اسپنتان

دعای شاهزاده

به وقت خداحافظی رو به مادرم که از بی خوابی هایش شکایت کرده بود با اطمینان گفته بود"بی بی امیدوارم امشب خواب راحتی داشته باشید."او را به خاطر کتابهایی که از قصرهای لندن و انگلستان خوانده بودم مانند شاهزاده ای تصور کرده بودم که رو به ملکه ای عرض ادب کرده است و در دل خرسند شده بودم که دعای شاهزاده قبول می شود.او رفته بود و به وقت خواب بی بی نخوابیده بود.من او را در نیمه تاریک اتاقش به تماشا نشسته بودم و برخلاف شبهای گذشته تا طلوع فجر و بیشتر بیدار مانده بود.ایمانم به قبولی دعای شاهزاده صفر مطلق شده بود.پیشتر از این برایم گفته بود که فلان خواب را دیده ام و خوابش ریز به ریز درست از آب در آمده بود من به خاطر خواب و خیالی واقعی به مستجاب الدعوه بودنش ایمان آورده بودم و هر بار که او را دیده بودم چون از دعای خود نا امید شده بودم در دل آرزو کرده بود که کاش شاهزاده بدون حرف در حق بی بی یک دعای خیر کند.او دعا کرده بود و دعایش برعکس جواب داده بود و ایمان من به صحت خوابها و دعاهایش به راحتی رنگ باخته بود.

Espantan جمعه یازدهم خرداد ۱۳۹۷ 2:54
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان