آرامش
شب سحر شده و سحر به صبح رسیده بود.خواب به چشمم نمی آمد.نمی دانم دل من هوای آرامستان کرده بود یا مردگان مرا به سوی خود می خواندند.گنجشکهای باغ همسایه بدون خستگی جیک جیک می کردند.طلوع خورشید روستا آنها را به وجد آورده بود.صدایشان که کم شد من هم آرام به خواب رفتم .وقتی بیدار شدم هوس قبرستان از سرم افتاده بود اما چرخ دوار جور دیگری چرخید .عصر که شد من کنار مزار پدر بودم.دوباره همان احساس امنیت پا گرفت.دلم نمی خواست که از زمین بلند شوم.می خواستم تا ابد همانجا بمانم اما وقت زندگی تنگ بود و من ناچار بلند شدم...