اسپنتان

مرگ

زنی مهربان و متبسم شب خوابیده و صبح بیدار نشده است.به همین راحتی ملک الموت او را از دختران کوچکش جدا کرده است.من از وقتی خبر مرگش را شنیده ام در دل عزا گرفته ام و به همان نسبت ترسیده ام.درها را از داخل قفل زده ام در حالیکه می دانم قفل در و پنجره نمی تواند راه عزراییل را سد کند.با وجود دانشم نسبت به جریان موت باز هم در این تنهایی نیمه شب درها را قفل کرده ام.حتی صدای داد و فریاد جوانکهای آنسوی خیابان که مشغول بازیهای محلی هستند از شدت ترس و نگرانی ام کم نکرده است اینکه چرا از مرگ می ترسم واضح است.هنوز آن را تجربه نکرده ام و میدانم که قرار نیست کسی همراهم بمیرد.هر کس خودش به تنهایی می میرد.ربطی به سواد و جنسیت هم ندارد.در ساعت مشخصی وقت تمام می شود و تو به تنهایی می میری.پیشتر از این در شلوغی بازار مردمان سخت در تکاپو بودند.در چشمان هیچ کدام ترس و نگرانی از موت نبود.احساسی خصمانه می گفت که فرشته ی مرگ فقط در همین نزدیکی ها در پرواز است.در محاسباتش سن و سال و بیماری و. ..راه ندارد.او نشان می رود برایش فرقی ندارد که تیرش نفس پسر پریاتون را بند آورد یا زن مهربان چند خیابان آنطرفتر را.افکارم که راه به جایی نمی برد برای خودم چای سیاه و تلخ می ریزم مزه اش مثل هندوانه ابوجهل است ولی آن را تلخ سر می کشم.

Espantan چهارشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۷ 0:50
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان