اسپنتان

فاتحه

با پدر به اندازه یک ماه خداحافظی کرده بودم.بهانه ام رمضان بود و اینکه نمی خواستم با زبان روزه مردی را علاف قبرستان کنم اما فلک جور دیگری چرخیده بود و من کنار مزار پدر بودم.با آنکه فوت کرده بود اما هنوز احساس آرامش را تلقین می کرد.من انگار که بعد از هزار سال او را یافته ام یا تکه ی گم شده پازل را پیدا کرده ام کنارش احساس امنیت و آرامش می کردم. نمی خواستم که از کنارش تکان بخورم در حالیکه می دانستم این یک ملاقات ده دقیقه ای است با حفظ تمام شأن ها و ظواهر که اگر لحظه ای زانو میزدم یا گریه سر میدادم برای همیشه از دیدار آرامستان محروم می شدم.باید مثل مردها رفتار می کردم.متفکر و مقتدر!.احساس میکردم که قلبم آویزان است و به مرز سقوط رسیده است اما همه چیز را در درون ریختم.فاتحه خواندم ،چند کلمه حرف زدم و از کنار آن مأمن آرامش لبخند به لب بلند شدم در حالیکه می دانستم از درون فرو ریخته ام.

Espantan یکشنبه ششم خرداد ۱۳۹۷ 3:39
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان