سرنوشت
هنوز نوروز نیامده و بساط عروسی ها به راه شده است.من امیدوار بودم که به عروسی فامیلهایی که درجه یک نبودند دعوت نشوم اما اسم من هم در لیست مهمانانشان آمده بود.از سه روز مراسم عروسی دو روزش را فاکتور گرفته و روز آخرش را به اجبار رفتم.دیدن زنهایی که سالها قبل دیده بودم و یک بار دیگر با آنها دیدار میکردم خالی از لطف نبود.در این میان دیدار زنی که در سالهای دور نامزد مرد زندگی ام بود و به دلایلی به هم نرسیده بودند از همه جالبتر بود.خانمی قد بلند و هیکلی که سن و سالش از من کوچکتر بود و شکسته تر به نظر می رسید.او برای شوهرش هفت فرزند آورده بود.قبلترها وقتی که می دیدمش سرسنگین رفتار میکرد و بعدها دیگر برایش مهم نبود.او زندگی خودش را داشت و من هم زندگی خودم را.وقتی چشمم به او و تعداد بچه های قد و نیمقدش افتاد در دل گفتم"اگر شوهرم با او ازدواج می کرد الان در لابلای سروصدای بچه هایش وقت برای سر خاراندن نداشت."کنارش خانمی نشسته بود که چند سالی از من بزرگتر بود اما دوران دبستان در یک مدرسه بودیم.دختر بزرگ خانواده بود.مادرش سواد نداشت و پدرش کویت بود.دخترک درس نمی خواند یا بلد نبود که چطور درس بخواند. معلم بارها سعی کرد با کتک و تنبیه او را به راه آورد اما موفق نشد.دخترک ترجیح داد که ترک تحصیل کند تا زبان کتک را یاد بگیرد.بعدها زن یک تاجر شد.اوضاع شوهرش که روبه راه شد زن دوم گرفت.او با وجود آنکه دیگر بزرگ شده بود و مادر چند فرزند بود.نتوانست خیانت اسلامی شوهرش را تحمل کند و تا مرز جنون پیش رفت.زنها و مادرش او را نصیحت کرده بودند که از مردها بیش از این انتظاری نیست چون مرد مرد است و اسمش رویش است.بهتر است به خاطر فرزندانش موضوع را بپذیرد و کنار بیاید. زنها همدیگر را بهتر می شناسند و نقطه ضعف همدیگر را خوب بلدند.مهر مادری جنون را مهار کرد و زن به خاطر فرزندانش شوک وارده را رد کرد و زندگی را از سر گرفت اما رنگ رخسار خبر از سر درون داغون میداد.هم مدرسه ای دیروز به رویم لبخند زد و من هم به رویش لبخند زدم.شاید هر دو به شرخوشی های دیروز و امیدواری های واهی امروز که رو به دره ی مرگ در حرکت بود لبخند میزدیم...