اسپنتان

بدبختی

محدثه شاگرد ممتاز کلاس است.به وقت درس سرش را روی نیمکت گذاشته بود و به درس توجهی نداشت.بعد از درس رو به او گفتم"محدثه تو که اول ساعت حالت خوب بود.الان چرا ناراحت هستی؟"با سوالی که پرسیدم انگار منتظر فرصتی باشد با صدای بلند گریست و گفت"خانم اجازه معاون مدرسه دعوایم کرده که چرا مانتو و شلوار تنگ و چسبان پوشیده ام.کرم ضد آفتاب زده ام.چشمانم را سیاه کرده ام.به خدا اگر به سایز مانتو ام دست زده باشم."گفتم"بیا جلوتر ببینم."حق با محدثه بود.مانتو را تنگ تر نکرده بود.نسبت به اندام باربی اش مناسب تنش بود.محدثه در ادامه گفت"از آن روز که شما گفتید درصد آرایشم را هم کم کرده ام.کاش زودتر سال تمام شود و از شر مدرسه راحت شویم.آخر چرا ما دخترها اینقدر بدبخت هستیم.هر کار بکنیم یا نکنیم از شر گفتار مردم در امان نیستیم.الان هم میدانم خانم معاون همه جا را پر می کند که دختر فلانی از راه به در شده است."لبخند زدم و گفتم"مثلا تو الان از راه به در شده ای؟"اشک دم مشکش را پاک کرد،خندید و گفت"نه زیاد،نگاه کنید هد هم زده ام.فقط مانده که نقاب هم بزنم."گفتم"زیاد غصه نخور ولی سعی کن به قوانین مدرسه احترام بگذاری.از اینجا هم که بروی دبیرستان هم همین آش و کاسه است.شاید هم بدتر باشد."خدیجه از ته کلاس گفت"خب خانم مثل من ساده بیاید آسمان که به زمین نمی رسد."محدثه گفت"دختر باید کمی به زیبایی و آراستگی هم اهمیت بدهد."مهسا گفت"مثلا من خودم را هم بکشم نمی توانم مثل خدیجه ساده باشم.انگار چیزی از وجودم را گم می کنم."مریم گفت"دخترها باید به خوشگلی خود اهمیت بدهند."رو به دخترها گفتم"همه ی حرفهایتان قبول ولی احترام به قوانین مدرسه و درس خواندن وظیفه ای ست که رو ی گردنتان آویزان است. نمی توانید زیرش بزنید."از کلاس که بیرون آمدم با خود گفتم"باز هم قرار داد را زیر پا گذاشتی.قرار بود فقط در حوزه تدریس خودت با دخترها حرف بزنی..."

Espantan چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۵ 1:58
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان