اسپنتان

آزادی

چشمانش نگران است.این را قبل از سخن گفتنش می فهمم.از تشویشش دلشوره نمی گیرم.گویی آب از سرم گذشته باشد.در دل می گویم"نهایتش خبر مرگ یک نفر است و مرگ هم خیلی وقت است که حق است"وقتی خلوت می شود بالاخره به حرف می اید.دختر فلانی می خواهد از شوهرش طلاق بگیرد.در دل می گویم"بالاخره زنها هم فهمیدند که قرار نیست با لباس سفید به خانه شوهر بروند و با کفن برگردند.می توان جایی از زندگی ایستاد و با لباس رنگین و بچه بغل به خانه برگشت.سرت را که نمی برند فوقش چند روز خاله زنکها خبر داغ طلاقت را زیر و رو می کنند و آخر خسته می شوند و دست از سرت برمی دارند و بعد تو می مانی و مهر مطلقه که بر پیشانی ات چسبیده ولی می توان با همان مهر و لاک هم زندگی کرد."رو به من می گوید"دعا کن که دختره از خر شیطان پایین بیاید و سر خانه زندگی اش برگردد."می گویم"لابد جان به لبش رسیده و پیه همه چیز را به تنش مالیده که پا در کفش رفتن کرده است.من و تو از کجا می دانیم شاید زندگی بهتری نصیبش شد."انگار قانع می شود.دیگر حرفی نمی زند.این چندمین طلاق است که در این طایفه رخ می دهد.دخترها دیگر مانند گذشته صبور نیستند.برایشان مهم نیست که طلاق پایه عرش را بلرزاند.مهر حلال و جان آزاد!

Espantan پنجشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۷ 1:30
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان