یقل دوقل
وارد کلاس که شدم بیشتر دخترها قسمت جلوی کلاس یقل دوقل بازی می کردند.با دیدن من بساطشان را جمع کردند،صلوات فرستادند و سرجایشان نشستند.آنها تنها کلاسی بودند که با همسالانشان تفاوت داشتند.برخی از رفتارهایشان به نوعی بکر و دست نخورده مانده بود.بعد از درس و تعیین تکالیف تکراری ساناز دستش را بلند کرد و گفت"خانم اجازه!نگین نمی تواند سوالها را بنویسید.انگشتان دست راستش آسیب دیده است."گفتم"چطوری؟"ساناز خندید و گفت"انگشتانش لای در سرویس گیر کرده است."گفتم"اینکه خنده ندارد."نگاهی به نگین انداخت و گفت"دیروز که من و نگین از سرویس پیاده شدیم.فرحنازسریع در را بست و انگشتان نگین را له کرد.همزمان مادربزرگ نگین سر رسید و تا توانست فحش داد."ساناز فحشهای مادربزرگ نگین را مو به مو تکرار کرد.کلاس از کنترل خارج شد و دخترها بلندبلند می خندیدند.فرحناز و نگین هم بی خیال بدوبیراهی که از طرف مادربزرگ نگین نثار فرحناز شده بود می خندیدند.سمیه گفت"برادرهای بزرگ من هم آنجا بودند.وقتی مادربزرگ نگین بدوبیراه می گفت آنها و دوستانشان هم دورمان جمع شده بودند و نظاره گر ماجرا بودند.مثل فیلم سینمایی بود."سمیه خواست سخن دیگری بگوید.گفتم"بهتر است دیگر در این مورد صحبت نکنیم.بعد رو به فرحناز که کمی ناراحت شده بود گفتم"آدمهای مسن وقتی ناراحت می شوند بدوبیراه می گویند.بهتر است این داستان را فراموش کنید."زنگ تفریح که خورد گفتگو پایان یافت.در مسیر کلاس تا دفتر دخترهای آن کلاس شلوغ را با دورانی که همسن آنها بودم مقایسه کردم.یک روز مردانی که از اداره آمده بودند رو به ما که در حیاط خاکی مدرسه مشغول بازی یقلدوقل بودیم گفته بودند"الان از فرصت استفاده کنید و از بازیهایتان لذت ببرید تا فردا حسرت روزهای از دست رفته را نخورید."آن روز معنی حرفهای آن آقا را نفهمیدم.شاید فکر میکردم تا بزرگ شدن فاصله ها دارم اما امروز همینکه وارد کلاس شدم یاد صحبت آن بازدیدکننده افتادم...