اسپنتان

اصفهان

فیلم را نصفه و نیمه دید زده و ترجیح دادم که از پشت شیشه ی سرد به آنسوی جاده چشم بدوزم.در سالهای دور که یک دختر دانشجو بودم بارها از پشت شیشه های سرد اتوبوس به تاریکی بیابان چشم دوخته و همیشه با خود فکر کرده بودم که روح پدر هر جا که باشم،تنها یا در جمع همراهم است.فکری که دیگر رنگ باخته و به این باور رسیده که وقتی آدمها را به خاک می سپاری دیگر تمام می شوند و فقط یاد و خاطره شان می ماند. فیلم که تمام شد بیشتر مسافران به خواب رفتند.من درگیر آنسوی پنجره،گوش درد یا دندان درد بودم.وقتی اتوبوس برای شام و نماز نگه داشت.پیاده شدیم. نمازخوانها وضو گرفتند و نماز خواندند.بعضی هم سیگارشان را دود کردند و در رویاهای ژرفشان به نقطه ای خیره شدند.عده ای هم پشت میزهای رستوران شام خوردند.وقت استراحت اجباری که به سر آمد درهای اتوبوس باز شد و مسافران سوار شدند.اتوبوس که به راه افتاد راننده باز خاموشی زد تا مسافران به خواب روند.من هم خوابم می آمد اما فاصله ی اندک صندلی همردیف و مردی که رویش نشسته بود حس امنیتم را سلب کرده و خواب از چشمم فرار کرده بود.نگاهی به ساعت انداختم شب از نیمه گذشته بود.نمی دانم چه وقت خواب به چشمانم رخنه کرده بود اما با صدای کمک راننده بیدار شدم.مسافران کرمان پیاده شوند.زنی که جلویم نشسته بود به زحمت پیاده شد.انگار پایش به خواب رفته بود یا مشکل زانو داشت.ساعت از دو گذشته بود با خود گفتم"در این وقت شب تک و تنها و سر راه کجا می خواهد برود؟"زن پیاده شد و من از پنجره نگاهش کردم.دختر و مردی به دنبالش آمده بودند.اتوبوس که به راه افتاد بعد از گذشت زمان کوتاهی کمک راننده به جای زن میانسال ردیف تکی جلوی من نشست.نمی دانم چطور با مرد زاهدانی هم ردیفم آشنا از آب در آمد.دو مرد بلند بلند گرم صحبت بودند.در دل گفتم"هر بار که سوار اتوبوس شدم ردیفهای جلو بحث و جدل بود.این بار که ردیف های آخر نشسته ام گفتگوی سرنشینان ته اتوبوس گل کرده است.هر دو مرد گویش زاهدانی داشتند.از بس شب گذشته کمک راننده اتوبوسی که به مقصد اصفهان با موبایلش زاهدانی صحبت کرده و با طرفش معامله رد و بدل مردان افغانی را کرده بود.حالم از صحبت دو مردی که بلوچی زاهدانی حرف می زدند به هم می خورد.انگار طنین معامله های قاچاق انسان اتوبوس دیشب با طنین صدای حرفهای دو مرد امشب در هم آمیخته بود و مثل پتک روی سرم فرود می آمد و صدای کلفت مردانه شان در گوش دردناکم تکرار می شد.نمی دانستم چه کار کنم و تا مقصد راه زیادی مانده بود.عاقبت یک قرص استامینوفن خوردم. کفشم را در آوردم و روی صندلی نشستم. در دل گفتم"هر قدر هم طنین صدای بلوچی شان بلند باشد و قاچاقچی هم باشند کنارشان احساس امنیت بیشتری دارم تا کنار گجرهایی که در اصفهان دیدم."به آنسوی پنجره خیره شدم و بی خیال بحث آزاد مردها و دوران سربازی شان شدم.چند ساعت بعد اتوبوس برای نماز صبح نگه داشت.باز نماز خوانها و سیگارکشها از اتوبوس پیاده شدند.گروهی وضو ساختند و نماز خواندند و گروهی در آن هوای سرد صبحگاهی سیگار دود کردند.زنهایی که مسافر اتوبوس بودند یا عذر موجه داشتند یا حوصله ی نماز خواندن نداشتند.من تنها به داخل نمازخانه زنانه رفتم.احساس میکردم به مکان خلوت جن و پریها قدم گذشته ام تا نمازخانه زنانه.خدا میداند که آن دو رکعت نماز صبح را چطور و با چه عجله ای خواندم.به جای احساس بندگی فکری در ذهنم جولان میداد اگر اتوبوس برود و جا بمانم چه کار کنم؟بارها در مسیر زاهدان-سراوان شاهد جا ماندن مسافران بودم و ترسم بی دلیل نبود.وقتی به سلام نماز رسیدم سریع بلند شدم و از نمازخانه خارج شدم.ترسم بیهوده بود.مرد بلوچ زاهدانی که بلندگو قورت داده بود کنار در مسجد به انتظارم ایستاده بود.انگار حس پنهان ترسو بودنم را زودتر از خودم کشف کرده بود.از در که خارج شدم او هم به راه افتاد.در دل گفتم"خدا را شکر که این مرد که در دل این همه غیبتش را کردم و از بحث و گفتگویش با کمک راننده آزرده شدم در این مکان خلوت تنهایم نگذاشت.سوار اتوبوس که شدیم با خیال راحت روی صندلی نشستم.بحث آزاد دو مرد همچنان ادامه داشت.دیگر صدایشان در گوشم نمی پیچید و به نوعی احساس امنیت میکردم.تا زاهدان هم راه زیادی نمانده بود.وقتی به مقصد رسیدیم در دل گفتم"دیگر سرم را هم ببرند تنهایی به اصفهان نمی روم."و باز در دل گفتم"می دانم که اگر آن حس لجبازیت گل کند باز هم تنها به سفر خواهی رفت.بگو فعلا توبه کرده ام."

Espantan جمعه بیستم اسفند ۱۳۹۵ 23:4
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان