اسپنتان

کتابخوانی1

بیست سال از آن روزها گذشته است.روزهایی که من دختر خانه بودم .آن روزها وقتی در یک کتاب یا مجله غرق می شدم دوست داشتم تا زمانی که به آخرش نرسیده ام از جایم تکان نخورم.چیزی که امکان نداشت.مادرم نمی توانست تحمل کند که من ساعتها کتاب بخوانم و دست به سیاه و سفید نزنم.این روزها هم با آن روزها فرق چندانی نکرده است.من چند روز است که در یک کتاب نهصد صفحه ای غرق شده ام.اگر به سرم بزند و دلم بخواهد که از اول تا آخرش را یکجا بخوانم به جز مادرم کسان دیگری هم هستند که لب به اعتراض بگشایند.کافی ست سفره افطار خانه ما یا هر خانه ی دیگری در این اطراف تنوع غذایی نداشته باشد تمام تیرهای اتهام با تشر،نیش،کنایه یا لبخند به سوی کدبانوی خانه نشانه خواهد رفت و تمام قصه از آنجا شروع شد که من می خواستم کتابی را همین امروز به آخر برسانم و نشد.یادم افتاد که دنیای زنهای بلوچ به این راحتی ها متحول نخواهد شد.

Espantan یکشنبه ششم خرداد ۱۳۹۷ 3:8
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان