اسپنتان

سرنوشت

هنوز نوروز نیامده و بساط عروسی ها به راه شده است.من امیدوار بودم که به عروسی فامیلهایی که درجه یک نبودند دعوت نشوم اما اسم من هم در لیست مهمانانشان آمده بود.از سه روز مراسم عروسی دو روزش را فاکتور گرفته و روز آخرش را به اجبار رفتم.دیدن زنهایی که سالها قبل دیده بودم و یک بار دیگر با آنها دیدار میکردم خالی از لطف نبود.در این میان دیدار زنی که در سالهای دور نامزد مرد زندگی ام بود و به دلایلی به هم نرسیده بودند از همه جالبتر بود.خانمی قد بلند و هیکلی که سن و سالش از من کوچکتر بود و شکسته تر به نظر می رسید.او برای شوهرش هفت فرزند آورده بود.قبلترها وقتی که می دیدمش سرسنگین رفتار میکرد و بعدها دیگر برایش مهم نبود.او زندگی خودش را داشت و من هم زندگی خودم را.وقتی چشمم به او و تعداد بچه های قد و نیمقدش افتاد در دل گفتم"اگر شوهرم با او ازدواج می کرد الان در لابلای سروصدای بچه هایش وقت برای سر خاراندن نداشت."کنارش خانمی نشسته بود که چند سالی از من بزرگتر بود اما دوران دبستان در یک مدرسه بودیم.دختر بزرگ خانواده بود.مادرش سواد نداشت و پدرش کویت بود.دخترک درس نمی خواند یا بلد نبود که چطور درس بخواند. معلم بارها سعی کرد با کتک و تنبیه او را به راه آورد اما موفق نشد.دخترک ترجیح داد که ترک تحصیل کند تا زبان کتک را یاد بگیرد.بعدها زن یک تاجر شد.اوضاع شوهرش که روبه راه شد زن دوم گرفت.او با وجود آنکه دیگر بزرگ شده بود و مادر چند فرزند بود.نتوانست خیانت اسلامی شوهرش را تحمل کند و تا مرز جنون پیش رفت.زنها و مادرش او را نصیحت کرده بودند که از مردها بیش از این انتظاری نیست چون مرد مرد است و اسمش رویش است.بهتر است به خاطر فرزندانش موضوع را بپذیرد و کنار بیاید. زنها همدیگر را بهتر می شناسند و نقطه ضعف همدیگر را خوب بلدند.مهر مادری جنون را مهار کرد و زن به خاطر فرزندانش شوک وارده را رد کرد و زندگی را از سر گرفت اما رنگ رخسار خبر از سر درون داغون میداد.هم مدرسه ای دیروز به رویم لبخند زد و من هم به رویش لبخند زدم.شاید هر دو به شرخوشی های دیروز و امیدواری های واهی امروز که رو به دره ی مرگ در حرکت بود لبخند میزدیم...

Espantan یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۵ 21:3

نگاه آشنا

در شلوغی پیاده رو و رفت و آمد سریع زنان و مردانی که در حرکت بودند.پیرمرد مغازه دار روی صندلی جلوی دکانش نشسته بود و تسبیح شیری رنگش را می گرداند.گویی متوجه رفت و آمدهای دور و برش نبود و در دنیای دیگری سیر می کرد.زمانی که از کنارش رد شدیم.برای لحظه ای نگاهم به نگاهش گره خورد.دیرزمانی بود که چنین نگاه مطهری ندیده بودم.چشمانی که شیطان درونشان حضور نداشت.نگاهم را از او گرفتم و سعی کردم خودم را پشت شوهرم پنهان کنم.در ذهن به دنبال شباهت نگاهش با نگاه آشنایی بودم و برایم سوال بود که در لابلای چرخش آن تسبیح روشن او غرق تماشای چه بود؟دایی جان!وقتی حس پند و اندرز پدرانه اش گل می کند.می گوید"نمی توان از روی نگاه به شناخت آدمها دست یافت و باید برای شناخت آنها را از زیر گیوتین امتحان رد کرد.

Espantan چهارشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۵ 2:49

حوری

امروز در کلاس مطالعات دخترکی دست بلند کرد و گفت"خانم اجازه!خدا در قرآن فرموده:که خدا در بهشت به مردان نیکوکار حوری بهشتی می دهد.آیا به زنان نیکوکار هم حوری بهشتی می دهند؟و اگر می دهند آن حوری به چه دردشان می خورد."کلاس درس باز از خنده ی دخترها روی هوا رفت.مرجان گفت"خانم اجازه امروز معلوم نیست مریم چی خورده و هذیان می گوید."مریم از گوشه ی چشم نگاهی به من انداخت و گفت"خانم هذیان نمی گویم.مگر شما معلم نیستید.پس حتما جواب سوالم را بلدید."دخترها یکصدا در جوابش گفتند"معلم هم یک انسان است و جواب همه سوالها را بلد نیست."رو به مریم گفتم"این سوال را از استاد مدرسه دینی هم پرسیده ای؟"گفت"بله"گفتم"استاد دینی چه گفت؟"مریم خندید و گفت"استاد گفته من که حاضر نیستم شوهرم را با یک حوری بهشتی سهیم شوم.ولی این جواب سوال من نبود."گفتم"من هم جواب دقیق سوالت را نمی دانم.داستان امیال زنها و مردها با هم تفاوت دارد.شاید لذت همنشینی با حوری بهشتی برای زن و مرد یکسان نباشد."و در دل گفتم"شاید حوری بهشتی یک ربات زیبارو ،بکر و بی احساس باشد که شاید بتواند..."

Espantan دوشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۵ 3:4

اختلاف سران

دخترعمه گفت"چه اشکال دارد که تنها به اصفهان رفته ای.مثل مژگان خانم عروس مهجان که هر هفته خانه و زندگی اش را ول می کند و به شیراز می رود.چه فرق می کند که او پارسی و تو بلوچ هستی."نگاهی به چهره اش انداختم.می خواستم از حالت صورتش بفهمم که حرفش تایید است یا تخریب؟نمی دانم که او چندمین نفر بود که کارم را نقد کرده بود.بیشتر منتقدان بر علیهم بودند.نمی دانم چرا درس خواندنم برایشان کاری عبث جلوه می کرد.در حالیکه وقتی خودم غرق خواندن کتاب یا جزوه ای میشدم نهایت لذت از آموختن را حس میکردم.انگار از دنیایی وارد دنیایی دیگر میشدم.یک بار در زندگی کاری را انجام داده بودم که نظر دیگران را کمتر دخالت داده و بیشتر به میل شخصی خودم جلو رفته بودم و این آستانه ی تحمل آنهایی را که بر خلاف میلشالن رفتار کرده بودم پایین آورده بود.من بیش از بیست سال از آدمهایی که با رفتنم به تربیت معلم مخالف بودند فاصله گرفته بودم و بعد از بیست سال باز من و آنها در همان یک نقطه و با اختلاف زمانی ایستاده بودم و انگار هیچ چیز عوض نشده بود و فقط آنها و من مسن تر و باز رو در روی هم ایستاده بودیم و نقطه ی جالبش این بود که اعتقاد داشتند من با درس خواندن هایم آرزوهای مادرم را برای حفظ تک دخترش بر باد داده ام و در این بین به ذهن هیچکدامشان نرسیده بود که تک دختر از چند آرزو و فرصت به خاطر مادرش عبور کرده است؟

Espantan دوشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۵ 2:26

اعتکاف علمی

دخترها به بهانه ی اعتکاف علمی و آمادگی برای امتحان دبیرستان نمونه از صبح به مدرسه آمده بودند.وقتی سر کلاسشان رفتم از چهره هایشان مشخص بود که حوصله ی درس را ندارند.عده ای هم خوشان را راحت کرده بودند و فقط یک کتاب خاص را که قرار بوده آن را دوره کنند همراه خود آورده و کتاب دیگری همراهشان نیاورده بودند.عده ای هم دسته جمعی به خانه ی یکی که خانه اش نزدیک تر بود رفته بودند و هنوز بازنگشته بودند.من هم انگار یک نفر اسلحه را روی شقیقه ام گذاشته بود و اجبارم کرده بود که تدریس کنم تا از قافله عقب نمانم.آنهایی که سر کلاس حضور داشتند دسته جمعی گفتند "خانم اجازه!امروز را بگذارید استراحت کنیم.از صبح است که به مدرسه آمده ایم و حوصله ی دفتر و کتاب را نداریم.گفتم"نه!من درسم را می دهم.اعتکاف علمی به چه قیمتی؟اصل ول کرده اید و به فرع چسبیده اید.درس اصلی شما از الان شروع می شود نه ساعتهای فوق العاده ای که برای تست زدن یا هر آموزش دیگری گذرانده اید."سارا مودبانه گفت"حق با شما است ولی باور کنید که خیلی خسته ایم."گفتم بعد از تدریس می گذارم استراحت کنید.دخترها کمی غر زدند و آخر قبول کردند که به خود زحمت بدهند و به درس جدید چشم و گوش بسپارند.آنهایی هم که برای ناهار رفته بودند هم آمدند و به ناچار کتاب و دفترشان را باز کردند.فاطمه با اکراه کتابش را باز کرد و گفت"خانم اجازه حالا که اینطور است ما از فردا برای اعتکاف علمی نمی آییم."گفتم"مثلا امروز که آمدید طی همین چند ساعت ملا شدید که این همه خط و نشان می کشید."گفتند"نه!"گفتم"پس سکوت کنید و به جای غرزدن به درس توجه کنید."فاطمه خواست حرف دیگری بگوید که صالحه گفت"دیگر حرف نزن.حق با خانم معلم است."دخترها از سر اجبار و با وجود خستگی به درس گوش سپردند.در دل از شغلم و جایگاهی که به آن تکیه زده بودم حالم به هم می خورد.از بالا دست و پایین دستهایی که همیشه طلبکار بودند و گویی معلمها غلام زرخریدشان هستند.دانش آموزانی که اگر دستشان می رسید معلم را وادار می کردند تا به جایشان درس بخواند و به جایشان امتحان بدهد و بالا دستهایی که فقط بلد بودند آمار و ارقام را به چرتکه بکشند از آموزش نوین ژاپن و فنلاند بگویند و امیدوار باشند که روزی آنها هم اولین باشند بدون آنکه یک بار با سواس معلم ایرانی راه رفته باشند یا حداقل همگامش شده باشند.

Espantan یکشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۵ 2:24

اصفهان

راننده آژانس با لهجه ی غلیظ اصفهانی گفت"در این دوره و زمانه و در اینجا مدرک به چه درد می خورد که این همه راه از زاهدان تا اصفهان آمده ای.مثلا خود من مدرک مهندسی عمران دارم.فکر می کنی به چه دردم خورد که به درد شما بخورد.وضعیتم را می بینی شده ام راننده آژانس!تازه شانس آورده ام که مجرد هستم و فقط هزینه ی زندگی خودم روی دوشم است اگر زن و بچه داشتم که با این خرجهای سنگین زندگی حتما کم می آوردم."برایش نگفتم که معلم هستم و مدرکی که به دنبالش هستم به هیچ دردم نمی خورد و فقط سطح معلومات و دانشم را کمی بالاتر می برد.راننده در ادامه پرسید"جوانان شهر شما چه کار می کنند؟"گفتم"قاچاق!"از پاسخ رکم جا خورد.خندید و گفت"مثلا چه چیزهایی قاچاقی ردوبدل می کنند؟"گفتم"قاچاق سوخت از مرز ایران و پاکستان. برخی هم به چابهار رفته اند و تجارت می کنند.عده ای هم لوازم آرایشی یا لباسهای خارجی را به صورت عمده ای برای فروش به مغازه داران می آورند.بعضی از غیربومی ها را هم در چابهار دیده ام که عمده ای خرید می کنند و به شهرهای بزرگ مثل تهران یا شهر شما می برند.ولی نحوه ی جابه جایی اش را نمی دانم.شما هم اگر راه و چاهش را بلد باشی می توانی تجارت کنید."راننده خندید و گفت"بله از بعضی از دوستانم در مورد ارزان بودن لوازم خارجی در مریوان شنیده ام."گفتم"مریوان که در مرز غربی است.من مرز شرقی را می گویم."گفت"بله درست است،اطلاعات جغرافی ام کم است."نمی دانم چرا آن حرفها بین من و آن مرد جوان رد و بدل شد؟هنوز حرفهای مهندس به پایان نرسیده بود که به ترمینال کاوه رسیدیم.مهندس گفت"این هم ترمینال کاوه!"در دل خدا را شکر کردم.کرایه تاکسی را حساب کردم و برای تهیه بلیط وارد سالن شماره یک شدم.در دل نیت کرده بودم که یک بار دیگر سی وسه پل را که سالها قبل دیده بودم یک بار دیگر ببینم اما رفتار غیرمعمول راننده ماشینی که از ترمینال تا دانشگاه پیام نور سوار ماشینش شده بودم حس بی اعتمادی و ترسم را برانگیخته بود و ترجیح داده بودم که بعد از ثبت نام فرار را بر قرار در شهر بزرگ اصفهان ترجیح دهم. راننده جوان بعد از پیاده کردن دو مسافرش زود پسرخاله شده و رو به من گفته بود"بیا با هم رفیق شویم."گفته بودم"رفاقت زن و مرد نامحرم به چه دردی می خورد وقتی که می دانی تهش جهنم است."گفته بود"کاری ندارد پشیمان که شدیم توبه می کنیم."بعد پرسیده بود"نامت چیست؟"گفته بودم "نامم ربطی به شما ندارد.راهت را برو"و سکوت کرده بودم.او هم دیگر حرفی نزده بود.وقتی به مقصد رسیده بودیم.سریع کرایه اش را حساب کرده و پیاده شده بودم.راننده صدایم کرده و گفته بود"از من راضی هستی؟"در پاسخش چیزی نگفته و سریع دور شده بودم در حالیکه دلم خواسته بود برگردم و از او بپرسم که چه چیز باعث شده بدون شناخت پیشنهاد رفاقت بدهد؟وقتی پله ها را تا رسیدن به در ورودی طی کرده بودم با خود گفته بودم"مقصر کیست؟من که به حرف دلم گوش کرده و برای ثبت نام در دانشگاه به تنهایی به اصفهان آمده ام.شوهرم که دوست ندارد که درس بخوانم و برای تنبیهم مرا تنها به شهری دور فرستاده است یا خدا که عزراییل را زود سراغ پدرم فرستاده و مرا محتاج خلق و نهایت خودم کرده است."جواب دم دستی را طبق معمول بلد بودم"حکمت" و من سالهاست که با این کلمه غریبه ام.رازش را نمی فهمم؟هر چه آن را تفسیر کنم کمبود پدر را برایم جبران نمی کند.وقتی بلیط گرفتم و سوار اتوبوس شدم.صندلی ام شماره بیست و دو بود.همردیفم زن و مردی بلوچ نشسته بودند و پشت سر پسرهایی که از سر کچلشان پیدا بود که سرباز هستند.جلو هم خانمی محجبه و میانسال و غمگین.تا هوا تاریک شد شاگرد راننده تلویزیون را روشن کرد.فیلمی ایرانی که بدبختی دختری تنها و بی خانمان را به تصویر کشیده بود.

ادامه نوشته
Espantan جمعه بیستم اسفند ۱۳۹۵ 23:4

بدبختی

محدثه شاگرد ممتاز کلاس است.به وقت درس سرش را روی نیمکت گذاشته بود و به درس توجهی نداشت.بعد از درس رو به او گفتم"محدثه تو که اول ساعت حالت خوب بود.الان چرا ناراحت هستی؟"با سوالی که پرسیدم انگار منتظر فرصتی باشد با صدای بلند گریست و گفت"خانم اجازه معاون مدرسه دعوایم کرده که چرا مانتو و شلوار تنگ و چسبان پوشیده ام.کرم ضد آفتاب زده ام.چشمانم را سیاه کرده ام.به خدا اگر به سایز مانتو ام دست زده باشم."گفتم"بیا جلوتر ببینم."حق با محدثه بود.مانتو را تنگ تر نکرده بود.نسبت به اندام باربی اش مناسب تنش بود.محدثه در ادامه گفت"از آن روز که شما گفتید درصد آرایشم را هم کم کرده ام.کاش زودتر سال تمام شود و از شر مدرسه راحت شویم.آخر چرا ما دخترها اینقدر بدبخت هستیم.هر کار بکنیم یا نکنیم از شر گفتار مردم در امان نیستیم.الان هم میدانم خانم معاون همه جا را پر می کند که دختر فلانی از راه به در شده است."لبخند زدم و گفتم"مثلا تو الان از راه به در شده ای؟"اشک دم مشکش را پاک کرد،خندید و گفت"نه زیاد،نگاه کنید هد هم زده ام.فقط مانده که نقاب هم بزنم."گفتم"زیاد غصه نخور ولی سعی کن به قوانین مدرسه احترام بگذاری.از اینجا هم که بروی دبیرستان هم همین آش و کاسه است.شاید هم بدتر باشد."خدیجه از ته کلاس گفت"خب خانم مثل من ساده بیاید آسمان که به زمین نمی رسد."محدثه گفت"دختر باید کمی به زیبایی و آراستگی هم اهمیت بدهد."مهسا گفت"مثلا من خودم را هم بکشم نمی توانم مثل خدیجه ساده باشم.انگار چیزی از وجودم را گم می کنم."مریم گفت"دخترها باید به خوشگلی خود اهمیت بدهند."رو به دخترها گفتم"همه ی حرفهایتان قبول ولی احترام به قوانین مدرسه و درس خواندن وظیفه ای ست که رو ی گردنتان آویزان است. نمی توانید زیرش بزنید."از کلاس که بیرون آمدم با خود گفتم"باز هم قرار داد را زیر پا گذاشتی.قرار بود فقط در حوزه تدریس خودت با دخترها حرف بزنی..."

Espantan چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۵ 1:58

یقل دوقل

وارد کلاس که شدم بیشتر دخترها قسمت جلوی کلاس یقل دوقل بازی می کردند.با دیدن من بساطشان را جمع کردند،صلوات فرستادند و سرجایشان نشستند.آنها تنها کلاسی بودند که با همسالانشان تفاوت داشتند.برخی از رفتارهایشان به نوعی بکر و دست نخورده مانده بود.بعد از درس و تعیین تکالیف تکراری ساناز دستش را بلند کرد و گفت"خانم اجازه!نگین نمی تواند سوالها را بنویسید.انگشتان دست راستش آسیب دیده است."گفتم"چطوری؟"ساناز خندید و گفت"انگشتانش لای در سرویس گیر کرده است."گفتم"اینکه خنده ندارد."نگاهی به نگین انداخت و گفت"دیروز که من و نگین از سرویس پیاده شدیم.فرحنازسریع در را بست و انگشتان نگین را له کرد.همزمان مادربزرگ نگین سر رسید و تا توانست فحش داد."ساناز فحشهای مادربزرگ نگین را مو به مو تکرار کرد.کلاس از کنترل خارج شد و دخترها بلندبلند می خندیدند.فرحناز و نگین هم بی خیال بدوبیراهی که از طرف مادربزرگ نگین نثار فرحناز شده بود می خندیدند.سمیه گفت"برادرهای بزرگ من هم آنجا بودند.وقتی مادربزرگ نگین بدوبیراه می گفت آنها و دوستانشان هم دورمان جمع شده بودند و نظاره گر ماجرا بودند.مثل فیلم سینمایی بود."سمیه خواست سخن دیگری بگوید.گفتم"بهتر است دیگر در این مورد صحبت نکنیم.بعد رو به فرحناز که کمی ناراحت شده بود گفتم"آدمهای مسن وقتی ناراحت می شوند بدوبیراه می گویند.بهتر است این داستان را فراموش کنید."زنگ تفریح که خورد گفتگو پایان یافت.در مسیر کلاس تا دفتر دخترهای آن کلاس شلوغ را با دورانی که همسن آنها بودم مقایسه کردم.یک روز مردانی که از اداره آمده بودند رو به ما که در حیاط خاکی مدرسه مشغول بازی یقلدوقل بودیم گفته بودند"الان از فرصت استفاده کنید و از بازیهایتان لذت ببرید تا فردا حسرت روزهای از دست رفته را نخورید."آن روز معنی حرفهای آن آقا را نفهمیدم.شاید فکر میکردم تا بزرگ شدن فاصله ها دارم اما امروز همینکه وارد کلاس شدم یاد صحبت آن بازدیدکننده افتادم...

Espantan چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۵ 1:16

...

نوزادی متولد شده بود و صاحبانش هر چه دوست و آشنا داشتند فرا خوانده بودند تا خوشحالی خود را ابراز کنند.رسمی کهنه که در جاهایی منحل و در اینجا هنوز به قوت خود باقی بود.سبب مرا به آن مادر و نوزادش وصل کرده بود و در روابط سببی مجبور به رعایت اصول هستی.شاهزاده خانم قصه ها نبودم که دست به سیاه و سفید نزده باشم اما بدنم هم توان بار اضافه بر سازمان را نداشت.یک هفته هر روز بعد از مدرسه به خانه ی آنها رفتم تا در پذیرایی از میهمانان کمک حالشان باشم اما آخر نتوانستم طاقت بیاورم و مریض شدم.امروز به خودم استراحت دادم و در دل دلم به حال خودم و تمام زنهایی که چون من گرفتار رسم و رسوم غلط هستند سوخت.نمی دانم نامش فقر فرهنگی است ،جهل است،دین است،عرف است ،رسم است ،سنت است یا ترکیب همه ی آنهاست اما ته دلم می دانم که بی خبر فدا شده ایم و فدا می شویم.من مجبورم به خاطر رعایت حال عروسها یا خانواده شوهر در هر شرایطی از خود بزنم و این قانون تا آخر به قوت خود باقی است.ملا رحم بی بی می گفت"این فعل نوعی نیکوکاری است و هیچ کاری بی مزد نمی ماند."من می گویم"نامش بهره کشی از حس خوب بودن آدمها است.شاید هم نوعی.برده داری پنهان است..."

Espantan شنبه هفتم اسفند ۱۳۹۵ 1:42

ازدواج

پروانه با تاسف می گوید"مریم دخترش را با وجود سن کم عروس کرد."گفتم"چرا؟"گفت"چون پول سرویس و وسایل مدرسه نداشته.حالا که دختر را عروس کرده شوهرش مجبور می شود خرجش را بدهد.اینطوری یک خرج اضافه از گردنش برداشته می شود.شوهر مریم که معتاد است و ولش کرده.اینطوری برای مادر و دختر راحت تر است."در دل گفتم"و اگر فرزند مریم پسر بود چه کار می کرد؟"و باز خودم جواب دادم"حالا که نیست.شاید هم دخترک خوشبخت شد."تعداد دخترانی را که در کوچه مشرف به خانه ی ما مثل دختر مریم به دلیل فقر زود عروس شده اند در ذهن می شمارم.دختر مریم ششمین دختر است.

Espantan جمعه ششم اسفند ۱۳۹۵ 22:7

علم

دکتر به علایم بیماری توجه خاص نشان می داد یا اگر از دید منفی اش نگاه کنم با این ترفند و سوال و جواب زیاد می خواست مشتری را جذب کند و منفی یا مثبت در کارش موفق شده بود.بعد از سوال و جوابها و معاینه گفت"دندانت عفونت کرده است.درمانش پیش من است و باید با همین داروهایی که می نویسم بهتر شود. اگر خوب نشد باید پیش دندان پزشک بروی!"گفتم"ولی به نظرم درد از گوشم شروع شده و ربطی به دندان ندارد."گفت"من که دکترم میگم دندان است.عصب شنوایی و دندان از کنار هم عبور می کنند و آدم را دچار شک و تردید می کنند.مثل بیماری که از درد زانو می نالد و در اصل دیسک کمرش آسیب داده است."و ادامه داد"به من بگو تا به حال گوش درد گرفته ای؟"گفتم"بچگی بله و الان خیر"گفت"پس دندانت است."حالا بگو"تا به حال آمپول خشک زده ای ؟"گفتم"بله"لبخند کنایه آمیزی زد یا برداشت من بود و گفت"لابد در دوران کودکی!"گفتم"نه در همین سن و سال هم زده ام."آقای دکتر دفترچه بیمه را باز کرد و گفت"برایت دارو می نویسم حتما دندانت با همین داروها خوب می شود."نمی دانم با وجود علم او و نادانی من و درک این مطلب باز هم قانع نمی شدم.گفتم"ولی هنوز هم فکر میکنم گوشم است."صبر و حوصله دکتر زیاد بود.گفت"دندان یا گوش فرق نمی کند درمان هر دو درد همین دارویی است که می نویسم.نگران نباش!"دفترچه را مهر و امضا کردو تذکر داد که اعتبارش رو به پایان است.دفترچه را از دستش گرفتم و تشکر کردم.از مطب که بیرون آمدم در دل گفتم"تو چرا با این دکتره سر گوش و دندان این همه لج کردی؟"دیگر با خود حرفی نزدم شاید نگران آمپولی بودم که قرار بود از منشی کم سواد و با تجربه دکتر بخورم.اعتبار علمش نهایت پنج کلاس بود ولی تجربه اش بیش از ده سال بود و من به همان علم تجربی ایمان آورده بودم.وقتی آمپولها را به از داروخانه گرفتم و به دستش دادم.آشکار دستم می لرزید.ربطی به سن و سال یا شغل و جنسیت نداشت.ترس از آمپول و واکسن در ذاتم بود.قبل ترها بیشتر بود و با تجربه ی درد زایمان بسیار کم شده بود.تجربه ی ابردردها تحمل دردهای کوچک را آسان می کند.خانم منشی در حین تزریق احوال مادرم را پرسید. در دل گفتم"الان مثلا وقت احوال پرسی از مادرم است؟"شاید او هم ترسم را حس کرده بود و می خواست با این سوال ترسم را کم کند.اما در آن لحظه کوتاه و دردناک من خودبخود در دل گفتم"یا محمد(ص)"نمی دانم چرا آن لحظه خدا را یاد نکردم؟اگر از این یا محمدی که گفتم چیزی به پسرخاله بگویم.دستی به محاسن بلندش می کشد و فتوی می دهد که "کافر شده ام."هنوز مرز ایمان و کفری را که پسرخاله از آن با خبر است درک نکرده ام...

Espantan یکشنبه یکم اسفند ۱۳۹۵ 8:25
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان