اسپنتان

زندان

همزمان که دور مدرسه به سر رسید.رمضان از راه رسید.حرفهای زیادی در مورد برکات و محاسنش شنیده ام ولی حقیقتی که با چشم می بینم و احساس می کنم فقط یک زندان است.رمضان از این چهاردیواری یک زندان ساخته است.دو هفته من بین این خانه و خانه متروک پاس داده شدم.خبری از طبیعتگردی نیست.شهر و بازارش شلوغ است و آدم یواشکی در دل آرزو می کند که کاش بعد از رمضان عید فطری وجود نداشت.باری چند شب پیش که در خانه را باز کردم تا به بازار شلوغ سر بزنم.احساس کردم که در زندان آهنین را برایم باز کرده اند.همانقدر احساس آزادی می کردم که یک زندانی به هنگام خروج از زندان واقعی دارد اما بازار شلوغ بود.موتورسوارها و لاتهای بازاری هم شلوغی اش را بیشتر و بیشتر کرده بودند.آنقدر به نظرم وحشتناک جلوه کرده بود که به سرعت راه آمده را بازگشته بودم.از خیر دیدن بازار صندل و پارچه و...گذشته بودم.من دوباره به زندان بازگشته و ترجیح داده بودم که در امنیت حصارهای بلندش بمانم و دور از چشم ملاها در دل آرزو کرده بودم که کاش مهلت رمضان و تکلیف های گوناگونش به سر آید.

Espantan جمعه یازدهم خرداد ۱۳۹۷ 2:35
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان