.من هم جزو آنها بودم بلند شدم و ته هال گوشه ای ایستادم.چهره میت به وضوح پیدا بود.چشم از او گرفتم و زیرلب صلوات فرستادم.مردها که آمدند دوباره فریاد نزدیکان میت بلند شد.از صدای ضجهه هایشان نای ایستادن نداشتم.نشستم و چشم به گلهای قالی دوختم.مردان زود مرده را با خود بردند و بعد از رفتن مردان و میت دنیا آرام گرفت.دست و پایم یخ کرده بود.دختری پارچ آب به دست با لیوانی که بیش از بیست نفر به آن دهن زده و آب خورده بودند.لیوانی آب تعارفم کرد.آن را نگرفتم.بعد از مدت کوتاهی نوه ی پیرزن برای مرده و جمیع رفتگان دعا خواند و طلب مغفرت کرد.برایم عجیب بود که چطور به این راحتی و بدون لرزش و گریه برای بی بی از دست رفته اش که چند لحظه پیش جسدش را به گورستان بردند با صدای بلند دعا می خواند.در دل شهامت یا سنگدلی اش را آفرین گفتم.بعد از ساعتی که طلب آمرزش و زمزمه ها خوابید زنها کم کم به خانه هایشان رفتند.من هم بلند شدم که بروم.با صاحب عزا دست دادم و خداحافظی کردم.وقتی سوار ماشین شدم نفس راحتی کشیدم.گویی امر خطیری را به پایان رسانده ام.وقتی به خانه آمدم ذهنم هنوز درگیر آن پرسه بود.هرچه خود را به بی خیالی زدم چهره ی مرده از دیدم پنهان نشد.شب از نیمه گذشته و من حالت تهوع دارم..چشم که بر هم می گذارم تخت حمل میت جلوی چشمم ظاهر می شود این حالت ادامه دارد تا تمام داستان مرگها که در ذهنم بایگانی شده رصد شود.

Espantan پنجشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۷ 2:41

آزادی

چشمانش نگران است.این را قبل از سخن گفتنش می فهمم.از تشویشش دلشوره نمی گیرم.گویی آب از سرم گذشته باشد.در دل می گویم"نهایتش خبر مرگ یک نفر است و مرگ هم خیلی وقت است که حق است"وقتی خلوت می شود بالاخره به حرف می اید.دختر فلانی می خواهد از شوهرش طلاق بگیرد.در دل می گویم"بالاخره زنها هم فهمیدند که قرار نیست با لباس سفید به خانه شوهر بروند و با کفن برگردند.می توان جایی از زندگی ایستاد و با لباس رنگین و بچه بغل به خانه برگشت.سرت را که نمی برند فوقش چند روز خاله زنکها خبر داغ طلاقت را زیر و رو می کنند و آخر خسته می شوند و دست از سرت برمی دارند و بعد تو می مانی و مهر مطلقه که بر پیشانی ات چسبیده ولی می توان با همان مهر و لاک هم زندگی کرد."رو به من می گوید"دعا کن که دختره از خر شیطان پایین بیاید و سر خانه زندگی اش برگردد."می گویم"لابد جان به لبش رسیده و پیه همه چیز را به تنش مالیده که پا در کفش رفتن کرده است.من و تو از کجا می دانیم شاید زندگی بهتری نصیبش شد."انگار قانع می شود.دیگر حرفی نمی زند.این چندمین طلاق است که در این طایفه رخ می دهد.دخترها دیگر مانند گذشته صبور نیستند.برایشان مهم نیست که طلاق پایه عرش را بلرزاند.مهر حلال و جان آزاد!

Espantan پنجشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۷ 1:30

شن

در اولین نگاه مو و چشم سیاهش جلب توجه می کند.روی چانه و وسط ابروهایش را خالکوبی کرده.سبزه و نسبت به سنش پوست صافی دارد.در بند آداب اجتماعی نیست و حالت بکر و وحشی اش هنوز زنده است.بعد از احوال پرسی سکوت حاکم می شود.سکوت را می شکنم و رو به او می گویم"ملک شما بهتر است یا اینجا؟"می خندد و می گوید"تابستان اینجا بهتر است و زمستان آنجا.الان آنجا فقط طوفان شن است.باد بیست و چهارساعت می وزد و زندگی را به کامت تلخ می کند.تیربرق و دار و درخت و سقف خانه ها را از جا می کند.همشهری هایم گفته اند خوب خودت را از شر باد و طوفان رها کرده ای.باد امان بیچاره ها را بریده است"گفتم"از اینجا تا شهر شما چقدر راه است؟"گفت"صبح حرکت کنی شب می رسی.نزدیک کویته است.تو کویته را ندیده ای بازارش آنقدر شلوغ است که چشم بر هم بگذاری سرگیجه می گیری و همراهانت را گم می کنی.آبادی ما نسبت به کویته کوچک است.پسرخاله ات با همراهان تبلیغی اش به شهر ما آمده است."گفتم"شناسنامه هم دارید؟"خندید و گفت"بله دولت به ما شناسنامه داده است.وضع مالی ما زیاد خوب نیست اما برادرزاده هایم در همان آبادی کوچک ساختمانهای دو و سه طبقه ساخته اند و برای خودشان کسی هستند.ما هم خانه داریم اما خانه هایمان گلی است.الان باد و طوفان حوصله آدم را سر می برد ولی زمستان که شد یک بار به شهر ما بیا.زمستانش دلنشین است"زن چشم سیاه نگاهی به بیرون انداخت و گفت"وای نماز دیگر قضا شد.یک جانماز بیاور که نماز بخوانم."به او جانماز دادم و در فاصله ای که نماز خواند به حرفهایش فکر کردم.ترک خانه و کاشانه به خاطر طوفان و بی آبی موجه است ولی تا چند سال می توان در گریز و فرار دوام آورد؟"

Espantan چهارشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۷ 3:5

نوا

و دوباره آوای گورستان مرا به سوی خود می خواند.بی قرارم می کند و خواب از چشمانم می گریزد.این جادوی آرامستان است که قدرت گرفته است.من اما صدا را می شنوم و خود را به نشنیدن می زنم.عقل مانع دلم می شود و من در این چهاردیواری می مانم در حالیکه می دانم نفسم به تنگ آمده است.در ذهن تعداد کوچه و خیابانهایی را که باید بروم تا به آنجا برسم می شمارم.زیاد است و بدتر از شمارش گامها نگاه پرسشگر مردمان است که با خود می گویند او کجا می رود و توضیح بابت کنجکاوی شان سخت است.مثل تفسیر نماز است برای کسی که عبادت نمی کند...

Espantan سه شنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۷ 16:37

موش

اصرار کرده بود که یکی از دفترهای پدربزرگ را به او بدهم.آن روزها دفترهای شعر برایم اهمیتی نداشت.آن را از جیب خلیفه بخشیده بودم.خوابها بابت بذل و بخششم سرزنشم کرده بودند اما حاضر نشده بودم که به او بگویم چه خواب و خیالی دیده ام.یک روز من به خود آمده و به فکرم رسیده بود که آن دفتر را پس بگیرم.حقیقت خواب پدر را به او گفته بودم و او حاضر نشده بود که دفتر را پس بدهد.من هم اصرار نکرده بودم.نمی دانم که چه شده است اما او دفتر را پس آورده است.موش دوبند انگشت از دفتر کاهی را خورده است و من به این نتیجه رسیده ام که خوابها قبل از من به این نتیجه رسیده اند که او امانتدار خوبی نیست.به رویش نیاوردم که دفتر را موش خورده.او دوساعت در خلوت قرآن خواند و ذکر گفت.وقتی از اتاق خلوتش بیرون آمد هنوز تسبیح دستش بود و ذکر می گفت.من در دل به او گفتم"گاو!آن دفتر را کجا گذاشته بودی که موش آن را خورده است."بعد یاد موریانه و عهدنامه شعب ابی طالب افتادم و باز در دل گفتم"و همه ی زندگی ذکر و خواندن قرآن نیست.ما در عمل درمانده ایم."

Espantan سه شنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۷ 3:21

تجربه

نفسش به تنگ آمده بود.سوار ماشین شده و سر از ناکجا آباد در آورده بود.برایم عجیب بود که یک مرد،مردی که فکر میکردم آزادی دارد احساس دلتنگی کند.حال من هم حس او را دارم ولی نمی توانم سوار ماشین شوم و سر از کوچه پس کوچه های ناشناخته در بیاورم.سالها قبل وقتی جانم به تنگ می آمد و احساس خفگی می کردم به خانه پدری می رفتم.داخل نمی شدم.فقط تا در خانه می رفتم و بازمی گشتم.حسی ناشناخته و درونی وادارم می کرد که بروم .حالا آن آزادی محدود هم از من سلب شده است و حس دیگری فعال شده.از وقتی مزار پدر را پیدا کرده ام دوست دارم شب تا صباح در قبرستان کشیک مردگان را بدهم یا خودم هم جزیی از آنها شوم.گویی دایره موت تنگ تر شده و مرا بیشتر در هم می فشارد.مرگ هم یک تجربه است.

Espantan دوشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۷ 14:33

کابوس

درد پریود بزرگترین دردی ست که هر زن تحمل می کند فرق هم نمی کند که چند سال از بلوغش گذشته باشد.اوایل وقتی از شدت درد به خود می پیچیدم فقط به مادرم می گفتم.مادر نمی توانست برایم کاری انجام دهد.فقط با تحکم سفارش می کرد که نباید برادرهایم از این جریان چیزی بفهمند.بعدها که شوهر کردم او هم از پریود تا حد کنترل یک هفته ای میل جنسی اش فهمید و خودم هر چه بزرگتر شدم بیشتر از آن فهمیدم و یاد گرفتم که با آن کنار بیایم و زندگی کنم که شاید رمز صحت زنهای بالغ در سلامت عادت ماهیانه است حتی اگر دردش نفس گیر باشد.وقتی زنها به یائسگی می رسند بیش از دیگران قدر و قیمت پریودی را می دانند.امروز تا وقتی بیدار شدم کابوس پریود دیدم.ارواح مرده و زنده بابت عادت ماهیانه ام سرزنشم می کرد.شاید تاثیر رمضان بود و روزه هایی که قضا می شود اما هر چه بود خوابها زودتر از خودم فهمیده بودند که پریود می شوم و جالب آنجا بود که سرزنشم می کردند.مرا بابت ساعت بیولوژیک بدنی که مرگ و زند و پریود و غیرپریودش دست خودم نیست ماخذه می کردند.از کابوس هایم به اندازه مردمان نادانی که زنان را درک نکرده و نمی کنند نفرت دارم.

Espantan شنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۷ 16:54

آرامش

شب سحر شده و سحر به صبح رسیده بود.خواب به چشمم نمی آمد.نمی دانم دل من هوای آرامستان کرده بود یا مردگان مرا به سوی خود می خواندند.گنجشکهای باغ همسایه بدون خستگی جیک جیک می کردند.طلوع خورشید روستا آنها را به وجد آورده بود.صدایشان که کم شد من هم آرام به خواب رفتم .وقتی بیدار شدم هوس قبرستان از سرم افتاده بود اما چرخ دوار جور دیگری چرخید .عصر که شد من کنار مزار پدر بودم.دوباره همان احساس امنیت پا گرفت.دلم نمی خواست که از زمین بلند شوم.می خواستم تا ابد همانجا بمانم اما وقت زندگی تنگ بود و من ناچار بلند شدم...

Espantan شنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۷ 2:10

قلندر لعل شهباز

از دکتر و طبیب به جایی نرسیده بود.کس یا کسانی برایش گفته بودند که در نسلهای گذشته هر کس از دکترها می برید .به زیارت قلندر می رفت بدون جواب برنمی گشت.تو که همه راه ها را رفته ای این را هم امتحان کن.با خود فکر کردم که نمی رود اما با خبر شدم که به زیارت رفته است.رو به برادرم گفتم"اگر فلانی صاحب بچه شود دعایش در بارگاه قلندر قبول شود باید من را هم به زیارتش ببری."او خندید.معنی خنده هایش برایم واضح بود یعنی "نمی برم"من دور از چشم تندروان و تفسیرگویان مذهبی منتظرم که آن زن صاحب یک کودک شود و بعد پایم را در یک کفش کنم که من هم می خواهم به زیارت قلندر لعل شهباز بروم.در حالیکه که در دل می دانم موقعیت من و ماریا زمین تا آسمان فرق دارد.اعتقاداتمان فرق دارد.خلوص نیتمان متفاوت است و...نمی دانم چرا ؟ولی حس ناشناخته ای می گوید"ماریا صاحب یک دختر می شود."

Espantan شنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۷ 1:55

همسایه ها

به وقت نماز عشا که مردها برای نماز تراویح رمضان رفته اند.همسایه های خانه پدری به دیدنم می آیند.بعد از سلام و احوال پرسی در لابلای شلوغی و سروصدای کودکانی که در حیاط بزرگ خانه متروک دوچرخه سواری می کنند من یاد کودکی خودم می افتم.من هم یک روز مثل آنها دوچرخه رانده بودم و از شانس خوب یا بدم همین زنهای همسایه سر رسیده بودند.زن مسن تر انگشت سبابه را به دندان توبه گرفته و گفته بود"دیگر آخرزمان شده است.دخترها هم دوچرخه سواری می کنند .انگار یادشان رفته که نوه ی کدام ملا و مولوی هستند."من دوچرخه را گذاشته و به اتاق پدرم دویده بودم و تا زمانی که زنها رفته بودند از اتاق بیرون نیامده بودم.آن دوران گذشته بود من بودم و خودم و آنها خبری از پدر نبود که زیر تختش قایم شوم.زنها احوال پرسی کردند و من در در خاطرات پرسه زدم.آنها گفتند و خندیدند و لبخند بر لبانم ماسیده بود.زن مسن تر گفت"نوه ام خیلی زرنگ است ولی نمی گذارم به دانشگاه برود.خدا نگفته که دخترها برای درس و تحصیل آواره شهرهای بزرگ شوند."نمی دانستم حرفش تعریف است یا توهین به من که برای ادامه تحصیل به شهری دور رفته بودم.گفتم"مگر خبر نداری که سراوان هم دانشگاه دارد.لازم نیست او را جای دور بفرستی. "لبخندی زد و گفت"اگر اینجا دانشگاه داشته باشد شاید راضی شدم که او را به دانشگاه بفرستم."من دیگر حرفی نزدم برایم مهم نبود که نوه اش به دانشگاه برود یا نرود.خواهرش گفت"وقتی کوچک بودم نگذاشتند که درس بخوانم.الان برای یک شماره تلفن گرفتن کلی مشکل دارم.آخرین بار که به یک مجلس پرسه رفته بودم.پسرم موبایلش را داده بود که همراهم ببرم تا وقتی دنبالمان آمد برایم زنگ بزند.اولین بار بود که موبایل همراهم می بردم.نفهمیدم که آن پرسه چگونه گذشت از بس فکر و خیال کردم که وقتی زنگ خورد چطور جواب بدهم."گفتم"بعد چطور جواب دادی؟"خندید و گفت"از شانس خوبم همراهانم قبل از اینکه پسرم دنبالم بیاید بلند شدند و من از خطر پاسخگویی به موبایل راحت شدم.ولی آخر یاد گرفتم که چطور با گوشی های لپ لپ کار کنم"لبخندی زدم و گفتم"اگر آن زمان اجازه درس خواندن داشتی شاید الان برای خودت دکتر یا معلمی می شدی."خندید و گفت"دکتر و معلمی به کنار کاش در حد کلاس پنجم می گذاشتند که درس بخوانم.سواد مدرسه ای و دوران کودکی با سواد نهضت و بزرگسالی زمین تا آسمان فرق دارد."دیری نگذشت که لپ لپ زنگ خورد و گفتگو خاتمه یافت.

Espantan چهارشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۷ 1:22

مرگ

زنی مهربان و متبسم شب خوابیده و صبح بیدار نشده است.به همین راحتی ملک الموت او را از دختران کوچکش جدا کرده است.من از وقتی خبر مرگش را شنیده ام در دل عزا گرفته ام و به همان نسبت ترسیده ام.درها را از داخل قفل زده ام در حالیکه می دانم قفل در و پنجره نمی تواند راه عزراییل را سد کند.با وجود دانشم نسبت به جریان موت باز هم در این تنهایی نیمه شب درها را قفل کرده ام.حتی صدای داد و فریاد جوانکهای آنسوی خیابان که مشغول بازیهای محلی هستند از شدت ترس و نگرانی ام کم نکرده است اینکه چرا از مرگ می ترسم واضح است.هنوز آن را تجربه نکرده ام و میدانم که قرار نیست کسی همراهم بمیرد.هر کس خودش به تنهایی می میرد.ربطی به سواد و جنسیت هم ندارد.در ساعت مشخصی وقت تمام می شود و تو به تنهایی می میری.پیشتر از این در شلوغی بازار مردمان سخت در تکاپو بودند.در چشمان هیچ کدام ترس و نگرانی از موت نبود.احساسی خصمانه می گفت که فرشته ی مرگ فقط در همین نزدیکی ها در پرواز است.در محاسباتش سن و سال و بیماری و. ..راه ندارد.او نشان می رود برایش فرقی ندارد که تیرش نفس پسر پریاتون را بند آورد یا زن مهربان چند خیابان آنطرفتر را.افکارم که راه به جایی نمی برد برای خودم چای سیاه و تلخ می ریزم مزه اش مثل هندوانه ابوجهل است ولی آن را تلخ سر می کشم.

Espantan چهارشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۷ 0:50

دعای شاهزاده

به وقت خداحافظی رو به مادرم که از بی خوابی هایش شکایت کرده بود با اطمینان گفته بود"بی بی امیدوارم امشب خواب راحتی داشته باشید."او را به خاطر کتابهایی که از قصرهای لندن و انگلستان خوانده بودم مانند شاهزاده ای تصور کرده بودم که رو به ملکه ای عرض ادب کرده است و در دل خرسند شده بودم که دعای شاهزاده قبول می شود.او رفته بود و به وقت خواب بی بی نخوابیده بود.من او را در نیمه تاریک اتاقش به تماشا نشسته بودم و برخلاف شبهای گذشته تا طلوع فجر و بیشتر بیدار مانده بود.ایمانم به قبولی دعای شاهزاده صفر مطلق شده بود.پیشتر از این برایم گفته بود که فلان خواب را دیده ام و خوابش ریز به ریز درست از آب در آمده بود من به خاطر خواب و خیالی واقعی به مستجاب الدعوه بودنش ایمان آورده بودم و هر بار که او را دیده بودم چون از دعای خود نا امید شده بودم در دل آرزو کرده بود که کاش شاهزاده بدون حرف در حق بی بی یک دعای خیر کند.او دعا کرده بود و دعایش برعکس جواب داده بود و ایمان من به صحت خوابها و دعاهایش به راحتی رنگ باخته بود.

Espantan جمعه یازدهم خرداد ۱۳۹۷ 2:54

زندان

همزمان که دور مدرسه به سر رسید.رمضان از راه رسید.حرفهای زیادی در مورد برکات و محاسنش شنیده ام ولی حقیقتی که با چشم می بینم و احساس می کنم فقط یک زندان است.رمضان از این چهاردیواری یک زندان ساخته است.دو هفته من بین این خانه و خانه متروک پاس داده شدم.خبری از طبیعتگردی نیست.شهر و بازارش شلوغ است و آدم یواشکی در دل آرزو می کند که کاش بعد از رمضان عید فطری وجود نداشت.باری چند شب پیش که در خانه را باز کردم تا به بازار شلوغ سر بزنم.احساس کردم که در زندان آهنین را برایم باز کرده اند.همانقدر احساس آزادی می کردم که یک زندانی به هنگام خروج از زندان واقعی دارد اما بازار شلوغ بود.موتورسوارها و لاتهای بازاری هم شلوغی اش را بیشتر و بیشتر کرده بودند.آنقدر به نظرم وحشتناک جلوه کرده بود که به سرعت راه آمده را بازگشته بودم.از خیر دیدن بازار صندل و پارچه و...گذشته بودم.من دوباره به زندان بازگشته و ترجیح داده بودم که در امنیت حصارهای بلندش بمانم و دور از چشم ملاها در دل آرزو کرده بودم که کاش مهلت رمضان و تکلیف های گوناگونش به سر آید.

Espantan جمعه یازدهم خرداد ۱۳۹۷ 2:35

فاتحه

با پدر به اندازه یک ماه خداحافظی کرده بودم.بهانه ام رمضان بود و اینکه نمی خواستم با زبان روزه مردی را علاف قبرستان کنم اما فلک جور دیگری چرخیده بود و من کنار مزار پدر بودم.با آنکه فوت کرده بود اما هنوز احساس آرامش را تلقین می کرد.من انگار که بعد از هزار سال او را یافته ام یا تکه ی گم شده پازل را پیدا کرده ام کنارش احساس امنیت و آرامش می کردم. نمی خواستم که از کنارش تکان بخورم در حالیکه می دانستم این یک ملاقات ده دقیقه ای است با حفظ تمام شأن ها و ظواهر که اگر لحظه ای زانو میزدم یا گریه سر میدادم برای همیشه از دیدار آرامستان محروم می شدم.باید مثل مردها رفتار می کردم.متفکر و مقتدر!.احساس میکردم که قلبم آویزان است و به مرز سقوط رسیده است اما همه چیز را در درون ریختم.فاتحه خواندم ،چند کلمه حرف زدم و از کنار آن مأمن آرامش لبخند به لب بلند شدم در حالیکه می دانستم از درون فرو ریخته ام.

Espantan یکشنبه ششم خرداد ۱۳۹۷ 3:39

کتابخوانی2

ناهید دست راستش را روی دست چپش زد و گفت"می بینی امسال چه تنبل شده ام.در ماه رمضانهای گذشته قرآن را چندین بار ختم می کردم اما امسال که حامله شده ام نمی توانم روزی بیشتر از یک جز بخوانم."فرحناز گفت"خدا را شکر که من توانسته ام از این ماه فیض کامل ببرم."نمی دانستم که چه فیض خاصی برده است.کنجکاو هم نبودم که بدانم.هر کدام از زنان مجلس تعداد ختم هایشان را به رخ هم کشیدند و من سکوت اختیار کرده بودم.در دل می دانستم که نمی توانم در این ماه رمضان قرآن را ختم کنم.من به جای قرآن در دنیای خوانش کتابهای دیگر گیر افتاده بودم.رمان خوانده بودم و ساعتها درگیر تجزیه و تحلیل شخصیت داستانها بودم.آنقدر منگ شده بودم که وقتی زن داداش با آب و تاب برایم سخنرانی کرده بود و دم از روان شناسی زده بود.نصف حرفهایش را نفهمیده بودم و فقط برای تاییدش سر تکان داده بودم.

Espantan یکشنبه ششم خرداد ۱۳۹۷ 3:22

کتابخوانی1

بیست سال از آن روزها گذشته است.روزهایی که من دختر خانه بودم .آن روزها وقتی در یک کتاب یا مجله غرق می شدم دوست داشتم تا زمانی که به آخرش نرسیده ام از جایم تکان نخورم.چیزی که امکان نداشت.مادرم نمی توانست تحمل کند که من ساعتها کتاب بخوانم و دست به سیاه و سفید نزنم.این روزها هم با آن روزها فرق چندانی نکرده است.من چند روز است که در یک کتاب نهصد صفحه ای غرق شده ام.اگر به سرم بزند و دلم بخواهد که از اول تا آخرش را یکجا بخوانم به جز مادرم کسان دیگری هم هستند که لب به اعتراض بگشایند.کافی ست سفره افطار خانه ما یا هر خانه ی دیگری در این اطراف تنوع غذایی نداشته باشد تمام تیرهای اتهام با تشر،نیش،کنایه یا لبخند به سوی کدبانوی خانه نشانه خواهد رفت و تمام قصه از آنجا شروع شد که من می خواستم کتابی را همین امروز به آخر برسانم و نشد.یادم افتاد که دنیای زنهای بلوچ به این راحتی ها متحول نخواهد شد.

Espantan یکشنبه ششم خرداد ۱۳۹۷ 3:8
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان