نوا
و دوباره آوای گورستان مرا به سوی خود می خواند.بی قرارم می کند و خواب از چشمانم می گریزد.این جادوی آرامستان است که قدرت گرفته است.من اما صدا را می شنوم و خود را به نشنیدن می زنم.عقل مانع دلم می شود و من در این چهاردیواری می مانم در حالیکه می دانم نفسم به تنگ آمده است.در ذهن تعداد کوچه و خیابانهایی را که باید بروم تا به آنجا برسم می شمارم.زیاد است و بدتر از شمارش گامها نگاه پرسشگر مردمان است که با خود می گویند او کجا می رود و توضیح بابت کنجکاوی شان سخت است.مثل تفسیر نماز است برای کسی که عبادت نمی کند...
Espantan
سه شنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۷
16:37